واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

من لایقم ...

  • ۱۵:۳۷

راستش حالا که 29 ساله ام و وارد سی سالگی شدم چندان حرفی برای گفتن به خودم ندارم!!!!!

این بماند به یادگار....

تولدم مبارک...

فقط دلم میخواد به خودم بگم : بیشتر خودتو دوست داشته باش و بیشتر مراقب خودت و کارهات باش.... تو لایق بهترینایی....

خدایا آرزومو قبل فوت کردن شمعم گفتمااااا...

...............................................................................

دیروز تولدم بود.....در کنار خانواده و دو تا دایی ها یه کیک خریدیم و فوت کردن شمعی و چهارتا عکس و کادوی مامان بابا و داداش اینا....

البته که تبریکات فراوان...سرآمد همه شون اول از همه مستر اچ برام تبریک صوتی فرستاد...و بعدتر زنگ زد و ترانه ی گل گلدون رو اینقدر قشنگ خوند که کل غمم یهویی از بین رفت....چقدر حس خوبی داره این ترانه برام....چقدر حس خوبی داشت شنیدنش با صدای عزیزدلم....

معصومه جونم که تبرکشو پیشاپیش فرستاده بود...خاله جانمم قبل رفتن تبریک گفت و گفت هدیه ت بماند چون نذاشتی برات الان کادو بخرم....دوس جونم که خب بعد مستر اچ برام هم پیام فرستاد هم توی اینستا عکس کوچیکی هامو استوری کرد و تبریک نوشت و واییییییییی که چقدر چسبید.... اصلا یادم نبود عکس کوچیکی هام پیش دوستمم هست.....خنده خعلی خوب بود...

بعدتر هم دوستان دیگه...پرتو جانم..ناهید جان...مریم گلی...تبریک های همراه اول و بانک ها و فروشگاهی که خرید میکنم...و خب امسال صفحه ی دانشجوییم هم اضافه شده بود!!!!!که نوشته بود دانشجوی عزیز تولدت مبارک !!!خندهیعنی چه قشنگ یهو حال آدمو عوض میکنه همچین تبریکای فرمالیته و ماشینی ای... پارسال گوگل تبریک گفت امسال صفحه ی دانشگاهم خندهزبان درازی

دیگه بعدترش همکلاسی هام اونم خودم خبر دادم بهشون که اصلا نچسبید!!!! البته خبر دادنم هم زوری بود!!!! توی گروه بحث پیش اومد بین دو تا از آقایون... هرکاری کردم جلوشونو بگیرم نشد!!!!! نفر سومی بهم پیام شخصی داد که بیا اینا رو از هم جدا کن !!!! گفتم نمیتونم...نمیخوام الان!!!! تولدمه دوس ندارم اوقات خودمو تلخ کنم!!!!!!

بعد اینقدر روی اعصابم تا آخر شب پاتیناژ رفتن و حس بد بهم دست داد که خلاف میلم از گروه خارج شدم!!!!!!

دیگه دیروزی یکیشون زنگ زد کلی صحبت کرد و عذرخواهی و گفت بیاین که بعد شما بچه های دیگه م یکی یکی از گروه رفتن!!!و گروه داره از هم میپاشه....

البته که فعلا برگشتم....قراره چهارشنبه ای داور بشم هر دوتاشون رو در رو حرف بزنن و رفع سوتفاهم بشه و تمام!!! دیگه مدیر نیستم با اون خارج شدنم!!!!!!! فعلا که سرسنگینم!!!!بذار دوباره یکم حالم خوب شه میگم باز مدیر بشمخنده

........................................................................................

پنج شنبه ای از صبح تا شب با خاله کوچیکه و مامان توی خیابون اینور اونور رفتیم خرید.....مامان دو تا مغازه رو نشون کرده بود رفتیم و یه مانتوی قرمزززززز خوشگل برای عیدم خریدم که شد کادوی تولدم....یه لباس هم دیدیم خیلی دوسش داشتما برای زمستون بود دل زدم و نخریدمش...

هنوز فرش برا اتاقم نخریدیم......ببینم نمایشگاه تا چه روزیه....احتمالا امشب یه سر بریم.....

کارهام آسه آسه دارن پیش میرن...بالاخره طلسم رو شکستم و کارای کارت ملی رو انجام دادم و منتظرم تا صادر شه برام بفرستن....فردام قراره برم دنبال کارای تعویض شناسنامه.... هنوز زیاد کارای خونه تکونی رو جدی شروع نکردیم....ولی برا هفته ی آینده نوبت دکتر پوستم رو گرفتم.... فردام اگه بشه یه نوبت میگیرم پیش این یکی دکتر پوست....باشد که رستگار شوم!!!!خندهرفتیم که رفتیم برای خرج کردن پولای بابا!!!!

_ مه سو _

  • ۱۱

و اما عشق ...

  • ۱۹:۵۱

زنها چیز های غیر منتظره را دوست دارند؛
وسط یک چهار راهِ شلوغ دوستت دارم شنیدن را،
دسته گل به مناسبت هیچ چیز را،
کلیدی که به جای ساعتِ هفت ساعتِ چهار بچرخد تویِ قفل را،
مردی که پیش بند ببندد و صورت کفیش عجیب دیدن دارد را...
زنها چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را...

 

( فاطمه جوادی )

......................................................................................

امروز اولین روز کلاس ترم دو...بیشتر رفتیم تا تغییر برنامه بدیم....و باز هم بدقولی همکلاسی ها.... خدایا چقدر بعضیا میتونن نفرت انگیز باشن؟!!!

انگار کسی که از روش یه تریلی 18 چرخ رد شده احساس بدن درد و خستگی دارم ...

بیشتر فشار روحی هست میدونم ....

چون بگذرد غمی نیست ...

یا الله ...

_ مه سو _

  • ۱۱

قبل از عید

  • ۱۹:۵۳

ای باباااااااا....اینهمه تایپ کردم یهویی خودبخود پنجره بسته شد و پرید!!!!! یه امکان خوب که پرشین بلاگ داشت این بود حداقل هر از چند دقیقه ای یه بک آپ از نوشته ها تهیه میشد اینجور مواقع یه سری نوشته هات مونده بود و اجبار به تایپ دوباره نبود!!!!!! الان کلا ذهنم پرید که از چی مینوشتم!!!!

..................................................................................................

این مدتی انتخاب واحد کردیم... یکی از آقایون همکلاسی هم کاشف به عمل اومد هنوز انتخاب واحد نکرده بود و خب باعث تسکین بود که حداقل یه نفر دیگه بهمون دروغ نگفته بود !!!!!

هنوز نمرات دو تا درس دیگه مونو نزدن..... لعنت به این استادهای بی فکر!!!!!

زمستون سرد و خشکی بود..... اینقدر سرد و بی خاصیت که نتونستم نه از بارونی خوشگلم که از بلاد کفر خریده بودم استفاده کنم نه از نیم بوت خوشگلترم!!!! فک کنم اینا از شدت استفاده نشدن بپوسن!!!!!!

آخه حیف بود بخوام از نیم بوت هم برا دانشگاه استفاده کنم....هم زیاد مناسب نبود برا اون فضا هم خب اگه با سر به هوایی های من به سنگی صندلی ای چیزی گیر میکرد خب حیف میشد دیگه خنده

هفته ی پیش آخر هفته خاله کوچیکه اینا اومدن اینور.... دیگه بساط بیرون رفتن و خرید به راه بود .... با خاله کوچیکه و بچه هاش و خاله سومی که اینروزا میگه حوصله م سر رفته اگه جایی رفتین منم ببرین و پسر و عروسش دو شب یه عالمه بازار گردی کردیم.....البته که بیشتر اجناس هنوز زمستونه بودن... وایییییییی یه مانتوهایی میدیدم عاشقشون میشدم ولی اومدن با پارچه های ضخیم درستش کردن همش 2 هفته بیشتر نمیشه ازش استفاده کرد بعد عید یهو تو تب تابستون میفتیم و توی اون مانتوها گرمه!!!!

گذاشتم خوب به نهایت لاغری هم نزدیک شم بعدتر مانتو بخرم....البته که بیشتر دنبال یه مدل سنتی دامنی هستم بدرد مهمونی رفتن بخوره بعد عید که جنس های خوب اومدن مانتوی دیگه میخرم...

یه دلیل خرید نکردنم هم خیلی شاید خنده دار باشه ولی توی جمع دوست ندارم خرید کنم خیلی بدجنسم!!!! دوست ندارم کسی دیگه مثل من خرید کنه!!!!و خب حضور عروس خاله مانع خریدم میشد!!!! دوس دارم لباسی که میپوشم هرچند ساده تک باشه!!!

مثلا یه لباس کوتاه خونگی خریدم بعد عروس خاله اومد دست گذاشت روش آغا توی سر من غل غل عصبانیت!!!!!!خندهحالا بگو دختر آخه مثلا یکی مثه پسرخاله تو رو که با اون لباس کوتاه نمیبینه!!!!! خانمشم که خب جلوی اونایی که تو این لباس خونگی رو میپوشی اون لباس رو نمیپوشه!!!! ولی بازم دوس نداشتم و خب بازم خدا رو شکر یه رنگ دیگه شو برداشت اگه شبیه ش برداشته بود میرفتم سر جاش میذاشتمش!!!!خاله کوچیکه و مامان هم دقیق منتظر همین کار من بودن منو میشناسن !!!!!! این اخلاق بد منه !!!!!! به تنها کسی که حسادت نکردم تا الان دوسی جانم بوده....که شده لباس شبیه لباس خودم براش هدیه بگیرم....و خب عروسمون تا حدود کمی!!!!! بعد اونروز راجع به این اخلاق بدم به عروسمون میگفتم....میگفت با من بیا خرید دیگه من سایزت نیستم مطمئنی لباس عین هم نمیخریم!!!!!خندهاینقدر خندیدم.... اون از این اخلاقا نداره اصلا.... مثلا یادمه خرید چمدون عروسیش که بود کفش پاشنه بلند مشکی خریده بود چون خیلی دوسش داشت به مامان میگفت : مامان شما هم برید یه دونه عین همینو بخرید خیلی توی پا راحته....و قشنگم هست....

فک کننننننن من اینجور مواقع یکی بخواد شبیه من برداره بغض میکنم خرید خودمو میذارم سر جاش حتی اگه مامان خودم باشه هااااااا !!!!!!زبان درازیمه سوی بدجنسم دیگه!!!! البته وقتی بخوام هدیه ای برای کسی بخرم میگردم چیزی که برای خودم دوست دارم استفاده کنم براش برمیدارم......و البته تا اونجایی که سلیقه شو هم بدونم....

....................................................................................................

خب خبر بعدی چی بود؟!!! آهاااااااا....عید یه عالمه جشن و عقد و عروسی دعوت شدیم....عقد دخترعموی کوچیکم....عروسی دختردخترعمه م... عروسی پسر یکی از همسایه های قدیمیمون که البته من این یکیو اعلام کردم اصلا اصلا نمیام چرا هیچکدوم برا عروسی داداشم نیومدن؟!!!! فک کنن من در آینده برا جشنم دعوتشون کنم!!!!!!!!

دخترعمه ی مامانم هم فردا شب حنابندونش هست که گفتیم نمیریم!!!!دقیقا به دلیل اینکه جشن برادرم نیومدن!!! مامان میگه ما برا جشن همه بچه هاشون میرفتیم ، نکردن اونهمه کارت دعوت دادیم حداقل یه نفر ازشون بیاد!!!! گفته بودم جشن داداشم 800 تا دعوتی داشتیم که همش 400 نفر اومدن دیگه و هیچکدومم خبر ندادن و اونهمه حیف و میل غذاها و میوه های سفارش شده پیش اومد!!!!

عید هم عروسی یه پسرعمه ی دیگه ی مامانمه که مامان اونم گفته نمیریم....

تازه غیر این خبرا خبردار شدیم دخترعموی 17 ساله ی مامان هم نامزدی کرده....فاصله ی سنیش با شوهرش که از فامیلاشون میشه حدود 13 سال هست!!!!!!!!!مامان اینقدر غصه خورد...میگفت فاصله ی سنی زیاد رو هر کسی نمیتونه پر کنه....خیلی باید دختر این وسط بزرگونه رفتار کنه و از سنش بالاتر باشه و این زود پیرش میکنه...اگه هم نتونه زندگیشون خیلی دچار نوسان میشه....کلا مامان مخالف صد در صدی فاصله ی سنی زیاد یا فاصله سنی خیلی کم هست!!!!خنده

......................................................................................................

این مدتی دیگه رفتیم و یه جفت فرش دستباف برای ورودی خونه و نشیمن خصوصی خودمون گرفتیم...یه فرش راهرویی دستباف دیگه هم برای راهروی جلو اتاقا که تقریبا شبیه همون جفت فرشاس.... قالی های قبلی هم دادیم بشورن مامان میگن فعلا همونا رو بندازیم تا بعد خونه تکونی که این جدیدا کثیف نشن.... من این شکل جدید خونه رو دوست دارم....این روشنیش رو...

برای اتاقمم یه دونه فرش انتخاب کردم که گفتن اینروزا نمایشگاه فرش هست گفتیم بریم نمایشگاه ارزون تر بخریمش!!!!احتمالا فردا بریم...باید یه جفت پادری هم برای سرویس ها بخریم که با رنگ جدید فرش هامون ست شه.....

......................................................................................................

اینروزا ورزش بدنسازی هم شروع کردم ببینم چطور نتیجه ای برام داشته باشه....یعنی میخوام سریع تر وزن کم کنم و ماهیچه هام هم شل نشن!!!بعد این میون یهو مثه دیروز خونه خاله دعوت میشیم و نمیشه از اونهمه غذای رنگارنگ گذشت...بالاخره فرصتا جور شد و خاله تونست عروس رو پاگشا کنه...بعد من رفتم یهو خامه خوردم خیلی دلم کشیده بود!!!!یا مثلا ژله!!!! البته که ظهر نه نون خوردم نه برنج!!!! فقط یه نصفه کباب و یه مقدار گوشت قورمه!!!!!!

البته عروس قبلا هم خونه خاله اومده بود ولی خب فرصت پاگشاشون نشده بود....خاله یا مریض خونشون بود یا خودشون نبودن خونه یا داداشم اینا.... داداش اینام که خب خیلی وقته اونورا نرفته بودن که کسی ببینتشون بخواد دعوتشون بگیره دیگه خاله همینجا دعوتشون کرد...

خلاصه دیروز نزدیک 12 نفر بودیم...ما و خاله کوچیکه اینا و دایی کوچیکه و خاله سومی و همسرش ...و خیلی خوش گذشت دورهمی....مخصوصا آخرش که قد یه ماشین ظرفشویی یکه و تنها همه ظرفا رو شستم!!!!!!! خنده اینچنین دختر خوبیم من!!!!

عروس این آخر هفته سه ماهش تمومه....شکمش از همین حالا قشنگ گرد و قلمبه شده!!! مامان دیگه برا خاله کوچیکه و خاله سومی گفتن که داریم نوه دار میشیم.... کلی هم خاله ها خوشحالی کردن....لبخند به عروس میگم با این سرعتی که داره پیش میره فک کنم به اردیبهشت برسیم بگی 9 ماهم تمومه!!!خندهکلی خندیدیم.... الهی قربون اون پنجولای ریز برادرزاده ی ندیده م برم من....عمه بی صبرانه منتظر گذشت اینروزا و دیدنشه...

......................................................................................................

آخر اسفند تاریخ مهمیه....و برای رسیدنش حسابی دلهره دارم...الهی به امید خودت...

_ مه سو _

  • ۱۲

برای تو که بهترینی ...

  • ۲۳:۱۱

آدم که بیخودی بیخودی نمی آید مراقبِ خودش باشد..
باید یه نفر پیدا بشود که موقعِ خداحافظی بگوید"مراقب خودت باش، رسیدی زنگ بزن"...
آدم که بیخودی بیخودی حواسش به خودش نیست
یک نفر باید باشد که پشتِ تلفن، وقتی میخواهی با تاکسی بروی آن سرِ شهر با لحنِ نگرانی بگوید:
"حواست به خودت باشد، از اون تاکسی زردا سوار شو، رسیدی هم خبر بده، باز سرت گرم نشه یادت بره ها"....
آدم بیخودی که گیج وکلافه نمیشود سرِ کدام لباس را پوشیدن و رژلبِ چه رنگی زدن
یک نفر باید، بفهمد قرمزیِ رژِ امروزت با قرمزیِ روزهایِ قبل یک فرق هایی دارد یا فرموهایت کمی ریز تر است و روسری ات کمیِ خوشرنگ تر....

 ( فاطمه صابری نیا )

........................................................................................

بگذار در همین یک شعر
دوباره عاشق هم باشیم
من نامت را صدا می‌کنم،
تو بگو "جانم"؛
دنیا نا امن‌تر از آنست که فکر می‌کنی!

( مژگان عباسلو )

.........................................................................................

بازم روز میلادت.... خوبه که دارمت....ممنون که بدنیا اومدی... ممنون که عشق من شدی... اینروزا خیلی توی فکر میرم... یعنی قراره چطور بشه؟!

گاهی گریه... گاهی شادی... از فرداهام هیچ جوره خبر ندارم... امیدوارم بهترین برامون پیش بیاد....

پنجمین تولدی که دور از هم بودیم ... اخم

این دفعه نمیگم کاشکی... تولد بعدی بایدِ باید کنار من باشی.....

دوستت دارم مرد من ...

_ مه سو _

  • ۱۹

قرار بوده

  • ۱۴:۳۳

چند هفته س قرار بوده یه نقشه برای یکی از همکلاسی ها بکشم هی پشت گوش انداختم....هی لپ تاپ رو باز کردم نگاش کردم بستمش!!!! انگار دستم به طراحی نرفته... اینقدر که این مدتی از این همکلاسی و از اون همکلاسی و بدست آوردن منافعشون حالم بهم خورده.... انگار هرچی سنمون بالاتر میره بیشتر و بیشتر دوز و کلک یاد میگیریم و بکار میبریم.... یا شاید چشم من داره بیشتر و بیشتر باز میشه و تازه میبینم....

همه به فکر منافع خودشونن...

یه نمونه ش انتخاب واحدمون!!!

خدا شاهده از وقتی کلاسا افتاد چهارشنبه غیر از دو نفرمون همه به روزش معترض بودن!!!!! قرار به تغییر روز داده شد... چقدر هی پیگیری و حرف و حرف که بیاین عوضش کنیم...ما هم گفتیم بدجنسی نکنیم!!!! بعد فک میکنین چی شد؟!!!!! آخرش که داشت همه چیز برای تغییر کلاسا درست میشد همه اومدن و گفتن واییییییی چه خوب که چهارشنبه س!!!! چه عالی!!!! فقط من و اون دوست مذکور موندیم انگار که با چهارشنبه ها مشکل داشتیم!!!!!! باور میکنین؟!!!!!!!!!!! متعجب

تازه قرار بود تا اعلام نکردیم انتخاب واحد نکنن!!!!بعد ظرفیت کلاس بیستا بود....تا دیروز که یعنی همه گفتن ما انتخاب واحد نکردیم مثلا کلاسها 9 تا ظرفیت داشتن!!!!!! دیگه عصری پیام دادم که بچه ها انتخاب واحد کنین!!!!! خودمم شب انتخاب واحد کردم.....براتون از جالبیش بگم؟!!!!! یکی یکی اومدن اعلام کردن که الان انتخاب واحد کردیم!!!!!! بعد ما 8 نفریم!!!!! اگه همه انتخاب واحد کرده باشن اون موقعی که گفتن باید 1 نفر ظرفیت مونده باشه!!!! ولی نهایت چندتا مونده؟!!!!!!! حدس بزنید!!!!! 6 نفر!!!!! یعنی قشنگ من و همون دوست مذکور و یه نفر دیگه که واقعا تلاش میکرد ساعت کلاسا تغییر کنه انتخاب واحد نکرده بودیم!!!!!!! بقیه دروغ !!!!! بقیه کلک!!!! حالم از این جمع بهم میخوره!!!!

بعد دوست مذکور صبح پیام داده بود نگران بود که چرا بچه ها انتخاب واحد نکردین!!!! دوزاریش کج بود!!!!! بهش خصوصی گفتم بابا ما سرکاریم!!!!!! همه انتخاب واحد کردن!!!!!!!!! ما سرکاریم!!!!!!!!! بهش گفتم دیگه به هیچکی اعتماد ندارم این وسط.... گفت منم همینطور....

در راستای همین بی اعتمادی به اون همکلاسیمون که با ماشین میاد دانشگاه پیام دادم آقای فلانی اگه ماشینتون جا داره صبحای چهارشنبه منم همراهتون میام دانشگاه.... که قرار شد دیگه باهاشون برم.... گفتم هیچ دلخوشی ای به این همکلاسیام ندارم....من احمقم که نشستم به امید اینا !!!

به مامان گفتم : کلاه خودمو گرفتم باد نبره!!!! هیچکس منفعت خودشو زیر پا نمیذاره....برسم به درس و مشقام و زندگیم....

از دیشب هم با یکی از آقایون همکلاسی شروع کردیم کتاب های نظام مهندسی رو خوندن...به دوست جانمم گفتم اونم پایه ی خوندنمون شده شدیم 3 نفر...اشکالی داشته باشیم از همدیگه بپرسیم....از همین حالا آماده بشیم برای امتحانا.... توی این دوره باید برای بدست آوردن موقعیتا جنگید...

اینو از سپید یاد گرفتم... دیگه نمیخوام هیچجوره وقتمو از دست بدم.....

میخوام سهممو از دنیا بگیرم...ولو اینکه در کنارش چیزای دیگه ای رو از دست بدم...

..................................................................................................

جواب 3 تا از امتحانامم اومد.... بگم چند شدم کتکم میزنید!!!!خنده

بعد چند شب پیش زن داییم اومده بود خونمون وقت انتخاب واحدشم بود دیگه براش انتخاب واحد کردم...کارنامه شو باز کرد نمره هاشو دیدم...به مامان گفتم بیا اینم نمرات زن دایی که اینقدر تو سر من کوبیدی که زن داییت بیست میشه امتحاناتشو با 3 تا بچه ، تو نمیشی؟!!!!!!! حالا دیدی من بیست و نوزده و نیم شدم زن دایی نه؟!!!! مامان بازم توجیه میکرد که نه و نچ و استاداش بهش نمره ندادن!!!!چون خود زن دایی معتقد بود روی برگه در حد بیست نوشته ....گفتم من هر جوری باشم شما از من راضی نمیشین!!!!! مساله اینجاس!!!

میگه نه من چون میدونم چقدر استعداد داری و کم کاری میکنی اینجوری میگم...

میگم نه مساله اینه که حرفای بقیه رو باور میکنین ... آواز دهل شنیدن از دور خوش است ...

فقط بوسه ی بابا بهم چسبید که بغلم کرد و گفت : همینطوری نمراتت رو خوب نگه دار...

من اما استرس گرفتم برای امتحان اولم!!!!!!!!!هنوزم نمراتش رو نزدن!!!!! وایییییییییی....یکیشو خیلی عالی نوشتم ولی اولیه ...البته بد هم نبود ولی خب عالی نبوده...گرچه کل نمره برگه نبوده و ارائه ی کلاسیمونم دخیله...

...................................................................................................

صبح رفتیم بازار فرش دیدیم... وایییییییییی چقدر دنیای فرش های دستباف قشنگه....حالا که دیگه قالی قرمز توی خونه نداریم من عاشق قالی های قرمز و نارنجی و اون رنگبندی های دلبرشون شدم!!!!

اومدیم خونه برای رنگ فرش های اینور سالن تصمیم گرفتیم و یه دفعه دیگه باید بریم....

....................................................................................................

ظهری لباس چسبون پوشیدم رفتم جلو مامان قر میدم ببین کمرمو!!!!! چه خوشگلم...چه خوش تیپم!!!!!

مامان : هنوز بازم مونده خوشگل تر شی!!!!!خندهیعنی نهایت تعریفش از من!!!!!

این آسه آسه وزن کم کردن و اذیت نشدنه رو دوست دارم....چقدر اینروزا خوشحالم....

هنوز خیلی از برنامه های لیست قبل عیدم مونده....ولی اونم دارم یواش یواش پیش میرم باهاش...

پ.ن : تصمیم جدیدم اینه خودمو فدای هیچ دوستی نمیکنم!!!! فقط دوستای قدیمی ثابت شده خوشن.....

_ مه سو _

  • ۲۱

ماه من

  • ۲۲:۰۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۸

تاریخ

  • ۱۹:۴۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۵

حاضر جواب

  • ۰۱:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۲

تصمیم درست

  • ۰۹:۵۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۳

قطع - وصل

  • ۱۰:۰۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan