واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

یه ترم عالی

  • ۱۹:۱۳

دو هفته ی شدیدا شلوغ رو دارم شروع میکنم....هنوز مشقای کلاس دوشنبه ها رو شروع نکردم!!!! دستور نقشه پیدا نکردم اخم

از اونور کلاسای آخر هفته مون تشکیل شد....یه عالمه درس و پروژه و .... استاد همین اول کاری پروژه داد و من در یه عملیات فرصت طلبی انتحاری برای دو هفته ی دیگه اعلام آمادگی کردم که کنفرانس بدم....ممکنه اونجور که باید عالی نشه....گفت 2 نمره ی مثبت داره و منم وسوسه شدم همین اولا پروژه رو رد کنم بره از دستش خلاص شم حداقل فکرش بره از سرم ....

این ترم ورودی های جدید هم هستن.... تعدادشون از ما بیشتره .... اینقدر امروز سرم توی گروه شلوغ بوده و جواب سوالاشونو دادم نفس برام نمونده ....

بعد استاد گفت موضوع پایان نامه هم تعیین کنیم و تا دو هفته ی دیگه پروپوزال رو ببندیم که کلا روی پایان نامه مون کار کنیم که این ترم کلا پایان نامه رو اوکی کنیم و فقط کارای دفاعمون بمونه....

یه مقادیری هم توضیحات داد....و این هفته باید موضوع پایان نامه ببریم واسش که من خیلی گیج میزنم.... این کتابخونه ی لعنتی هم باز نبود دوباره که حداقل 4 تا پایان نامه رو ببینیم که میخوایم چکار کنیم....4 تا موضوع ببینم حداقل اخم

بعدم دیگه کلا پای آبرو و حیثیت وسط اومده!!! چطوری؟!!! خیلی شیک و مجلسی رفتم به استاد گفتم که دوست دارم برای پایان نامه م استادم باشین و پایان نامه رو با شما بردارم.... وقت دارین؟!!!

ترم پیش گفته بود خیلی وقتش پر هست و خیلی دانشجو هم توی رزرو هستن....

ولی خب لبخندی زد و سکوت کرد و وقتی کلاس خالی شد گفت من یه بررسی میکنم ولی به احتمال مثبت بودن جوابم پیش ببر کارهات رو.... البته به همکلاسی های دیگه ت حرف نزن چون واقعا خیلی دانشجو رزرو کردن وقت پیشم از ترم های گذشته ....ولی چون شما دانشجوی زرنگم هستین دوست دارم باهاتون کار کنم ....

آقا منو میگی از خوشحالی نیشم تا بناگوش باز شد !!!!!خنده دیگه بحث آبروی زرنگ بودنم وسط اومده نباید خودمو از خودم خجالت زده کنم و باید حسابی کارامو پیش ببرم ....اگه بشه ترم رو سخت تلاش کنم و پایان نامه رو تا جای خوبی پیش ببرم عالی میشه ....چون دیگه بعد این ترم ان شا الله درگیر مقدمات عروسی رو چیدن میشیم و هرچه زودتر کارام تموم شه به نفع خودمه....

پیش به سوی یه ترم عالی .... پر از فعالیت...

پ.ن : باقلوا شعریه درست کردم و الان توی یخچال هست....نمیدونم واقعا چی از آب در میاد!!! امیدوارم قابل خوردن باشه خنده همچین بی استعدادی در پخت شیرینی هستم.... ولی کیک هام واقعا خوب میشن .... این دومین ریسک شیرینی پزی منه ....

_ مه سو _

  • ۱۸

بعد از شش سال ، به همین سرعت ....

  • ۱۱:۴۹

دو روز پیش یه عالمه مطلب نوشتم و یهو نمیدونم چی شد صفحه رفرش شد و تمام !!!!!

شاید مورد نیاز وبلاگ بیان ، الان یه پیش نویس کردن خودکار باشه چون تا حالا چندین دفعه برای من این مورد پیش اومده....بعد من حالتی دارم که اگه مطلبی رو نوشتم دوباره نوشتنش رو نمیتونم...خیلی مطالب از ذهنم با نوشتن میرن و تمامممممممم!!!!

شاید اصلا دلیل اینکه خاطره نویسی رو انتخاب کردم همین باشه..... با نوشتن غم هام میذارمشون که برن ....خنده

......................................................................................

همین روزایی که گذشت ششمین سالگرد آشنایی من و مستر اچ بود.....و چه خوب که امسال یار هم بودیم در این اتفاق شیرین....

من یار اون .... اون یار من ....

......................................................................................

خونه ی دوست جانم هفته ی گذشته سر زدم .... یکشنبه ی پیش دعوتش بودم .... با هم یه عالمه حرف زدیم و اعتراف میکنم اگه زنگ روی زنگ مامانم نبود که کی برمیگردی و میخوام برم ورزش و ماشین رو لازم دارم و .... عمرا اگه دل میکندم از کنارش .... آخه همسرش هم چون میدونست من اونجام بعد کارش رفته بود از همون سمت به کارهای دیگه برسه که فرصت ما دو تا برای کنار هم بودن بیشتر باشه ....

حتی شب قبلش همسرش برام انار دون کرده بود .... دوست جان خودش انار دوست نداره و به همسرش گفته بود مه سو عاشق انار هست ....

بعد کلی هم تدارک پذیرایی دیده بود خودش .... ناهار هم ماکارونی گذاشت که کلی وقت پخت و کشیدن غذا سوتی داد و خندیدیم و بهش میگفتم نکنه فک کردی مادرشوهرتم؟!!!! خنده

قبلاها هم بوده وقتایی که کنار هم بودیم و آشپزی کرده ها.... ولی خوشم میاد عین خودمه در حضور دیگران هول میشه .... اونروز هم خواب مونده بود و غذاشو دیر بار گذاشت ....

.......................................................................................

ف. جان زنگ زد که فلان کلاس برای ضوابط شهرداری و اینا گذاشتن .... میای بریم ؟! رفتیم و ثبت نام کردیم و این هفته اولین جلسه شو رفتم....

حالام باید به عنوان تمرین دو تا نقشه آماده کنم برای هفته ی بعد تحویل بدم و هنوز دستور نقشه ای برای یکی از تمرینا ندارم !!!!!

وای فک کن ف. رو دیده بودم .... بعد میخواستم اصلا انرژی منفی نداشته باشم و پر انرژی باشم .... اینقدر هیجان انگیز اتفاقات روزمره رو به عنوان اتفاقات شیرین تعریف میکردم براش که خودمم یه هیجانی داشتم بدونم آخرش چه اتفاق خاصی افتاده؟!!!!!خنده

فقط داشتم سعی میکردم اصلا هیچ اتفاق منفی ای به زبونم نیاد !!!! حتی این منفی ها شامل صحبت از گرونی ها هم بودن !

.......................................................................................

دیروز بالاخره بابا برام میخ آوردن و رفتم و قاب عکسا رو به دیوار مامان اینا کوبیدم .... یه عکس قجری با مامان و خاله ها بود .... عکس نامزدی من و مستر اچ بود .... که دوتاشو آویزون کردم توی اتاق ...

چه برنامه ها داشتم برای زدن عکسا توی اتاق مامان اینا بعد تغییر دکوراسیونشون.... چون عکسای عقد و عروسی داداشم اینام جزو این شاسی ها بودن که بعد الم شنگه عروس ، کلا مامان عکسا رو با غم خیلییییییییی زیاد برداشت برد گذاشت دور از چشم.....زیر کلی وسایل!!!!

حتی عکس عروسی داداش اینا که به اتاق خودم بود رو برداشتم..... اینقدر ناموزون شده چیدمان شاسی های توی اتاقم....موقتا یه عکس از کوچیکی هام توی قاب آویزون کردم تا عکس عروسی دوست جانم بدستم برسه اینجا آویزونش کنم!!!!!!!!!

دیگه تند و تند اتاقمو گردگیری کردم...یه سری گل خشک از سبد گل بله برون داشتم توی پلاستیک کردم و برداشتم از جلو چشم که اگه انرژی منفی ای داره تموم شه ....(میگن گل خشک رو خوب نیست نگه دارین)

بعدتر یه سری گیفت عروسی داداش اینا و ... بود که اونام از جلو چشمم برداشتم ....یه حس سبکی خوبی توی اتاقم دارم....

.........................................................................................

داداش هم بالاخره اول هفته بعد از اون جنگ آتشین اومد خونه و سر زد.... زنگ زد اولش که بیاد .... قرار بود با نینی گولو بیاد که مامان اینا خونه نبودن و بعدتر که اومدن پیام دادم که گفت از سمت آرایشگاه میاد.... و چون بعد از اصلاح اومد نینی همراهش نبود.... دلم فوق العاده برای نینی تنگ شده ... اینقدر توی عکسایی که ازش میفرسته خوشمزه شده و ناز میخنده که دل عمه ش همینطور میتپه براش .... عکساشو ساعت ها نگاه میکنم و همینطور که بغضمو قورت میدم میبوسمش ....

دیگه با هم فیلم دیدیم و اخبار گوش دادیم و کمی از اخبار کشوری حرف زدیم و رفت ....

تا خودش صحبتی نکنه و هم فکری ای نخواد ما دخالتی نمیکنیم .... این مدل خانواده ی منه ....

........................................................................................

مامان همچنان در ادامه ی اون شوک چند هفته ی پیش ، گاهی یه گوشه میشینه و اشک میریزه .... گاهی وقت دیدن تلویزیون آه میکشه .... برای بابا هم همینطوره که یهو میبینم همینطور که نشسته آه میکشه.... من شکسته شدنشون رو میبینم و هیچکاری اینروزا از دستم برنمیاد ....

فقط گاهی میگم فک کنین پسرتون راه دور زندگی میکنه و سالی یکی دو بار بیشتر نمیتونه بهتون سر بزنه .... همین .... که اونم خیلی بد نگام میکنن که یعنی نمیشه !!!

........................................................................................

هفته ی گذشته توی راه دانشگاه بودم که استاد زنگ زد که کلاسای فرداتون تشکیل نمیشه!!!! یکی از اساتید گفته نمیاد و باید دنبال استاد جدید باشم.... برای درس دیگه تون هم هنوز نرم افزارهاش روی کامپیوترها نصب نیست !!!! برای یه درس پا نشید بیاید!!!!!!

قیافه من :اخم

گفتم : استاد من الان اومدم که!!!! دیگه نزدیکای دانشگاهم!!!!!

بعد دیگه استاد فهمید چون کلاسا 7:30 صبح هستن باید شب رو بیایم خوابگاه بمونیم....

جا داشت که وقتی رسیدم ترمینال شهر دیگه با آخرین اتوبوسش برمیگشتم خونه....ولی وسایلای خوابگاه که شامل دو تا کیف بودن واقعا سنگین بودن و دوست نداشتم برگردونم همراه خودم....

دیگه من خودمو دلداری دادم که حداقل فردا صبح میرم کتابخونه دانشگاه و پایان نامه ها رو نگاه میکنم برای انتخاب موضوعم .... که فردا صبحش هم کتابخونه 4 قفله بودم و دپرس برگشتم....

یعنی فک کن شب قبلش هم اینقدر که خوابگاه رو بچه های کارشناسی شلوغ کرده بودن و جیغ های بنفش میکشیدن میون خواب 10 بار تشنج کردم از ترس و بیدار شدم!!!! کلا امسال خوابگاه ناراحتیه !!!! آخه محل خوابگاه رو عوض کردن و اینجا خیلی کوچیکتره ....

خلاصه توی مترو داشتم برمیگشتم خونه که استاد زنگ زد که بخاطر اینکه شب ها نخواین خوابگاه بمونین کلاساتونو از 8:30 صبح میذارم و برنامه تونو تغییر میدم.....خنده

و اینگونه شد که شد !!!!!

.......................................................................................

یکی دیگه از همکلاس های دانشگاهم یکی از آقایون هم احتمالا در شرف نامزدی هست .... برام از دختری که دوست داشت حرف زده بود ترم گذشته و حالا خبرای خوبی بهم داد .... چقدر براش خوشحالم .... امیدوارم همه ی جوونا خوشبخت شن .... و امیدوارم خانواده ی دختر مورد علاقه ش سنگی پیش پاشون نندازن .... خیلی بهم میان .... عکس دختر خانم رو دیده بودم خب خنده

_ مه سو _

  • ۳۶

نوانگار

  • ۱۲:۲۵

دستامو گرفتی و میرقصیم....میگی : بخند... به این دنیای گذران بخند که امروزم میگذره....

میگم : کنار تو شادترین دختر جهانم ....

میرقصم و میچرخم .... میرقصم و میخندم .... به تموم این سختی ها ... به تموم نشدن ها .... به تموم اتفاق های شیرین و تلخ گذشته .....

مگه ما نبودیم که نرسیدن ها رو به رسیدن تبدیل کردیم ؟!!

کی باورش میشد بعد 6 سال یه روز بهاری خوب دستات روی کمرم باشه و لبخندی به پهنای صورت روی لب هام و با هم برقصیم ؟!!!

میچرخم.... یادته اولین ناهاری که با هم خوردیم ؟! رستوران شاطر عباس ؟!

من هنوز لبخنداتو فراموش نکردم... وقتی داشت دلم از دیدنت چکه چکه میریخت .... اینقدر که برام زیبا بودی .... اینقدر که برام خواستنی بودی....

میجرخم .... یادته گفتم اگه نشه دیگه تمام ؟!!! خودمم از دروغ هام خنده م میگرفت.... مگه بدون تو میشد ؟!!! مگه بدون تو دوام میاوردم وقتی قلبم دست تو بود ؟!!!

میچرخم .... من خوب نبودم.... من خوب نبودم و کنار تو خوب ِ خودم شدم.... با صبوری هات .... با مهرت ... با وفات ....

میچرخم .... اشکات یادم میاد .... تو ِ دل نازک ِ من وقت جدا شدن توی فرودگاه چقدر اشک ریختی از این دوری .... و منی که سعی میکردم ناراحتی هامو نشون ندم و اشکایی که قورت میدادم.... از همون اولین دیدار تا به الان ...

میچرخم .... وقتی که توی اتاقت خودمو به خواب زدم و آمدی سمتم و صدام زدی ..... با فکر خواب بودنم در آغوش کشیدیم و بوسه بارونم کردی.... و آروم گفتی : بخواب عشق نازم .... وقتی دستاتو دور تنم حلقه کردی و منو به خودت فشردی و خوابیدی ....

میچرخم .... توی حرم کنارت وایستادم.... چادرمو گرفتی که شالمو درست کنم .... این منم کنار تو .... کنار خانواده هامون .... وقتی صیغه ی عقد جاری شد و من و تو برای هم شدیم .... وقتی با هر اشاره حس میکردم گناهانم میریخت .... وقتی که از خدا میخواستم بهترین باشم فقط برای تو .... و برای جز لبخند تو تلاشی نکنم .... وقتی که به خدا التماس کردم که منو جز به چشم تو نیاره .... که چشمام همیشه دنبال تو باشه .... که چشمات همیشه روی من باشه .... که دستامونو توی دست هم گذاشتیم و با هم رفتیم برای شروع شادی هامون .... که اولین هدیه مونو یکی از خادمین حرم وقت خروج بهمون داد .... کارتی که حرم امام رضا رو نقش داشت ....

میچرخم .... من میون دریای جنوب روی لندی کرافت کنار توام .... دور از چشم بقیه مسافرها میبوسیم و عکس میگیری .... بادی که میون اون گرمای مرطوب به صورتم میخوره ... و خنده های از ته دلم ....

میچرخم .... توی بازار دست توی دستت دارم .... با دست دیگه ت خریدا رو جابجا میکنی و هرچی میگم حداقل دو تاشو بده من دست بگیرم نمیذاری....

میچرخم .... چشمامو توی آغوشت باز میکنم .... و چه دلپذیره که اینقدر به من نزدیکی ....

میچرخم .... ازت دلگیرم و مدام عذرخواهی میکنی و دستامو میگیری .... نمیدونی وقت دلگیری همین که دستامو میگیری همه ی دلخوری ها آب میشن و میریزن و میرن ....همین محبت کوچیکت منو دوباره به زندگی برمیگردونه ....

میچرخم .... توی مبل فروشی میشینم روی یه مبل و میگم این خیلی راحته .... حتی برای تغییر رنگ پارچه ش هم تصمیم میگیریم.... اینقدر واقعی که انگار همون هفته قراره بخریمش.... بعد میایم تو ماشین و میگم : من و تو دیوانه ترین زوج تاریخیم....و با هم میخندیم ....

میخندم .... به تموم ناامیدی هامون از زندگی میخندم .... به همه ی گرونی ها و فشارها که همین اول کاری انگار کمر هر دومونو خم کرده ....

میخندم .... مگه نه اینکه بعد از هر سختی آسونیه ؟!

میچرخم و میچرخم .... ماییم کنار هم .... لب دریای جنوب .... توی جنگل های شمال .... توی بازار .... توی خونه .... حافظیه .... سعدیه .... سر روی شونه ی هم توی جاده ها ....باغ .... کویر... همه جا.... برای شروعمون ماییم و تا انتها هم قراره ما بمونیم ... دوست دارم که ما بمونیم .... بیا توی تموم بلندی ها و پستی ها بخندیم .... بخندیم و برقصیم .... چون هر روز و هر دقیقه مون با یه چرخش تمومه .... به همین کوتاهی ....

   

پ.ن : چالش نوانگار به دعوت لیمو جان ....

گرچه دیر ولی هر کسی دوست داشت تا 23 مهر تمدید شده و دعوته ....

این آهنگ والس (شماره دو) برای من پر از همین بلندی و پستی هایی بود که تجربه کردم ..... و گاهی پر از روزمره جاتی که برامون اتفاق افتاده .....

 

تقدیم نوشت : از تو نوشتم و لحظه هامون .... پس تقدیم به تو که بهترین ِ بهترین ِ منی .... مرد ِ زندگیم ....

_ مه سو _

  • ۹۰

میخوام دوباره رنگ کنم ...

  • ۱۲:۰۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۲

من عاشقتم مستر اچ

  • ۱۴:۴۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۲

دلشکستگان

  • ۱۷:۱۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۰

بر ما چه گذشت ...

  • ۲۲:۰۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۱

مسافران

  • ۲۳:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۱

450 درجه فارنهایتــ

  • ۱۶:۲۹

این مطلب به دعوت جناب فیشنگار و در اصل چالشی توسط نئو تد عزیز نوشته شده :

یادمه دبیرستانی بودم و عشق کتاب.... رمان .... ایرانی و خارجیش فرقی نمیکرد....

بیشتر از اینکه بخوام دنبال درسم باشم عشقم این بود بشینم و کتاب بخونم.... روی تختم دراز میکشیدم و کتاب درسیمو باز میکردم و رمانم روش و همیشه ی خدا گوشم تیز بود که تا صدای پای کسی به سمت اتاقم میاد رمان رو قایم کنم و کتاب درسی رو دست بگیرم!!!! البته که گاهی هم مچم گرفته میشد خنده

اون سالها کتاب های زیادی رو از کتابخونه یا دوستان گرفتم و خوندم....یه سری هاشونو اسمشونو نوشتم.....شاید بیش از 200 جلد کتاب... جلوی اسمشون هم به اندازه ی خوب بودنشون از هیچ علامت تا یک نقطه تا گرفتن چند ستاره امتیاز میذاشتم!!! همون سال ها چندین تایی رمان هم نوشتم که دوستام میخوندن و میگفتن وای چه عالی....چقدر قلمت خوبه و تغییر بده مثلا آخراشو و چاپش کن.... چون من حسابی اولای نوشتن رو کش میدادم و به آخراش که میرسیدم دیگه حوصله م سر میرفت و سر هم بندی میکردم .... همه فکر میکردن یه روزی نویسنده میشم ولی خب دنبالش نکردم...

همون سال ها کتاب سینوهه اصلی رو که دو جلد بود و خیلی هم قطور بود یکی از دوستانم برام آورد و خوندم....یا پرندگان خارزار....همه هم کتاب های بدون سانسور قدیمی بودن....و چقدر خوندنشون دلچسب بود و قشنگ....یا کتاب های هری پاتر...یادش بخیر چه تبی میکردیم تا فیلم هری پاتر به بازار بیاد و ببینیم چقدر از مطالب کتاب هاش رو فیلم کردن...چقدر به تصورمون نزدیک بوده....یا رمان های جنایی خارجی....یا خاطرات تاریخی مثل دزیره که یکی از محشرترین کتاب های خاطرات تاریخی بود که خوندم....البته اینم چاپ قدیمش ....

اما به یه جایی رسیدم از کتاب خوندن که دوسی جونم ( صمیمی ترین دوستم که همچنان خوره کتاب هست و اینروزا هر دو سه روزی یه کتاب جدید که خونده رو تصویر میکنه توی اینستا ) گفت اینقدر رمان های عاشقانه نخون.... بیا کتاب هایی بخونیم که یه چیزی هم یاد بگیریم کنارش.... و برام اول کتاب شازده کوچولو  و بعدش کیمیاگر رو آورد .... و میتونم بگم این دو تا کتاب اوج تغییرات فکری رو درون من بوجود آوردن ....

شازده کوچولوی آنتوان دوسنت اگزوپری با اون زبون ساده ش ولی نکته های خیلی خیلی ریز و قشنگش که پشت کلمه کلمه ش حرف بود و تفکر ....

و بعدتر کیمیاگر پائیلو کوئیلو.... که منو با خودش به دنیای دیگه ای برد .... دنیایی برای کشف رازهای زیبای هستی....و اینقدر منو توی فکر برد که نشستم و یه تکه هاییش رو حتی توی یه دفتر برای خودم یادداشت کردم...و از اون به بعد عاشق نوشته های پائیلو کوئیلو شدم....و این دو تا کتاب از کتاب های محبوبی بودن که هنوزم ممکنه بخوام به نوجوانی هدیه بدم از اولین انتخاب هامن....

و کلا انگار راه زندگیم رو تغییر داد...

بعد از اون بود که یه سری کتاب های خوب دیگه خوندم.... مثل :

ماجرای عجیب سگی در شب از مارک هادون

ناطور دشت از جی. دی. سالینجر

که این دو تا هم با اینکه از زبان نوجوان نوشته شده بودن ولی به قدری جذاب بودن از نظر من که هنوز هم وقتی یادش میفتم ته کامم شیرین میشه ... مخصوصا ناطور دشت که یه نقد خیلی بلند و زیبا از داستان هم در ادامه ی کتاب نوشته شده بود که باعث فهم بیشتر مطلبش میشد ....

و بعدتر :

کافه پیانو از فرهاد جعفری ...

چراغ ها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد ...

و قلعه حیوانات نوشته جرج ارول ...

و اینجوری شد که دنیای دیگه ای به روی من باز شد.... دنیای جدیدی از نوشته های بهتر... و تفکرات بیشتر ....

این سالها با اینکه کمتر کتاب میخونم ... با اینکه برای خودم کتابخونه ای دارم و عشقم گشتن میون کتاب ها توی کتابفروشی هاس هنوز اون چندتا کتاب برام یه چیز دیگه ان ... چون باعث شدن اگه کمتر کتاب میخونم ولی برای خوندن هر کتابی وقت نذارم و قبلش تحقیق کنم....

اینروزا خیلی کم کتاب میخونم.... ولی از لیست صد کتاب برتر جهان بیشتر دنبال کتابم.... یا معرفی کتاب های خوب.... باشد که رستگار شوم...

پ .ن : دعوت :

در این چالش دعوت میکنم از

سپیده قشنگم

وفای نازنینم

و معصومه ی جانم ....

و هر آنکسی که از این چالش و معرفی کتاب هایی که دوست داره و تحولی در فکرش ایجاد کرده لذت میبره ....

  

پ.ن 2 : توضیح کوتاه راجع به هر کتاب با کلیک بر روی اسم کتاب قابل دسترسی هست ....

_ مه سو _

  • ۸۴

نو رسیده

  • ۰۲:۳۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۷
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan