واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

نمک زندگی

  • ۲۱:۳۵

میدونید غم ها و غصه ها روی هر فرد یه جور تاثیری میذارن...یکی دنیا دنیا اشک میریزه و بعدش آرامش میگیره...یکی اونقد توی دلش میریزه که قلبش میگیره و سکته...

آدم ها باهم متفاوتن...هم در ظاهر...هم در رفتار...در واکنش ها و همه چیز...

روزی که به نشانه اعتراض گروه خانوادگیمونو ترک کردم تا در آرامش بیشتری باشم شوهرخاله واکنشش بیشتر از همه بود... گفت اشتباهه کارم و باید بتونم همه افکارو تحمل کنم و خوب و بد رو پیدا کنم...

امشبی دوباره به کنایه وقتی دایی یه کلیپ رو نشونم میداد گفت: مه سو از گروه رفته که این چیزا رو نبینه...

ای کاش خودخواه نباشیم در کلاممون...ظرفیت آدما متفاوته....ظرف وجودیشون هم همینطور...هیچوقت نمیتونیم با کفش های دیگری راه بریم...

شاید برای منی که اینروزا هزار فکر و خیال داشته و دارم و همه برنامه های زندگیم درهم شدن و همونطوریشم حالم بد بوده...اینهمه مصیبت و تحملش واقعا سنگین باشه...

هیچوقت فراموش نمیکنم روزایی که خاله سومی بعد از فوت خاله اولی پریشون بود....گریه نمیکرد و همه رو دلداری میداد در ظاهر و میگفت آروم باشید...ولی خودش یهویی پاهاش خشک شد و فلج موقتی که خدا رو شکر یواش یواش خوب شد....دکتر گفت واکنش عصبی بدنش هست چون غمش رو بروز نمیده....

آدما رو سعی کنیم بفهمیم....

هیچکی دلش برای ما نمیسوزه...پس دلسوز خودمون باشیم و حال خودمونو بهتر کنیم...حتی با کوچکترین حرکت

.............................................................................................................

در جهت بهبود حال روحیمون، بعد از اعلام مامان که از استرس خواب نداره و روحیه ش خرابه و دوس داره فرار کنه به بیابون...امروز دستشو گرفتم و دوتایی رفتیم بازار دنبال نعلبکی!

چندتا آدرسی داشتم که جنس مدنظرمو پیدا نکردم...حاصلش فقط شد خرید یه گیتار کوچولو برای فسقل خانواده...اینقدر که با گیتار داداشم بازی میکنه و میخواد روش بشینه! ببینیم زنده از دستش بیرون میاد برای بعدا که بزرگتر شه و بخواد کلاس موسیقی بره!

دیگه ظهر بیخیال گرسنگی-چون مامان و بابا روزه بودن- من تخم مرغ درست کردم خوردم و بعدتر با مامان و بابا سه تایی رفتیم هایپر.... خرید درمانی!

نعلبکی مورد نظرمو خریدم...مامان هم یه مدل دیگه شو برا خودش خرید...رفتم و یه شال شکلاتی برای خودم خریدم و بعدترش هم کمی خرید هایپری و دو تا بالش پر برای مامان و بابا که گردنشون درد گرفته از بالش خودشون...

امروز قشنگ ده هزار قدم راه رفتیم و الان استخون پام درد گرفته...اومدیم خونه وسط جابجا کردن خریدها و صحبت با مستر اچ، مامان فریزر رو از برق کشیده و وسایلاشو بیرون ریخت و واستادیم به تمیز کردن فریزر برای عید! بگذریم از شستن مرغ ها و فیله ها و نیمه آماده کردن فیله ها برای سوخاری و فریز کردنشون....

اون وسط هم خاله اینا اومدن و دایی و کارهای جانبی مهمون داری!

یعنی امشب قرار بود یه نما بکشم که دیگه جونی برام نموند!

بریم که فردای قشنگتری پیش رو داشته باشیم

............................................................................................................

تا اینجای پست رو سه شنبه پیش نصفه شبی نوشته بودم و خوابیده بودم....

آخه قبلش اینقدر توی ذهنم حرف زده بودم و یهو به خودم اومدم که گوشی رو دست گرفتم و یادداشتش کردم توی پیش نویس ها....ولی حس کردم اون حسی که میخواستم رو نتونسته بودم القا کنم توی نوشته م....آخه کند بودن تایپ کردن توی گوشی باعث میشه خیلی از جملات فراموشم شه...

حالام اومدم یه دستی به سر و گوشش بکشم شاید بتونم از حس اونشب بنویسم ولی راستش نشد...دیگه اون حسه رفته بود!!!دست به نوشته نزدم....

مامان مستر اچ بعد از اون تماس، دو روز بعدش باز تماس گرفت که ببینه خوب شدم یا نه... گفتم خوبم... و باز هم سکوت کردم....

شبش اشتباهی باز باهام تماس گرفت و گفت میخواسته برای برادر مستر اچ زنگ بزنه اشتباه دستش خورده....دیگه فسقلی آبجی هم پیششون بود و فک میکرد مامانش زنگ زده سر و صدا میکرد....مامان مستر اچ گوشی رو داد دستش گفت ببین خانم دایی هست....میخواست بگه: خانم دایی بلد نبود فقط میگفت: دایییییییییی!

اینقد که این فسقل شیرینه دلم آب شد براش...مادربزرگ داماد مستر اچ اینا فوت شده....دیگه آبجی پسر فسقلشو پیش مامان مستر اچ گذاشته و رفته بودن شمال برای مراسم تشییع.... احتمالا برا اینکه فسقلی توی دست و پا نباشه و یهویی مریض نشه....

زنگ زدم به داماد و تسلیت گفتم...اینقدر که این مرد خوب و باشخصیت هست... گفته بودم بهم میگه جارو؟!!! میگه من باجناق ندارم شما عروس ها جاروی من هستین!خنده جاری هم نه هاااااا! جارو! کلییییییی هم سر به سر من و جاری هام میذاره...

...........................................................................................................

مامان اینا از دیروز رفتن شهرستان....از اونور بی بی رو بردارن برن جنوب....منم اینجا یکشنبه با دخترخاله میریم....فردا آخرین امتحانشو میده و میاد...

اینروزا حسابی بی قرارم....در صدم ثانیه تصمیماتم عوض میشه... یعنی هنوزم مطمئن نیستم از رفتنم...

یهو به سرم میزنه بلیط بگیرم برم پیش مستر اچ..... اصلا خودمم حال خودمو درک نمیکنم....

الانم واقعا دلم به رفتن جنوب نیست...تموم فکر و ذکرم پیش مستر اچ هست... روحم اونجاس...

کاش میشد تموم این فکرا زودتر تموم میشدن...

هوای رابطه مون طوفان بود دو روز پیش سر همین مسائل عروسی که خوب پیش نمیره.... از خودم بدم میاد اینجور وقتا... ولی مگه نه اینکه گاهی نمک هم لازمه برای زندگی؟!!! حال و هوای الان؟!!! آشتی هستیم!

_ مه سو _

  • ۲۵

شکوفه نمیده...

  • ۰۲:۱۰

برای دخترخاله ی کوچکم خواستگار اومده! یکی از بچه های دانشگاهش...

البته از وقتی دانشجو شده چندتایی خواستگار داشته که خاله به بهانه کم سن بودنش رد کرده و در نطفه خفه شدن!

وسط تموم این بهبوهه ها و اتفاقات...من کتاب میخونم....کتاب میخونم و در کنارش راهنماییش میکنم....کتاب میخونم و در کنارش میرم مطلب راجع به ازدواج و آگاهی و صحبت و ... سرچ میکنم و براش میفرستم....کتاب میخونم و توی ذهنم جسم کوچکش رو از نظر میگذرونم و میگم: برای ازدواج خیلی کوچیکه....کتاب میخونم و به این فکر میکنم: تو کی اینقدر بزرگ شدی که حالا چشمای یه پسرو اونقدی خیره میکنی که استادت رو واسطه قرار میده برای آشنایی بیشتر و ازدواج؟!!! کتاب میخونم و به خاله کوچیکه فکر میکنم که سرش تاب برداشته و منگ شده که از یه طرف به کوچیک بودن دخترش برای ازدواج فکر میکنه و عقلش میگه باید ردش کنه و از طرفی من نشستم و میگم: همینطوری رد نکنین... پسر خوبی به نظر میاد...به نظرم بررسی کردنش می ارزه....

کتاب میخونم اینروزا و به زنگ های پی در پی دخترخاله جواب میدم و ساعتها باهاش حرف میزنم...به تلفن خاله جواب میدم که یه جوری دخترخاله رو راضی کنم جواب رد بده و نخواد آشنا شه!!!! به ذوق های کودکانه دخترخاله گوش میکنم که از خواستگارش و صحبتاش حرف میزنه... به سختی های اینروزا فکر میکنم و هزار و یک فکر از جهت تامین اقتصادی که برای زوجین پیش میاد و مسائل دیگه و به حس های کوچیک این پسر 20 ساله فکر میکنم که چقدر راحت میخواد مسئولیت ازدواج رو بپذیره! به همه ی جنبه های زندگیش فکر کرده یا براش راحته؟!!! درست مثل وقتی من و مستر اچ تصمیم گرفتیم یکی شیم و به هیچکدوم از دغدغه های اینروزا فکر نکرده بودیم....فقط میگفتیم میسازیم....سازشی که اینروزا در هزار و یک دلیل گره خورده و گم شده و سردرگم فقط دنبال راهی هستیم که میون این آشفته بازار غرق نشیم و از حس هامون نسبت به هم کم نشه....

کتاب میخونم....کتاب میخونم و میونش یهو به کشف های دخترخاله از دنیای بزرگتری که واردش شده فکر میکنم و میخندم... اینروزا من تموم ناراحتی ها و غم هایی که باهاش مردمم دست و پنجه نرم میکنن رو توی چت هام با دخترخاله فراموش میکنم گاهی و با همه ی وجودم میخندم... میخندم و از افکارش لذت میبرم.... از صحبتاش که از نظر من خیلی کودکانه س ... من کی اینقدر از این افکار فاصله گرفتم که الان برام خنده دارن؟!!!! یهویی چقدر زمان زود گذشت.... منم این روزها و این حس ها رو گذروندم....خیلی هاشو توی دلم ریختم ولی دخترخاله به واسطه اعتمادی که به من داره و سادگی و بی شیله بودن درونیش برای من از کوچکترین افکارش میگه و من میخندم و بهش میگم خیلی خوبی.... خیلی خوبی که میون اینهمه غم خنده رو به لبم میاری... انگار خدا اینروزا فرستادتش برای کاهش غمم....مگه نه اینکه خدا تسکین هم میفرسته برای هر غمی؟!!!

کتاب میخونم و جمله بندی ها رو توی ذهنم مرور میکنم....چطوری خواستگارش رو رد کنه که به شخصیتش برنخوره؟!!! چطوری ردش کنه که بره و دو سال دیگه که یکم از نظر ذهنی دخترخاله بزرگتر شد باز برگرده؟!!!! چرا همچین حسی گرفتم از این پسر که خیلی خیلی به دخترخاله میاد؟!!!

روی بقیه ی خواستگاراش همچین حسی نداشتم....البته که همینم نیاز به بررسی عمیقی داره و تحقیقات....

معمولا حس هایی که از هر فرد میگیرم در آینده درست از آب در میان...

...............................................................................................

کتاب " ده روز با داعش " رو خوندم و دوسش داشتم...همین امشب تمومش کردم....نامه ی تودنهوفر به رهبر داعش -البغدادی- در آخر کتاب واقعا معرکه بود.....

...............................................................................................

با دوس جانم بحثم شد دیروز... بعد اینهمه سال دوستی و وارد نشدن به حریم های همدیگه از نظر فکری... اینبار معترض افکارم شد... ازش خیلی خیلی دلگیر شدم.... صحبت که میکنه و بحثایی که باهام کرد خیلی خیلی متاثر از همسرش بود... قشنگ توی صحبتاش حسش میکردم....

ما هیچوقت افکار کاملا مشابهی نداشتیم....ولی همیشه بینمون احترامی وصف نشدنی بود به عقاید همدیگه... من فقط میخوندمش و اون فقط میخوند منو....

من تندروی در هیچ مساله ای رو دوست ندارم.... من کنایه زدن رو دوست ندارم....

و حالا... دلم قد یه دنیا از دوس جانم گرفته... اونقدر که فقط به انتظار عذرخواهیش نشستم....کی بشه؟!!! نمیدونم...

اینروزا توی لاک خودمم....همش دارم سعی میکنم به دور از هر فضای غمگینی باشم و حتی به خانواده معترض شدم که سر صبح مدام اخبار رو باز نکنین و باهم راجع به اخبار گفتگو نکنین...من حالم اینروزا واقعا خوب نیست... کم طاقت شدم.... اشکی شدم...

شبا اینقدر سوره ی کوثر رو زیر لب زمزمه میکنم که میون خوندنش بیهوش میشم.... شبا تا خوابم ببره همش وحشت دارم که فردا که چشم باز کنم باز چه اتفاق جدیدی افتاده؟!!!

میدونین.... فقط اینو میدونم خیالات امریکا برای براندازی این ح ک و م ت به شکوفه نمیشینه... نمیشه آقا نمیشه....دست از سرمون بردارین!

...............................................................................................

مادر مستر اچ امروز بهم زنگ زد....صدام گرفته بود حسابی... بهم گفت صدات گرفته سرما خوردی؟!!! نگفتم از دوری مستر اچ دمغ هستم و خانواده نمیذارن برای دیدارش برم....نگفتم اینقدر غصه و فکر توی سرم میچرخه که حال هیچکی رو ندارم....گفتم: چیزی نیست...

گفت دیشب خیلی خوابتو دیدم....هر وقت چشم بستم دوباره به خوابم اومدی....نگرانت شدم زنگ زدم حالتو بپرسم...گفتم ممنونم....نگفتم اینقدر اینروزا تحت فشار روحی هستم و از آینده ترس دارم و اینقدر باهاتون توی دل حرف زدم و گله کردم که به فکرم نیستین که روحم توی خواب اومده سراغتون.... که اینقدر جسمم سکوت کرده که روحم تاب نیاورده....نگفتم از شبایی که تا صبح با گریه سحر کردم...گفتم: خیر هست ان شا الله...

................................................................................................

صدای مویه های یه نفر توی خواب میاد....سراسیمه پشت در اتاق مامان اینا میدوئم اما انگار از طبقه ی بالاس..... انگار اینروزا کابوس همه س...

کجای تاریخ ایستادیم اینروزا....کی اینروزا رو لحظه به لحظه و درست و بدون تحریف ثبتش میکنه ؟!!! یه ثبت بدون تحریف دور از عقاید خودش؟!!!

کاش بارها و بارها نوشته بشن و بمونن.... مطمئنا اینروزا نقش بسزایی در اتفاقات سال های دور آینده دارن...

................................................................................................

راستی یادم نیست از شب یلدامون که نوشتم اینو گفتم یا نه؟!!! برادرزاده تلفن رو برداشته بود و مثل همیشه داشت باهاش بازی میکرد...ساعت چند بود؟!!! دوازده شب!!!! منم دستمو روی گوشم گذاشته بودم و با خنده میگفتم: الو.... الو ریزه !!!(جای ریزه اسمشو میگفتم)...اونم میخندید و نگام میکرد...بعدتر یهو دیدم از اونور خط یه صدا میاد و الو الو میکنه!!! فسقلی ما معلوم نبود به کی زنگ زده بود!!!!!!!!!!

هول شدم و قطعش کردم...فورا بعدش تلفن زنگ خورد و برداشتم که عذرخواهی کنم و بگم بچه تماس گرفته متوجه نبودیم که خب جوابی نداد و قطع کرد!!!!

مراقب فسقلی هاتون وقت بازی کردن با تلفن باشین! مخصوصا آخر شب!خنده

گفتم بنویسم یادگاری بمونه برام...

_ مه سو _

  • ۴۰

هر دم از این باغ بری میرسد

  • ۱۱:۵۴

دوس دارم برم بمیرم....

چرا یکی منو از خواب بیدار نمیکنه و بگه: همه اینا فقط یه کابوس بود؟!!!! یه کابوس طولانی....

روزهاس که با صدای اخبار و "آخ بمیرم الهی" و "ای وای" و "آخ آخ" مامان بیدار میشم....روزهاس که شبکه های مختلف اخبار قطع نمیشن....من حالم داره بهم میخوره از اینروزا....

من به کتاب های آینده ی تاریخ فکر میکنم و فرزندانی که میخوننش و میگن: این مردم اشتباهی بودن!

گل به خودی؟!!!!

ما دلقک هایی بیش نبودیم....

هواپیمای مسافربری، ابعاد، اندازه، سرعت.....ای وایِ من این خانواده ها چی میکشن؟!!! چه جوابی براشون دارین؟!

یاد یکی از ماجراهای پت و مت افتادم! خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته من بدان میخندم....

من اگه مسئول بودم میرفتم از دردش میمردم....

_ مه سو _

  • ۴۵

مغزهای زنگ زده...

  • ۱۵:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴

جنگ

  • ۱۶:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۰

دا

  • ۱۱:۵۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۸۲

ایکسونامی

  • ۱۱:۵۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۰

زمستون نقره پوش

  • ۰۰:۱۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۵

سوپری

  • ۲۳:۵۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۲

شاخ غول شکستم

  • ۲۳:۰۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۳
۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ......................................... یادداشت های بلندم از روزمرگی ها و خاطراتم با مستر اچ...
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan