واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

عید است ساقیا....

  • ۲۳:۴۸

با اعتماد به نفس فراوون بعد از این چند سال بهش میگم : با اولین حقوقت چی میخوای برام بخری حالا که قرار نیست نشون بخری؟!!!!

میگه نمیدونم ... چی دوس داری؟!!!

میگم من اون پارچه لباس هندی رو دوست دارم....که برات فرستاده بودمش... اون سبز پر رنگه....

و همه ی وجودم میشه قلب وقتی میگه آدرسشو بفرست که با داداش هماهنگ کنم ببینم کی میره قشم برات سفارش بدم بخرن....

حس خیلی خوبیه همینو هم که میشنوم......شاید یکی از بهترین حس های دنیاس....و من چقدر خوشبختم که میتونم تجربه ش کنم....

من اینقدر پررو نبودمااااااا....زمانه منو پررو کردهخنده 

تعجب نکنین....بعد 5 سال و نیم دیگه اینقدرا با هم صمیمی شدیم که این درخواست رو برا اولین بار دارم.... و اینقدر واضح از علایقم میگم.... یه جواب بابا چقدر حس های منو تغییر داده نسبت به مستر اچ... اینروزا حال بهتری دارم حتی با اینکه هنوز بابا به پدر مستر اچ زنگ هم نزده.... نمیدونم واستاده استخاره بگیره احتمالا اینقدر لفتش میده؟!!!!!مردد

...............................................................................................

هیچی دیگه توی کانال دانشگاه زده حضور در محوطه دانشگاه و ... با چادر الزامیست!!!!! حالا آخر هفته ها میون اونهمه دانشجو ما فقط عین نخود توی آش بودیم بدون چادر!!!!! بعد 3 ماه یادشون افتاده تذکر!!!!!!

بگذریم که آخر هفته ها کلا دانشگاه تعطیله!!!!! ما از خوابگاه خارج نشده وارد ساختمون مهندسی میشیم.... حتی نگهبان در خوابگاه هم نمیبینیم!!!!! فک کن پس فردا حراست بیاد یقه مونو بگیره که کو چادرت پس؟!!!!!!خنده کی به کیه؟!!!! ببینیم تا کی میتونیم فرار کنیم!!!! اصلا کانال دانشگاه چیه کجاست؟!!!! آرام

آخه یا باید چادر رو بگیریم یا اون کوله ی به شدت چاقالوی سنگین!!!!!!

سال بالایی هامون هم چادر ندارن....نتیجتا منظورشون همون بچه های لیسانسه!!!!!( آیکون سوت زدن!!!) به ما که مستقیم نگفتن چادر بپوشین!!!!

..................................................................................................

عیدتون مبارک....

با تلاش مضاعفی که داشتم بالاخره تقریبا تونستم چندتا از کتابا رو به مقدار گفته شده برسونم!!!!! حداقل از مطالب کلاس عقب تر نباشم... یه فصل از کتاب دیگه م مونده...یه نیم فصل هم از یه کتاب کوچیک!!!!!! امید میره فردا تموم بشن!!!!!!

هفته ی دیگه بازم ارائه....10 نمره!!!!! منم که گیج میزنم میون اونهمه مطلب نامفهوم!!!!!زبان درازی

_ مه سو _

  • ۱۱

با عشق ثبت شد

  • ۲۰:۱۶

" گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشـــق آموخت مـــرا جـــور دگــر خندیــدن "

چقدر خوبه من دوستای ندیده ای دارم که برای رسیدن به آرزوهام برام دعا که میکنن هیچ ، حتی ختم هم برمیدارن....

یعنی اینهمه حجم خوشبختی رو من کجای دلم بذارم که جا بشه آخه؟!!!! هر جاش میذارم از یه طرف میزنه بیرون چشمک میزنه.... اینهمه مهربونی و محبت منو آب میکنه در برابرتون..... مرسی که اینهمه مهربون و خوبید..... مرسی که دوستای عزیز منید....

دیشب چراغ سبز رو از خانواده ی من گرفتیم.... البته که دو تا شرط بزرگ برای رسیدنمون گذاشتن.... که خب باید برای اون شرطا هنوزم تلاش کنیم... ولی داداش میگه شما که اینهمه برای هم صبر کردید این مدت هم باز صبر کنید......یکی تهیه خونه مستر اچ و یکی ثبات در شغلش....

خلاصه اینکه اینم از خبر خوب این روزا...

دیشب باید تاریخش ثبت شه برای قدم بزرگی که این وسط برداشته شده....

روزای خوب داره به من و مستر اچ از دور چشمک میزنه.... الهی که چشم بد دور باشه ازمون... و ما داریم سخت تلاش میکنیم...

........................................................................................

ارائه ی کلاسیم هم هر جوری بود تموم شد هفته گذشته... استرسش... سختی هاش...

هفته ی پیش آرایشگرم برام یه ماساژ مجانی هم روی کارهام گذاشته بود....همچین به بدن من چسبید... باعث شد بعد چندین روز بدخوابی و دیر خوابی سر ساعت 11 راحت گرفتم خوابیدم... البته از درد گرفتگی ماهیچه هام بین شب یکی دو دفعه بیدار شدم....ولی فرداش همچین احساس تازگی میکردم و حالم جا اومده بود که نگو.... مخصوصا انگشتای پای راستم وقت ماساژ همچین صدا میدادن به مامان میگفتم انگار داشت استخونم جا میفتاد.....

واقعا بهش نیاز داشتم بعد چند روز کار کردن روی پروژه م و آماده کردن صد و خورده ای اسلاید برای ارائه ...و کمردرد و گردن درد بعدش...

.........................................................................................

دوس جانم هم قرارداد خونه شون رو تا سه شنبه میبندن و تمومش میکنن....باید چکشون پاس بشه.... دیشبی باهاش بیرون بودم و برام شیرینی آورده بود.... اینقدر خوشحال شدم... قرار شده بعد از تحویل گرفتن کلید یه روزی بریم و خونه عشقشو از نزدیک ببینیم....

الهی هر کی آرزوی خونه دار شدن داره به زودی زود خونه ی قشنگ نصیبش شه....و امیدوارم خدا به تموم زلزله زده ها هم کمک کنه که با کمک تک تک مردم به زودی زود خونه دار بشن دوباره....و دوباره سرپناه و زندگی داشته باشن...

...........................................................................................

هفته ی آینده یه ارائه ی دیگه دارم که ده نمره از یکی از درس هامه...در کنارش دو تا پروژه هم برای تحویل باید آماده کنم.....و فقط 4 هفته تا پایان ترم مونده.....افتادم روی دور تند خداییش....

هفته ی پیش بود که یکی از همکلاسی ها که اتفاقا با ما ارائه داشت دو روز مونده به ارائه پیام داد که میخواد بره انصراف بده از رشته و از نحوه ی تدریس استاد شکایت داره و .... البته که به یکی دیگه از دوستان گفته بود و مستقیم به من که سرگروهشون بودم نگفته بود.... منم عصبانی و براش پیام فرستادم و حسابی ازش شکایت کردم...و خیلی یهویی یکی دیگه از دوستان رو جایگزینش کردیم...

از اونور برای گرفتن وام فراغت از تحصیل یه روز قبل از کلاسام رفتم دانشگاه و خیلی اتفاقی همون همکلاسی هم دیدم....و خلاصه بعدتر توی خوابگاه که بودم بهم زنگ زد و تعریف کرد که معاون دانشگاه منصرفش کرده از انصراف تحصیلی....و خب قرار شده به شکایت هاش رسیدگی کنن... و خلاصه حسابی پشیمون بود که ارائه رو از دست داده....خنده که خب برای تنبیه ش در نظر گرفتیم که دفعه های بعدتر تصمیماتشو که میگیره به عواقبش هم فکر کنه!!!!!

............................................................................................

هفته ی گذشته نمایشگاه کتاب هم برپا بود...رفتم و یه عالمه کتاب خریدم.... با دوستای دانشگاهی رفتیم.....اون دو تا که رفتن دنبال کتابای درسی... منم که میدونین چقدر درس خونم؟!!!!!! چسبیدم به قسمت رمان و ....آرام

5 تا کتاب هم برای بچه های فامیل گرفتم که عید بهشون هدیه بدم.....یکم ترویج کتابخوانی بشه....

حتی روز بعدشم که رفتم دکتر برای گوشم اونجام غرفه ی فروش کتاب بود و 40 درصد تخفیف باز کتاب خریدم برای خودم!!!!خنده شادی یعنی کتاب!!!

جمعه ای هم به خودم جایزه دادم و کل روز رو نشستم و کتاب خوندم و دو تا از کتابا رو تموم کردم....

البته که رمان های الکی نمیخونم ها.....معمولا کتاب های خوب پیشنهاد شده رو میخونم....

3 تا فیلم هم اینروزا نگاه کردم... نهنگ عنبر 2... ویلایی ها... خشم و هیاهو.... دوست داشتم هر سه تاشو هم... سه تا فیلم با ژانر مختلف و حرفای مختلف.... با نهنگ عنبر حسابی خندیدم.... با ویلایی ها نشستم و یه عالمه گریه کردم....و با خشم و هیاهو توی بهت رفتم و انتظار کشیدم و عصبانیت رو تجربه کردم....

.............................................................................................

تمرینات شکرگزاری رو با کانال شروع کردم و امروز روز هفتم بود.... اتفاقات خوب در راهن.... الهی شکر....

خدایا توکل به خودت.... نگاهتو ازمون برندار.... عاشقتم....

_ مه سو _

  • ۱۵

برگشت...

  • ۱۶:۲۹

خیلی وقته ننوشتم.... اینقدر که اوضاع درهم شد...

الان که دارم مینویسم مادربزرگ مادریم اتاق روبرو خوابن... همین نیم ساعت پیش جای سرم توی دستشون رو کمپرس یخ گذاشتم...فیلمای عروسی که دیشب دعوت بودیم رو نشونشون دادم....کنارشون نشستم با وجود کمبود وقتم... تا حداقل بعدا حسرتی نداشته باشم مثل مادربزرگ پدری که هنوزم رفتن و نبودنشون رو باور ندارم و با فکر بهشون اشک به چشمام میاد...

دیروز ممکن بود اتفاق وحشتناکی بیفته....

اینروزا که با مریضی آقاجونم همراهه تموم انرژی و شادی ما گرفته شده تقریبا... توی همین اوضاع هم یهویی خاله دومی خونه آقاجونم اینا سر میزنه و میبینه مادربزرگ هم حالش خرابه و یه سمت خونه افتاده... میبرنش بیمارستان بستری...آزمایشات مختلف... احتمال سکته قلبی....

دیگه پسرخاله م آوردش اینجا و مامان اینا دو شب پیش بردنش دکتر قلبشون....تست ورزش و آنژیو و دو تا رگی که گرفته و دیروز که بالون زدن براشون... بعدم گفتن نیاز نیست کسی پیشش بمونه و اجازه حضور ندارین....

دیگه عروسی دختر دختردایی مامان دعوت بودیم و رفتیم... اینقدر که این خانواده نازنینن... مسبب آشنایی مامان و بابا و ازدواجشون... مادر زن داییم هم که میشه....و خلاصه مهربونی هاشون همیشه بهمون رسیده... پدر عروس هم که خب دوست قدیمی بابا.... خلاصه اینکه خاله هم خیالش از بیمارستان راحت و اومد... دایی کوچیکه گفته بود دارم برمیگردم اگه نیاز بود سر میزنم به بیمارستان... که خب سر زده بود و نمیدونم چی شده بود که گفته بودن چرا مریضتون رو رها کردین؟!!! نیاز هست کسی پیشش باشه و توی اتاق عمل مریض از دست رفته و با شوک قلبی برگردوندیمش!!!!! یعنی در طول عروسی کلا استرس بودیم تا برگشتیم.... ظهر بعد از انجام آنژیو و بالون بابا و خاله اینا مادربزرگ رو دیده بودن و حالشون خوب بوده....بعد اینجور نمیدونم چرا گفته بودن...

دیگه صبح هم مامان اینا رفتن و بی بی رو مرخص کردن آوردن خونه خودمون....بخاطر ضربان نامنظم قلبشون دکتر گفتن تا 2 ماه باید استراحت داشته باشن و فعالیت بدنی هیچجوره نداشته باشن..... تو فکر گرفتن کسی هستیم که کارهای خونه شون رو انجام بده....ولی مگه اونجا کسی پیدا میشه آخه؟!!! اخم

آقا جونمم زنگ پشت زنگ که یکی بهشون توجه کنه!!!! این وسط هم نگران بی بی هم نگران اینکه توجه بچه ها دیگه کامل بهشون نیست!!!!

اصلا اوضاعی داریم هاااااا....

عروسی دیشب قشنگ بود.... یه عروس داماد خیلی شاد و عاشق که با وجود مخالفت خانواده ی دختر بهم رسیده بودن!!!!! قبلا گفته بودم جریانشونو... عروس خانم دکتر هست و همسرش لیسانس و یه کارمند معمولی... بیشترین دلیل مخالفت خانواده ها هم تفاوت سطح تحصیلی و خانوادگیشون بوده..... ولی من این وسط عاشق خنده های از ته قلب عروس... امیدوارم عشقشون ماندگار باشه...

.........................................................................................

هفته ی گذشته ،دانشگاه ،تولد یکی از آقایون همکلاسی بود... دیگه اینقدر نشستیم گفتیم کیک میخوایم سر ظهر ساعت تعطیلیمون رفت بنده خدا توی شهر دنبال کیک تولد همراه یکی از اقایون دیگه همکلاسی !!! غیر از یه کیک باب اسفنجی چیز دیگه ای نبود!!!!! برا همین کیک خامه ای معمولی گرفته بود اومده بود...

شب قبلش هم که دخترا توی یه اتاق خوابگاه جمعمون جمع بود 4 تایی...کلی بگو بخند و اذیت کردن....صبح هم دو تا از دوستان فلاسک سفری آورده بودن و نسکافه درست کردن و خب ظهر همراه کیک نسکافه هم خوردیم....و خب عکس گرفتیم ....

من از چهارشنبه صبح دانشگاه رفته بودم که خب عضو کتابخونه هم شدم.....کتابخونه ی خیلی بزرگ و خوبی داره این دانشگاه... امیدوارم بتونم نهایت استفاده رو ببرم....

پا دردم هم تا دیروز بهتر شده بود....اما خب دیشب مجبور شدم دو سه ساعتی کفش پاشنه بلند بپوشم که باعث شده دوباره دردش شروع بشه... البته که نصف مجلس نیم بوت نیمه تخت پوشیده بودم ولی خب واقعا مناسب کت سارافنم نبود و اجباری عوضش میکردم...

دیشبی یه عالمه فندق رو چلوندم.... الان دقیقا توی دوره ای هست که پارسال تربچه آروم بود و بغل همه میومد....شیرین و دوست داشتنی و کلی با اداهای خواستنی.... قبل رفتن به مامان میگفتم حالا هی من ذوق میکنم که تربچه میاد و چقدر بچلونمش آخرشم میدونم فندق نصیبم میشه که باهاش بازی کنم و بغلش کنم....

بعد که برگشتیم مامان حرفمو تکرار کرد و کلی خندیدیم...میگفتم مامان چه یادتون مونده حرفم؟! میگفتن آره دیگه دیشب دیدمت که حرفت درست در اومد همش یادم میومد تو دلم میخندیدم.... آخه تربچه اوج بداخلاقیش بود.... هم مریض بود هم دو روزی بود مادرش رفته بود تهران دنبال امتحاناتش و تربچه هم حسابی دلتنگ از بغل مادرش جدا نمیشد..... همش 1 دقیقه تونستم بغلش کنم ببوسمش و بعدتر دیگه ترسیدم چنگ بزنه تو صورتم تحویل باباش دادمش... صورت مادر جونش رو چنگ زده بود اصلا اوضاعی!!!!!آرام

خلاصه فندق رو بغل کرده بودم یکم دایی اینا دستشون آزادتر باشه رقص نور رو از دور میدید دستاشو تکون میداد که یعنی داره میرقصه.... ای خداااااااا چقدر فسقل ها شیرینن.... قند و نباتن... زن داییم به من میگفت ترو خدا تو اگه خواستی ازدواج کنی بذار وقتی که این دو تا یکم بزرگ شده باشن منو کشتن من از جشن هیچی نفهمیدم....(مثلا عروسی خواهرش بود و خواهر عروس ) برا عروسی داداشمم همین بود اوضاع دو تا فسقل ها...

...................................................................................

عجب بارونی اومد این دو روز...

خوبیش این شد یکی از اساتید دو تا کلاس عصر امروز رو تعطیل کرد...از اونور ورودی های قبلی هم کلاس های صبحمون رو تعطیل کردن و خبر دادن که با استاد صبح صحبت کردن و کلاسای صبح هم تعطیله...

شاید مسرت بخش ترین خبری بود که اول هفته به من یکی رسید...چون هرچی داشتم میدویدم به کارها و درس ها برسم بازم نمیشد...و بعد فک کن مجبور بودم دیشب ساعت 3 رسیدم خونه...ساعت 5 میرفتم ترمینال که با اولین اتوبوس صبح برم و به کلاس صبح برسم!!!!!

این هفته اکثر کارم درست کردن پاورپوینت برای ارائه هفته ی آینده بود....هنوز برای مقاله م کاری انجام ندادم!!!!خدا خودش توان بده بهم...

28 صفر هم یکی از همکلاسی ها نذری داشتن با بابا رفتیم و نذری گرفتیم آوردیم....البته خودش سر کلاس گفت حتما بیاین نذری ببرین.....خنده

برام جالبه همه ی آقایون همکلاسی با من راحتترن انگار.... مثلا سر این نذری گرفتنه همکلاسیم فقط به من گفته بود.... یا مثلا دو تا دیگه شون باز با من تماس گرفتن در طول هفته برای مشورت و احوالپرسی....ارائه پیشنهاد مقاله نوشتن یا یه سری سمینار رفتن....

دیگه خبر جدیدی نیست....همین...

ایام به کامتون...

برای سلامتی همه ی مریض ها و بهتر شدن اوضاع زلزله زدگان دعا کنیم و اگه کمکی ازمون برمیاد دریغ نکنیم....هرچند کوچیک...

_ مه سو _

  • ۱۹

زندگی در لحظه

  • ۱۷:۵۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶

تا مامانت نیست...

  • ۱۴:۱۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰

این آبان زودگذر...

  • ۲۲:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵

فک کردی زرنگی؟

  • ۱۴:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵

یا ارحم الراحمین...

  • ۱۳:۳۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶

گاهی دلم میگیره...

  • ۲۰:۵۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹

خبر آمد...

  • ۱۸:۳۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰
۱ ۲ ۳
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan