واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

میون دو تا دلبر

  • ۲۱:۱۹

سلام دوستان..بعد یه عالمه وقت دوباره فرصتی شد که بیام و بنویسم.... بندر بودنمون حسابی با خودش مشغولیات داشت....سه روز اول که خونه ی برادر دومی مستر اچ بودیم....داداش میم .... خیلی خوش گذشت در کنارشون و در کنار دخترا....داداش ه. هم شب اولی اومد پیشمون و شب سومی که اونجا دعوت بودن....دو تا داداش ها هم یه اسپرسو ساز بهمون هدیه کردن...با مستر اچ رفتیم یه سری وسایل برقی قیمت کردیم و هی کارت گرفتم و روی کارتشون یادداشت کردم با مشخصات اجناس.... شب سومی دیگه رفتیم خونه ی داداش ه. پنجشنبه شب بود اگه درست یادم مونده باشه... به دختر کوچیکشون که گفتن زن عمو همراهمون میاد اینقدر خوشحال شد دست باباشو گرفته بود زودتر بریم خونه...در صورتیکه شبای دیگه با گریه از بچه ها جدا میشد....

خلاصه وسایلا رو گذاشتیم ماشین و رفتیم....تا اواخر شب هم بیدار بودیم دور هم.... کلا برادرا کنار هم هستن حسابی بگو بخند هست و تعریف از شیطنت های بچگیشون....

جمعه رو خونه ی داداش ه. بودیم...عصرش هم همراهشون رفتیم بازار ساحلی....مستر اچ میگفت اینجا خرید آزاد هست هرچی بخوای....یه عالمه خرده ریز خریدم برای خودم... هی مستر اچ میدید و میگفت فلان چیز خوبه بردار....منم هی نگران...به هر حال پولی که داشتیم محدود بود....ولی بازم یه عالمه لباس برای من برداشت...دیگه شنبه صبح دوتایی با ماشین داداش ه. رفتیم سمت قشم....و اونجا هم دو شبی هتل رزرو کردیم که هتل خیلی خوبی بود و راحت بودیم....فصل گرم و مسافرها هم کم....دیگه یه نصف روز رو مستر اچ رفت چندجایی سر زد و رزومه داد و بقیه ش هم به خرید گذشت....دیگه من چند تکه لوازم برقی میخواستم که خریدم و تمومش کردم...چند تکه وسایل دیگه و روتختی و حوله و سشوار چرخشی و سشوار عادی هم برای خریدای چمدون انجام دادیم....و چند تکه لباس دیگه ....روز آخری هم بدو بدو چند تکه سوغاتی برای مادر و خواهرزاده ی مستر اچ و برادرش که تولدش بود...یکم لب دریا رفتیم که شدیدا گرم بود....بعدتر پارک کروکودیل ها که قشنگ حس کردم از شدت گرما ذوب شدم....و دیگه به مستر اچ گفتم جای دیگه برای گشتن نریم و برگردیم...و کلا سفرمون 3 روزی طول کشید....وقت برگشت که حس میکردم دارم میمیرم از گرما...

شانسی که داشتیم روز اولی که رفته بودیم قشم هوا خیلی مطلوب بود...

از قیمت ها هم بخوام بگم لوازم برقی قیمتش خیلی بهتر از جاهای دیگه بود...مثلا من یه تستر نون که خریدم نسبت به بندر 120 تومن تفاوت قیمتی داشت....و خب خیلی به نفعم بود....یا مثلا حوله تن که گرفتیم تفاوت قیمتیش حدود 120 تومن هر دونه برامون ارزونتر افتاد...یا روتختی اینجور که مغازه دار میگفت حدود 200 تومن ارزونتر افتاد...البته مثلا من روتختی این مارک جای دیگه قیمت نگرفته بودم ولی خب جنس و طرحشو پسندیدم و خریدم...و مطمئنا وقتی وسایل دیگه اینقدر بهتر بود قیمتش اینم تفاوت قیمتی داره... مغازه دار میگفت وسایل برقی 40 درصد تفاوت قیمتی داره با شهرای دیگه...با خود بندر 30 درصد...البته لباس چندان تفاوتی با بندر نداشت قیمت ها...و برای لوازم برقی هم باید میگشتی تا جنس اصلی پیدا کنی با قیمت مناسب....دیگه وقتی برگشتیم بندر زنگ زدم دخترعموم و فهمیدم پسرعموم داره هفته بعدش میره سمت خونه ی ما.... دخترعمو سونوی سلامت داشت و خونه ی باباش ایناس اینقدر که حال تهوعش شدید شده...بهم زنگ زده بود که حالا که خودم نیستم خونه م که هست...با مستر اچ برید اونجا...ماشین هم کلیدشو بردارید بگردید که تشکر کردم...دیگه برای وسایل منم پررویی کردم گفتم اگه وسیله ای ندارن پشت ماشینشون میشه وسایلای منو ببرن؟! که دیگه پسرعموم اومد و وسایلا رو بار زد که یه صندوق پر شد....و خب چند روز پیش هم بدست مامان رسید...

شبی که از قشم برگشتیم تولد برادرشوهر بود که دور هم جمع بودیم و جشن گرفتیم و کیک خوردیم...و سه شنبه عصر هم رفتیم باربند بستیم و وسایلا رو بار زدیم و همراه داداش ه. و خانواده ش اومدیم سمت خونه ی مستر اچ اینا....حدود 22 ساعت یه سره توی راه بودیم و مستر اچ و برادرش جاشونو عوض میکردن فقط...اینجام وقتی رسیدیم که خواهرشوهر جان اسباب کشی داشت...البته خیلی از وسایل رو چیده بودن....ولی خب یه روزی کمک کردیم مخصوصا که پا به ماه هست و همین دهه آخر ماه تاریخ زایمانش...

این یه هفته ای هم که اینجا هستیم چند روزی رو رفتیم خونه باغ باباجون که عجب هوایی داشت...مخصوصا شبا من و مستر اچ بالا پشت بام چادر میزدیم و میخوابیدیم...

دو روز پیش هم با خواهرشوهر اینا 5 نفره رفتیم مشهد... البته خواهرشوهر رفت که کارهای بیمارستان و آخرین آزمایشات و ... رو انجام بده که من و مستر اچ هم همراهشون شدیم گفتیم بریم زیارت....دیگه به دایی اینام سر زدیم....از اونور پسردایی مستر اچ هم اسباب کشی داشت به مشهد که حسابی یه حس و حال غمگینی بهم داده بود...آخه سفر قبلی کلی بهمون خونه ی پسرداییش خوش گذشته بود و دوست داشتم هنوز اینجا بودن با هم میرفتیم اینور اونور....

دیگه مشهد رفتیم آتلیه مون و عکسای خام روز عقد رو گرفتیم....یه دونه شاسی دیگه هم سفارش دادم که بعد آماده شدنش فرستادن خونه ی دایی...و چقدر که خوشحال شدم عکسا رو بهمون تحویل دادن میونش یه عالمه عکسای خوشگل دیگه بود...

ظهر هم رفتیم زیارت و به یاد همه ی دوستان بودم....و چقدر حالم بهتر شد با مشهد رفتن....شدیدا اینروزا اعصابم تحریک پذیره....

امروز هم با مستر اچ به گردش گذشت و خونه ی خواهر جان در حال وصل کردن پرده های پذیرایی بودن که ما برگشتیم خونه و من رسیدم کمی آنلاین شم و وبلاگ رو آپ کنم...باشد که رستگار بشم...

هنوز تاریخ برگشتم مشخص نیست....به عقد دوست جانم نرسیدم....و کلی بخاطرش اشک ریختم دور از چشم مستر اچ....اینروزا میون احساساتم درگیرم... هم دوست داشتم پیش دوست جانم باشم هم پیش همسر....ولی باید یکیو انتخاب میکردم....ماه آینده عروسی دوست جان جبران میشه ان شا الله....

میون دو تا دلبر....من با دلم کدوم ور؟!

_ مه سو _

  • ۴۸

هوای خوب با تو بودن....

  • ۱۲:۱۷

مستر اچ حانم شنبه صبح بلیط داشت و اومد....مامان و بابا مجبور شدن برای تشییع مادر دوست بابا برن شهرستان و صبح زود رفتن که زود بتونن برگردن و چقدر هم ناراحت شدن دامادشون میاد نیستن...ولی خب اون دوستشون هم مهم بود و زشت بود که نرن...خلاصه صبح ساعت 8 بود بیدار شدم و برای ناهار لازانیا آماده کردم....تجربه اولین غذای دو نفره ای که برای همسر جانم پختم...دسر رو آماده کردم....سالاد آماده کردم کنار گذاشتم و سریع آشپزخونه رو مرتب کردم و خلاصه همه چیز برای پذیرایی از همسر جان آماده بود و این آماده شدنه چقدر لذت داشت برام....دیگه بدو بدو لباس پوشیدم رفتم فرودگاه دنبالش...چقدرم ترافیک بود خیابونا تا رسیدم و چقدر حرص خوردم ولی خب وقتی رسیدم که داشت چمدونشو تحویل میگرفت...

ناهار رو با هم بودیم و خیلی خیلی چسبید....شب هم وسایل گذاشتم برای شام و با مستر اچ نشستیم یه عالمه آلبوم دیدیم....

خودشم برام عکسای عقد رو آورده بود...هنوز به خرید آلبوم نرسیدم برای عکسا....و کلییییییی هدیه های دیگه که مادرجون برام فرستاده بودن مثه سکه و روسری و ...

دیگه شب مامان اومدن و تند تند از راه نرسیده غذا درست کردن....

فرداش هم خونه خاله به صرف یه جور غذای محلی دعوت بودیم ولی در کنارش مامان توی خونه هم برنج هم یه دونه مرغ کامل شکم گرفتن و پخنن برای مستر اچ ،که شاید اون یکی غذا به مذاقش خوش نیاد...همچین مادرخانومی داره مستر اچ...

ناهار سه تا خاله ها و آقاجون و بی بی و یه سری دخترخاله ها با هم بودیم....دورهمی خیلی دلچسبی بود...خاله هم صبح فهمیده بودن مستر اچ اومده زنگ زدن به مامان که داری دامادتو میاری خودم غذای دیگه درست میکنم زشته خودت غذا بیاری آبروی من میره ولی مامان گفتن من دیگه غذا رو بار گذاشتم و چه اشکالی داره....خلاصه 3 مدل غذا سر سفره بود چون خاله برای پسر کوچیکشم جدا ماکارونی پخته بود و خیلی زیاد هم بود مقدارش...

دیگه عصرش با مستر اچ رفتیم مامانو گذاشتیم ورزش و بعدترش دوتایی رفتیم باغ جهان نما....سعدیه ....حافظیه ....آخر شبی اومدیم خونه برای شام ....دیگه به مامان اینا گفتم بیاین یه برنامه بذاریم برای جنوب رفتن که میون هفته اونجا باشیم حداقل خریدی داریم به تعطیلی نخوره رفتنمون....دیگه دوشنبه ظهر بود تقریبا از خواب بیدار شدیم که دیدم مامان ناهارو آماده کرده و میگه بعد از ناهار حرکت کنیم بریم جنوب خونه خاله .... به خاله هم اطلاع داد...دیگه بدو بدو به مامان کمک کردم و تا وسایل جمع کردیم و یکم هوا خنک شد برای رفتن ساعت 5 عصر بود....و شب خونه ی خاله بودیم....

تا پنج شنبه عصر که برگشتیم از جنوب چند روز دلنشین رو داشتیم....و بهمون خیلی خیلی خوش گذشت...مستر اچ حسابی با شوهرخاله م عیاق شد و با پسرخاله هم همینطور....یه سری خریدای وسایل برقیمم انجام شد...مثه خرید غذاسازم که خب روش هم آسیاب برقی داشت ،هم خرد کن ، آبمیوه گیر ، مخلوط کن و آب پرتقال گیر....و باعث شد با یه دستگاه کلی از دستگاه های دیگه رو نخرم....اتو رو خریدم....یه سری خرید خرده ریز برای آشپزخونه م و ...

مامان اینام یه سری هدیه برای مستر اچ و خانواده ش خریدن....

مستر اچ هم یه سر با بابا رفتن جایی و رزومه کاری داد ...

وقتی برگشتیم فهمیدیم داداش مریض شده بود حسابی در حد بستری شدن توی بیمارستان که به ما خبر نداده بود چون سفر بودیم...جمعه ای زنگ زدیم بریم دیدنش که خب موکول کردن به شب چون خونه نبودن....زن داداش هم میخواست برای شنبه شب دعوتمون کنه که مامان گفته بود نمیدونم کی میرن بچه ها چون من قبل به مامان گفته بودم شنبه میریم....و دیگه دعوتشون بخاطر یه سری اتفاقات کنسل شد و زن داداش طبق معمول رفتارش ، پیرهن عثمانش کرد و دعوا راه انداخت چه دعوایی....ننویسم که نمونه تلخیش.... ولی حسابی دل مامان و بابام از رفتارش شکست جوری که مستر اچ میگفت اگه نیاز هست بیشتر پیش مامان بمونی بلیطمونو دو روز تغییر بدم تاریخشو....که مامان گفتن نیازی نیست کنسل کنید...

از اونطرف خاله سومی برای ناهار شنبه دعوتمون کرد خونه شون....

حمعه عصر با مستر اچ رفتیم هایپر و یه سری خریدا رو انجام دادیم....بالاخره یه کفش هم دیدم و خریدم....شنبه صبح هم با هم رفتیم بازار وکیل که خب فقط یه سری هدیه ها برای برادرزاده های مستر اچ خریدیم دست خالی نباشیم میایم دیدن بچه ها....ناهار رو کنار خاله اینا بودیم .... این دفعه پسرخاله کوچیکه یکم بیشتر با مستر اچ همکلام شد و هم صحبت و انگار که از صحبت با مستر اچ لذت برد چون بعدتر دیدم صمیمانه تر رفتار کرد....پسرخاله سومی هم که کلا چپ چپ نگاه مستر اچ میکرد شدید....بالاخره رقیبی بود که از میدان به در شده بود و داشت میسنجید ببینه چی کمتر داشت از مستر اچ !!!!خنده

دایی دومی اینام یه سر اومدن و پسردایی هم حسابی از مستر اچ خوشش اومده بود چون بعدا توی صحبتای دایی شنیدم که پسردایی پیش باباش از مستر اچ حرف زده بوده و گفته چقدر اطلاعاتش زیاده و ....حتی زن داییمم بهم میگفت دایی دومی خیلی از مستر اچ خوشش اومده و یکسره داره ازش تعریف میکنه که زن دایی گفته مه سو خودش خوبه خوب هم نصیبش شده....که تشکر کردم از تعریفشون و گفتم به من لطف دارن همه ...

کلا مستر اچ ایندفعه حسابی دل برد از اقوام من و خودشو توی دل همه جا کرد و از این بابت حسابی خوشحال شدم من ....امیدوارم همیشگی باشه این حس هاشون به هم...

برای شب هم خاله اینا باز دعوتمون کردن پارک دور هم باشیم...که اون دور همی هم خیلی به همه مون خوش گذشت ....

یکشنبه ناهار مامان ، دایی اینا رو دعوت کرد...عصر با مستر اچ رفتیم همون نزدیکای خونه وافل و بستنی خوردیم که خیلی خوشمزه بود...بعدتر بازی فینال شروع شده بود به مستر اچ گفتم برگردیم خونه بازی رو ببینی؟! گفت نه برای من خانواده مهمتره....بیا بریم با هم قدم بزنیم...و قدم زنان همون دور و بر رو گشتیم و گشتیم...اوایل نیمه دوم بود که برگشتیم و مستر اچ و بابا نشستن به فوتبال دیدن....برای شام هم همگی دعوت دخترخاله اولی بودیم.... پیاده راه سلامت.... اینقدر باد شدید میومد که نگو....ولی میون بازی بچه ها با هم ، صحبت بزرگترا و ... باز به ما خیلی خیلی خوش گذشت....شام هم که دخترخاله حسابی غذاهای خوشمزه آماده کرده بود....و حسابی چسبید بهمون....و مستر اچ با شوهر دخترخاله هم حسابی گرم صحبت شد و از هم خوششون اومده بود معلوم بود....برای دخترخاله ها هم لواشک آورده بودم که کلی خوشحال شدن و تشکر کردن....

دوشنبه ی ما به خرید یه سری عرقیات و جندتا مغازه گشتن گذشت ....یه جاروشارژی هم دوس جان میخواست پیدا نمیکرد ما دیدیم و براش خریدیم که بردم بهش تحویلش دادم و دیگه چمدونمو جمع کردم و کیک پختم برای مستر اچ که خیلی خوشش اومد و خلاصه تا شب رو با کارای خرده ریز سر کردیم....مستر اچ حسابی این چند روز هم کارای خرده ریز رو کمک مامان و بابا انجام میداد که باعث دوستی بیشترشون شده بود مثلا پرینتر نیاز به سرویس داشت انجامش داد یا همچین کارهایی.... و لبخند به لبام مینشست و لذت میبردم که با حسن رفتارش به همین زودی توی دل مامان و بابا جا باز کرده ....و باعث شده حداقل کمی خیالشون راحت بشه....

دیگه آخر شبی هم مامان و بابا ما رو رسوندن و بلیط داشتیم برای اومدن به بندر ....

.................................................................................................

از بندر اومدن هم بگم که خیلی راحت رسیدیم....داداش میم ( برادرشوهر دومی ) اومدن دنبالمون و ما رو آوردن خونه شون که به گرمی ازمون استقبال شد .... هدیه های برادرزاده ها رو مستر اچ بهشون داد که کلییییییییی خوششون اومد و اومدن تشکر کردن....همین الان که من مشغول تایپ بودم برادرزاده ی کوچیکش برام یه نقاشی کشیده که یعنی خودشه ( برادرزاده کوچیکش 3 ساله س ) و آورد و بهم هدیه داد....بعد هم رفت و صداش اومد که به مامانش میگفت زن عمو خوشش اومد از هدیه م ....الهی بگردم این مهربونیشونو....

دیگه دیروز عصر هم داداش ه. ( برادرشوهر سومی ) با خانوم و دخترش اومدن اینجا دیدنمون و حسابی تا آخرای شب دور هم گل گفتیم و گل شنیدیم و خندیدیم .... من عاشق این دور هم بودنام و این صمیمیت ها.... الهی همیشه همینطوری شاد باشه جمعمون ....

دیشبی آخر شبی با مستر اچ رفتیم لب دریا و چقدر خوب بود هوا کنار شرجی ش....دوست داشتم....

فعلا یه هفته ای اینجاییم مهمون دو تا داداش های مستر اچ و یه سری برنامه ها داریم و بعدش با داداش ه. میریم شهر مستر اچ دیدن خانواده ش.... سفر ما تازه شروع شده... امیدوارم نتایجی که برای زندگیمون میخواستیم رو بگیریم..... کاش زودتر شرایط کاری مستر اچ درست شه و این سفر نتیجه بده....

بهتره نگم سفر....بگم در جستجوی کار....

اگه کم پیدام دلیلش شلوغی سرم هست....و نداشتن نت....الان هم با لپ تاپ مستر اچ اومدم و نت گوشیشو وصل کرده برام....و ترجیحم اینه که تا پیش هم هستیم از کنار هم بودن لذت ببریم بیشتر....کم بودن های اینروزام رو ببخشید خلاصه ...برامون دعا کنین....

_ مه سو _

  • ۶۱

انتظار

  • ۱۸:۵۹

دارم ساعت ها رو دیگه میشمرم.... انتظار و انتظار و لحظه ی دیدارمون حسابی نزدیکه ....

هی نشستم دعا میکنم میشه امشب بیاد نذاره فردا شب؟!!!

مستر اچ امشب یا فردا شب میاد پیشم....البته که تا برسه صبح زود میشه .... بی صبرانه منتظرشم و این انتظار چقدر قشنگه برام....

مهمون داریم .... آقا جونم و بی بی ....داداش و خانمش ....زن داداش که مدام میپرسه حالا دلت تنگ شده؟!!! آخه مگه حد دلتنگیم به زبون میاد که بگم؟!!!

خنده داره دو شب پیش از شدت دلتنگی دیگه نشسته بودم پشت تلفن غر میزدم و گریه میکردم.... میگفت یعنی امتحان رو ول کنم بیام ؟!!! میگفتم نه خب امتحان رو بده بعدش بیا ....

بعد اینم از آزمون استخدامی مزخرفتر از مزخرفی که امروز برگزار شد...حیف پول....حیف اینهمه تحمل دلتنگی برای اینجور آزمونی خداییش..... حیف از محل آزمونش...از طرح سوالاش!!!!! نمیدونم اساس طرح سوالاشون چیه ....

واقعا به کجا میریم؟!!!

.........................................................................................................................

امشب دوباره باید یه دستی به سر و گوش اتاقم بکشم.... همه ملحفه ها رو شستم....همین دو شب پیش کف اتاق رو جارو کردم و تی کشیدم....گردگیری کردم ولی دوست دارم قبل اومدنشم باز تمیزکاری کنم....

امروزم بستنی خریدم برای ناهار فرداش ژله بستنی هم درست کنم ....بذار حالا مهمونا برن ....با خیال راحت برم آشپزخونه کاراشو انجام بدم ....

..........................................................................................................................

زن داداش اومده میگه مه سو حلالت نمیکنم اگه مستر اچ برات لواشک بیاره به من ندی ....!!!!!خنده

گفتم دقیقا چیو حلال نمیکنی؟!!!

اینقدر خندیده ...

اینروزا حسابی قلمبه شده و دیگه نینی داره به شکمش فشار میاره .... 8 ماهگی .... البته به مدل شمارش خودش که 4 هفته رو یکماه حساب میکنه....نینی اگه قرار به زایمان طبیعی باشه حدودای اواخر شهریور میاد ....

..........................................................................................................................

دیشبی با مامان رفتیم کفش بخرم جاش دو تا مانتو خریدم اومدیم خونه !!!! مامان میگه دیگه کفشتو خودت بخر ....خنده

میگم مامان اینقدر دلت تنگ میشه بعداها برام خرید کنی...بعد باید هی روزشمار بشمری یه مناسبتی بشه بهم هدیه بدی..... همین حالا جاش بخر...خنده

خلاصه همچین دختری ام من !!!!

من که مانتو نمیخواستم! رفتیم برای مامان مانتو ببینیم مامان عاشقشون شد برا من خرید!!!یکیشو به این نیت گرفتم که عقد دوسی اگه بودم بپوشم همراش برم محضر....یه پیرهن بلند زیرش میخوره و یه مانتو خنک زرشکی روش میاد....خیلی به تنم میشینه و دوسش دارم ....حالا ببینم اصلا عقد دوسی اینورا باشم یا نه ....

فعلا که طبق برنامه مون با مستر اچ ، برا عقد دوسی نیستم .... میترسمم مستقیم بهش بگم....دلگیر شه...

..........................................................................................................................

احتمال یه پیشنهاد کاری به خودم هست .... هنوز قطعی نیست .....

_ مه سو _

  • ۷۱

روزایی که خاطره میشن ....

  • ۰۳:۰۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۴

جام جهانی چشمانت ...

  • ۰۲:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۳

دنیای قشنگ من...پست مخصوص خانما

  • ۰۴:۵۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۸۱

همچین دانشجوی قشنگی!!! نه منظورم زرنگی!!! :دی

  • ۰۰:۰۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۷

اهل خاک

  • ۰۳:۱۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۰

خریدجات

  • ۱۶:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۰

دیتا

  • ۱۵:۰۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۸
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan