واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

ماه خدا (پست ثابت تا ماه رمضان)

  • ۲۳:۳۹

اینروزا به معجزه بیش از پیش ایمان دارم... اینروزا که دست در دست یار قدم میزنم و انگار روی ابرام.... اینروزا که عاشق تر از پیشم....

نه سال گذشت... از اولین روزی که تصمیم گرفتم ختم قرآن بذارم و با دوستانم ماه رمضان همگی سر سفره ی پر برکت خدا بشینیم و از تلاوت آیات زیبای قرآن فیضی ببریم.... از روزی که تصمیم گرفتیم دست در دست هم و با هم برای آرزوهامون دعا کنیم....جمعی دعا کنیم...

چند روزی از ماه زیبای شعبان گذشته و من همش بخاطر در دسترس نبودن لپ تاپم و اینترنت وای فای در عذاب بودم که چرا نمیتونم این پست رو زودتر بذارم...الحمدالله که الان فرصت نوشتنش شد...

چند هفته ای تا شروع ماه پر برکت رمضان مونده....چند هفته برای آمادگی حضورمون بر سر سفره ی پر از رحمتش... برای بخشندگی های وافرش...برای رسیدن به ماهی که فقط و فقط درهای رحمت الهی باز هست و درهای عذاب بسته می شه...

امسال هم اگه منو برای همراهی قابل می دونید و دوست دارید ماه رمضان رو همراه من و دوستان باشین به ادامه ی مطلب بروید...

دو ختم قرآن هست...یکی ختم سی جز قرآن برای دوستانی که دوست دارن ماه رمضان یکبار قرآن رو به طور کامل ختم کنن و یکی هم ختم یک جز یا چند جز از قرآن برای دوستانی که فرصت ندارن روزانه یک جز بخونن ولی دوست دارن از این ره توشه ای بردارن...هم برای خودشون و هم برای عزیزانشون.....در ادامه مطلب با توضیحات تکمیلی و جداول ختم قرآن در خدمتتون هستم...

لطفا توضیحات رو با دقت بخونین و بهم خبر بدین که در کدوم یکی ختم قراره شرکت کنین...دوستانی که وبلاگ دارن لطفا آدرس وبلاگشون رو در قسمت مشخص شده ی نظرات بذارن و دوستان دیگه حتما حتما آدرس ایمیلشون رو در قسمت ایمیل نظرات بذارن تا بتونم ثبت نامشون رو تایید و جداول ختم قرآن رو براشون ارسال کنم...

ممنونم از حضورتون....در دعاهای زیباتون من و دیگر دوستان شرکت کننده و رفتگانمون رو از یاد نبرید....

_ مه سو _

  • ۲۹

دوباره ماه خدا

  • ۲۳:۱۹

سلام...به زودی در این مکان پست مربوط به ختم قرآن ماه رمضان نصب میشود....دوستان اعلام آمادگی بفرمایید!!!

پ.ن : تازه برگشتم خونه بعد از یه سفر 12 روزه....خسته ام و به فاصله ی دو ساعت اومدم دانشگاه....تموم اون دو ساعت هم صرف جابجایی وسایل سفرم و آماده ی دانشگاه اومدن شده....عقد هیجان انگیز ما در حرم رضوی عالی بود...به یاد دوستان بودم....میام و مینویسم ازش....البته بعدتر.... سه روز آخر هفته رو کلا گرفتارم...باید امشب هر طوری هست پست مربوط به رمضان رو بذارم حداقل....

منتظرم باشید...

_ مه سو _

  • ۱۵

بهترین تعطیلات ...

  • ۱۰:۰۹

سلام

الان حدود نیم ماهی میشه که ننوشتم...اینقد که تایپ نکردم دستم کند شده...دلیلشم اینه که هم سرم حسابی شلوغ بوده هم اینکه یه دفتر خوشگل داشتم همیشه کنار گذاشته بودمش که بعد نامزدیم اتفاقات شیرین دوران نامزدیمو اونجا بنویسم...برای خودم و خودش.... برای سال ها بعدمون.... این شد که دفترمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن خاطرات...

خداییش توی دفتر نوشتن از تایپ کردن خیلی سختتره....حسابی خسته م میکنه طولانی نوشتن اونجا.... اما خوبیش اینه که فقط خودم ازش با خبرم و اونی که بخوام دفتر رو بهش بدم...

خب از عید بخوام بگم سال تحویل رو خونه بودیم.... بدو بدو امسال سفره ی هفت سین رو چیدم....روز اول فروردین عصر بود که راه افتادیم سمت شهرستان برای دیدن آقاجونم اینا....همون شب که رسیده بودیم بچه های دایی مامانم اومده بودن عید دیدنی خواهر برادری و همسراشون... اون میون پسردایی مامانم هم بود که خب مثل همیشه با دیدنم یه لبخند پت و پهن به صورتش افتاد.... بعدتر حواسم بود بی بی هی مدام به اون نگاه میکرد هی نگاه من میکرد....منم که اصلا تا تونستم ننشستم و بیشتر در چرخش بین آشپزخونه و اتاق خواب بودم....

دیگه بعدترش هم خانم عموی مامانم و بچه هاش اومدن دیدن آقاجون....و خلاصه حسابی عید دیدنی ها به راه بود....

روز دوم عید هم صبحش مهمون داشتن آقاجون اینا....آقا جون بزرگ فامیل مادری محسوب میشه و همیشه عیدا خونه شون حسابی شلوغه....غیر از بچه ها و نوه ها تقریبا همه ی اعضای فامیل اولین عید دیدنیشون اونجاس... دیگه عصر هم پا شدیم چند جایی عید دیدنی رفتیم مثلا خونه دایی بزرگتر مامان ، خونه خاله م ، پسرخاله هام ، عموهای مامانم و .....

سوم فروردین لباسامونو جمع و جور کردیم و رفتیم خونه ی عموم.... ناهار دعوت عمو کوچیکه بودیم و عصر هم که مراسم عقد دخترعموی کوچیکم بود... داداش و زن داداش هم خودشونو تا ناهار رسوندن...

دیگه عصر هم توی حیاط عمو اینا صندلی زدن و سفره عقد رو چیده بودن و دیگه مراسم عقد برگزار شد....این دفعه من روی سر دخترعمو قند سابوندم تا بله رو گفت... تا اونموقع خانواده ی پدری هم هیچکدوم از آزمایش خون رفتن من مطلع نبود....فقط بابا به عموها تنها خبر داده بود که مه سو آزمایش خون رفته و اگه پنجم فروردین نتیجه اوکی باشه قرار به بله برونش هست....

به خاله کوچیکه گفته بودم اگه تا شب برمیگردن شیراز همراهشون میخوام برم...این شد که دیگه بعد عقد و رقص کیک و اینا بابا منو رسوندن خونه ی آقاجونم اینا....و همون شب با خاله برگشتم....

چهارم فروردین عصر من به گشت و گذار و لباس دیدن گذشت.... اما هیچی چشممو نگرفت... بدو بدوهای من از صبح پنجم همراه با نوشتن یه لیست روزانه ی بلند بالا شروع شد!!!!

اول از همه گرفتن جواب شفاهی آزمایش بود که خدا رو شکر مشکلی نبود...از اونطرف رفتم دکتر چون آنتی بیوتیکم شب قبلش تموم شده بود و دیگه بهم قرص سرماخوردگی داد و آنتی هیستامین و یه چک کرد و گفت مشکلی نداری....

دیگه بعدترش بدو بدو رفتم برای دیدن لباس همون طرفا که یه سری لباس پرو کردم و از خودم توی آینه عکس گرفتم که با مامان مشورت کنم... ظهر هم مامان اینا برگشته بودن....و یه عالمه تعریف از عقد دخترعموشون داشتن....

عصر دوباره با مامان برای دیدن لباس یه سمت دیگه رفتیم.... اینقدر اعصابم داغون شده بود مونده بودم چه کنم؟! تنها کار مفید این بود که خب یه مانتوی سفید خیلی خوشگل دیدم که چون از هر سایزی یه دونه بیشتر نداشت و مستر اچ هم پول ریخته بود به حسابم که هر خریدی دارم انجام بدم و بعد از اجازه گرفتن ازش برای عقد محضر خریدم....مامان هم نمیخواستن اجازه ی خرید رو بدن و میگفتن باید دوتایی خریدای عقدتونو انجام بدین ولی خب وقتی بررسی کردیم و اومدن مستر اچ مصادف با تعطیلی های زیاد میشد مانتو و بلوز برای زیرش رو خریدیم و بقیه خریدا رو موکول به اومدنش کردیم...البته که جاهاشونو نشون کردم که با اومدن مستر اچ فقط برسم تند تند خرید کنم...

ششم فروردین صبحش با مامان رفتیم آخرین جایی که گفتیم اگه اینجا لباس مناسبی گیرمون اومد خوبه....اگه نه باید یه جوری همین چیزایی که دیده بودیم رو جفت و جور میکردیم.... و خب سر نیم ساعت اول چندین تا لباس مناسب دیدم و پرو کردم که خب از میون اونها یه دونه ش رو با وجود گرون بودنش خریدیم.... همون مارک لباسی بود که برای عروسی داداشم خریده بودم ولی خب رنگ و مدل و اینا فرق داشت....

عصرش هم چون خیلی یهویی تصمیم گرفتیم آتلیه بریم ( چون عقدمون جشن نداریم ) و بعد از کسب اجازه از بابا که بتونیم محرم بشیم بهم برای آتلیه رفتن ، رفتم دنبال آرایشگاه و آتلیه و گل و ... که خب مامان اینا گفتن زود بیا بریم خونه ی پدر خانوم داداشم هم عید دیدنی هم اینکه یه صحبتی کنیم برای اینکه کجا برای بله برون غذا سفارش بدیم و ... چون تجربه دارن.... منم چقدرررررررر عصبانی بودم که به هیچکاریم نمیرسم و این میون منم میخوان ببرن...

خلاصه رفتیم اونجا و بنده خداها کلیییییییی پیشنهادهای خوب دادن... قرار بود توی حیاط خونه بگیریم که بعدتر به پیشنهادشون رفتیم و جایی تالار دیدیم و یه قسمتش رو برای مراسممون رزرو کردیم ... شام هم همونجا رستوران رفتیم دعوتی بابا و آخر شب برگشتیم خونه .... مامان اینا که خیالشون از بابت جا و غذا راحت شد صبح هفتم فروردین باز رفتن سمت خانواده ی پدری ، عروسی دختر دخترعمه م دعوت بودیم!!!!!

هیچی دیگه ، علی تنها موند و حوضش!!!!! من با استرس خیلی زیادی تنها موندم و یه سری کارای خرده ریز زیاد!!!!! مقادیری هم سر مستر اچ غر زدم که به هیچکاری نمیرسم و چرا اصلا تو اینجا نیستی و این صحبتا!!!! همسر خوش خیال منم مدام میگفت همه کارها رو بذار من اومدم با هم انجام میدیم!!!!! حالا از یه طرف من غر میزدم و توقع داشتم این وسط منو دلداری بده ، از اونطرف مستر اچ دنبال راه چاره میگشت!!!!فریاد

خلاصتا وارد جزئیات نشم... فقط اینکه سفارش شیرینی رو با داداش رفتیم هم از سمت خودمون هم از سمت مستر اچ ، گل رو گفتم آنلاین سفارش بده ، تزئینات بله برون و یه سری خریدای کوچیک رو خودم بدو بدو انجام دادم ، خدا عمر بده به خاله کوچیکه یادمه نزدیک ساعت 1 بود زنگ زد که دارم غذا میذارم تو هم میای پیش من و بچه ها؟!!!! منم خسته و گرسنه گفتم حتما حتما!!!

عصرش باز رفتم دنبال خریدا و بعدتر اومدم دنبال خاله اینا و تااااااااااااااااا آخر شب با هم بیرون بودیم دنبال خرید... هرجا هم میرفتم شال مناسب رنگ لباسم پیدا نمیشد یا اگه پیدا میشد مجلسی نبود!!!!! یه جا فقط یه شال مناسب دیدم که خیلی گرون میگفت.... بعدم منت میذاشت که اگه فردا برگردی بهت نمیفروشم!!!! هیچ جا دیگه نمونه ش نیست!!!!!

بعد فک میکنین چی شد؟! مغازه ی کناریش هم همون شال رو داشت به قیمت 20 هزار تومان ارزونتر!!!!!! یعنی چقدر فریب و دروغ زیاده!!!

خیلی زده شده بودم و دوس نداشتم بخرم ولی آخرش رفتم و همونو خریدم...

خلاصه یه شبش هم خونه ی داداش رفتیم و براش تولد سوپرایزی گرفتیم... با شمع سیبیل به مناسبت اینکه امسال پدر میشه!!!

لیستای روزانه م تند تند خط میخوردن تا نهم که کلاس های مشاوره ی قبل از ازدواجمون بود که به نظرم یه سری مسائلش خوب بود واقعا... ظهر هم مستر اچ از راه رسید و برام یه عالمهههههههه لواشک آورده بود.... وای نگم براتون چه لواشک هایی !!!! همراه با سوغات شهرشون....

رفتیم توی ماشین و صیغه محرمیت رو خوندیم .... هدیه ی تولدمو هم داد و گفت اگه میشه شب بعد کلاس همدیگه رو برای شام ببینیم...

دیگه ظهر از مامان اینا اجازه گرفتم و کلاسمو رفتم و بعد اون مستر اچ اومده بود سمت کلاسم و با هم برای شام بیرون رفتیم.... بهترین حس دنیا بود اینکه با هم بودیم و دیگه هیچ ترسی نبود....

دهم با هم رفتیم برای خرید ولی همه ی جاهایی که میخواستم خرید کنم تعطیل بودن!!!!!! دست از پا درازتر!!!!! تنها کار مفیدمون خریدن یه کت تک برای مستر اچ بود و حلقه ی نقره برای این مدتی که تا خرید حلقه ی اصلیمون طول میکشه...

عصرش هم کلاس بودم و بعدش مستر اچ اومد سمت خونه ی ما ، گفت نمیخواد دست خالی دیدن خانواده م بیاد که دیگه با هم رفتیم و یه بن سای بزرگ خیلی خوشگل هدیه گرفت برای مامان و بابا ....بعدتر هم اومدیم خونه که خیلی مامان گرفته بود و فهمیدم زن داداش لکه بینی داشته و استراحت مطلق پزشکی بهش دادن که خب خیلی حال مامان گرفته شده بود و میگفت باید بیشتر مراقب خودش باشه و توی ماه پنجم خیلی خیلی سقط خطرناکه ...

دیگه مستر اچ برای شام نمیخواست بمونه ولی خب به اصرار موند و شام رو با هم چهار تایی بیرون رفتیم و بعدتر بابا تا نزدیک محل اقامتشون رسوندش...

یازدهم هم گفتیم همه جا بسته هست چرا بریم و بگردیم؟!!!استراحت کنیم!!!!

تا ظهر به جمع و جور کردن وسایلامون گذشت و ظهر مستر اچ زنگ زد و از بابا اجازه گرفت و اومد دنبالم و منو رسوند آرایشگاه .... عاشق مراقبت هاشم یعنی ....ساعت 3 بود که کارای آرایشگاهم تموم شد تقریبا و مستر اچ اومد دوباره دنبالم و منو رسوند خونه و خودش هم یه کوچولو اصلاح کرده بود و رفت که لباسشو بپوشه و برگرده با هم بریم آتلیه ... آتلیه هم حسابی معطلمون کرد و بعد یه عالمهههههههه بهمون ژست داد و عکس گرفت و کنار هم خیلی خندیدیم....

و بعدتر هم رفتیم مراسم...

مراسم عالی بود....معارفه ی خانواده ها عالی تر...نزدیک 60 تایی دعوتی داشتیم که مستر اچ اینا حدود 10 نفری بودن فقط... و بعدتر عکس گرفتنا....

حس این سلبریتی ها رو داشتم!!!!! خیلی خیلی معذب شدم وقتی از همه طرف تند و تند عکس میگرفتن ازمون فامیل عزیز!!!!! نمیشد هیچی هم بهشون گفت....مردد

حالا خوبه دو تا دوربین اصلی داشتیم فقط!!!! یکی دوربین خودم بود یکی دوربین برادرشوهر کوچیکه که حسابی ازمون عکسای خوشگل میگرفت ...

بالاخره من شانس در این مورد باهام یار بود و یه نفری پیدا شد که توی مجلسم ازم عکسای خوب بگیره...

خلاصه همه چیز عالی عالی برگزار شد...مادرشوهر حسابی منو بوس بوسی کرد و چلوندم...پدرشوهر همینطور....

روز دوازدهم هم که مستر اچ اومد اینجا و با هم رفتیم خرید....یه سری از خریدامون انجام شد که خیلی خیلی دوسشون داشتم...مخصوصا کیفی که برام خرید....عاشقش شدم یعنی...چون کیف مورد نظرمو پیدا نکرده بودم و دیگه با هم رفتیم برند و اونجا یافتمش!!خنده

یه پیرهن بلند هم برام گرفت که خیلی خیلی دوسش داشتم...کلا روز دوازدهم روز خیلی خوبی برای من و مستر اچ بود .... روز خوبه خوب...

ظهر هم مامان سفارش کرده بود مامان مستر اچ غذا درست نکنن و براشون غذا فرستادن که رفتیم خونه ی خاله و چند تا قابلمه رو برداشتیم و رفتیم خونه ای که بودن.... برای ناهار هم گفتن من هم برم پیششون که خب رفتم و ناهار رو با هم بودیم....و بعدتر هم مستر اچ رو رسوندم فرودگاه که دیگه کم مونده بود بشینیم جفتمون گریه کنیم که داریم دوباره از هم دور میشیم...

.............................................................................................

سیزده بدر هم خاله دومی با مامان هماهنگ کرده بود و مرغ آماده کردن برای ناهار که جوجه کباب بزنیم... از اونور دخترخاله هامم اومدن و چند تا خانواده ای رفتیم باغ شهر ما.... روز خوب و پر از خنده ای بود...مخصوصا به فسقل های دایی و دو قلوهای دخترخاله حسابی خوش گذشت و تا تونستن تجربه ی پا برهنه راه رفتن روی خاک کسب کردن... تربچه رو که به زور میگرفتیم سی ثانیه ازش غافل میشدیم یهو میدیدیم رفته روی بلوک های سیمانی که یه گوشه بودن برای ساخت و سازهای توی باغ....یا روی آجرها... اصلا اوضاعی شده بود فجیع....این بچه سر نترسی داره و این حالت هاش شبیه خود داییم شده...

و از بعد عید هم من که همش بخاطر خرده کارها و بدو بدوها استراحت نداشتم...

زن داداش هم سونو رفت و خدا رو شکر نینی مشکلی نداره...ولی همچنان دکتر بهش استراحت داده و گفته نباید هیچ کار سنگینی کنه و تا میتونه باید استراحت کنه... جورابای نینی هم آبی هست!!!!!آرام

از اونور آبجی مستر اچ هم سونو رفته و مشخص شد اون یکی نینی هم جوراباش آبیه و من دوباره مسئول انتخاب اسم شدم...چشمک

خواهر شوهر به این خوبی کی دیده آخه؟!!!! امیدوارم همیشه با هم خوب باشیم....

..............................................................................................

عید مبعث روز عقدمون توی حرم امام رضاس.... بلیط ها رو گرفتیم .... تقریبا برای رفتن همه چیز آماده شده...دیشبی هم بابا رفتن و هدیه ی سر عقد برای دامادشون خریدن و من حسابی هوراااا شدم....

دختر دایی مستر اچ هم حسابی به زحمت افتاده و برامون وقت محضر رو هم اوکی کرده.... محضر خیلی گرونی هم انگار گرفته و روی محضر یه هزینه ی میک آپ ساده هست که قراره دختردایی دوباره زحمت پیدا کردن آرایشگاه هم بکشه ، و سه تا عکس شاسی هم ازمون میگیرن و تحویلمون میدن...

و خلاصه من امروز دیگه آخرین خرده کارهایی که یادم بود رو انجام دادم و لیست وسایلم برای بردن رو آماده کردم.... جمعه پیش به سوی خوشبختی....

الهی شکرت ...

دوستای خوبم توی حرم و وقت عقدم جمعا به یادتون هستم.... شما هم برای خوشبختیمون دعا کنید ......چشمک

_ مه سو _

  • ۵۲

سال 97 و یه عالمه خوشی....

  • ۱۴:۲۴

سلام....سال نو مبارک...

من امسال عیدیمو از خدا قبل از شروع سال جدید گرفتم....چی بهتر از این که برنامه ی خواستگاری خوب پیش رفت....قرارا خوب پیش رفتن و در کمال ناباوری من و مستر اچ ، شب اول ماه رجب قول و قرارای ازدواج ما گذاشته شد و صبح اولین روز ماه رجب ما برای آزمایش خون رفتیم؟!!!!

پایان 96 برای ما خیلی خیلی عالی بود....پر از اتفاقات فرخنده...

هنوز که هنوزه باورم نشده....حس میکنم یه خوابه... سه شب هست که خواب آروم دارم.... صبحا خوشحال از خواب بیدار میشم و اولین چیزی که نگاه میکنم گوشیمو ببینم پیامی از مستر اچ هست یا نه....

برگشته شهرشون که ان شا الله نهم فروردین اینجا باشه برای کلاس رفتن و اینکه بتونیم برگه آزمایش خون رو تحویل بگیریم ان شا الله برای عقد.... و 11 فروردین قرار بله برون رو گذاشتیم...لبخند به امید خدا...

....................................................................................

حالا دو تا اتفاق بامزه که افتاد و دوست دارم بمونه....

سال که تحویل شد تلفن بابا زنگ خورد....بابا خوب که صحبت کرد یهو پرسید شما؟!!! مستر اچ بود!!!!

بابا شماره ی دیگه شو داشت فک کرده بود داداشش هست که زنگ زده صداشون شبیه همدیگه س...خنده اینقدر خندیدیم...

بعدتر هم داداش و عروس اومدن خونمون ، عروس اول پرسید که داماد جدید زنگ زد؟!!! مامان گفت آره اول از همه اون زنگ زد....بعد عروس پرسید : خب مه سو چطور زنگ زد برا مادرشوهر پدرشوهرش؟!!!! و خب مسبب خیر شد که خانواده بگن برو زنگ بزن و اجازه صادر کنن!!!!!

زنگ زدم به بابای مستر اچ اینقدر قربون صدقه م رفتن و بعدتر مامانش من از خجالت آب شدم اینور ....

اتفاق بعدی هم سوتی من شب خواستگاریه....آخر مجلس بلند شدن برن من یهو اومدم میز جلو پامو جابجا کنم زدم بشقاب روشو شکوندم!!!!!!

خاله م میگفت : خوب عروس بودنتو جلو مادرشوهرت همین اولش نشون دادیا....خنده گفتم آبروم رفت خاله....

حالا هیچکس نمیدونست من بعد سه روز مریضی سخت به زور مسکن تونسته بودم توی مجلس بشینم....و نصف صحبتا رو توی مجلس نمیفهمیدم اینقدر که گیج بودم!!!!!و جون نداشتم....

خلاصه عروس چلفتی هم شد خاطره !!!

راستی داییش هم همراهشون اومده بود کلی هم مهربون بودن دوسشون داشتم...صحبتا با بابا هم انگار سوتفاهم شده بود که رفع شد....شروط هم نوشتن طبق رسم خودشون و همه ی حاضرین امضا کردن....مهریه هم ثبت کردن و خب خلاف نظر من بود ولی بابا گفت امکان نداره کمتر بذارم و قد مهریه ی عروسمون برام نوشت و مستر اچ هم قبول کرد گرچه میدونم نظرش چیز دیگه بود....ولی خلاصه گذشت...

.......................................................................................

عدد 13 هم برای ما یادگاری موند....به خیر و خوشی....

.......................................................................................

جریان مریضی من؟!!!

آقا چشمتون روز بد نبینه....هفته ی گذشته بعد از کلاس 3شنبه من یه سردردی شدم بیا و ببین...شب با مسکن خوابیدم و صبح هم بهتر بودم...رفتم یه سر خرید عیدی و هدیه روز پدر و شال سفید که خودم نیاز داشتم و ...ظهر که اومدم دیگه تند تند یکم کارامو میکردم وسط کارها یهو بی حال شدم و حس کردم الاناس برم قاطی باقالیا!!!!سردردم اوج گرفته بود به گریه افتاده بودم....رفتم سر کوچه به زور قرص های میگرنی که داشتم تاریخش گذشته بود تاریخ درستشو گرفتم و خوردم و خونه رو تاریک کردم و خوابیدم تا بهتر شدم...اینقدر بدحال بودم یادمه قشنگ اشهدمو گفتم.... بعد برا مستر اچ تعریف میکردم میخندید میگفت عیب نداره ثواب کردی....

مامان اینام رفته بودن شهرستان نمیخواستم نگرانشون کنم زیاد ...

از اونور همه عالم و آدم هم اونشب باهامون کار داشتن....هی مجبور به جوابگویی بودم....

صبحش بهتر بودم و باز افتادم دنبال کارهای خونه ولی دم ظهری دیگه به سردردم درد قفسه ی سینه هم اضافه شده بود....زنگ زدم به مامان اینا که قرار بود عصر بیان گفتم میشه زودتر بیاین؟!!! بابا که فهمید درد قفسه سینه دارم گفت سریع برو دکتر چرا زودتر خبرم نکردی؟!!! گفتم با آژانس میرم گفت نه داداشتو میگم بیاد....زنگ زده داداش میون کار سریع خودشو رسوند منو برد دکتر....دیگه دکتر فشار گرفت و آزمایش خون و .... تشخیصش به عفونت رفت و گفت عفونت کرده بدنت..... دو تا آمپول نوش جان کردم و زنده نشدم...دیگه تا منتظر جواب آزمایشا بودم داداشمو به زور فرستادم بره معطل نشه چون به ساعت حساب کردم مامان اینا میرسیدن بیمارستان پیشم...

حسابی هم طفلی داداشم پریشون شد....دیگه بعدتر با یه کیسه دارو اومدم خونه و دکتر نوبت سونو هم گفت بگیر چک کن کلیه ت شاید شن داشته باشه عفونت برای اون باشه؟!!!

خلاصه 5شنبه و جمعه من جون دادم و باز به دنیا برگشتم....یعنی از بعد دکتر رفتنه حال من خوب که نشد بدتر هم شد.... یهو لرز میکردم میون شب 3 تا پتو هم با هم جوابگو نبود به مرز سکته میرسیدم از سرما....یهو تب داشتم دوست داشتم توی یخچال بشینم....یهو عرق سرد میکردم.... اصلا کل تنظیمات بدنم بهم ریخته بود....درد لثه هم گرفته بودم دوس داشتم همه دندونامو بریزم بیرون....

خلاصه گذشت تا شنبه صبح که دیگه بدو بدو با مامان رفتیم اول کارت ملی مونو تحویل گرفتیم که تاریخش نگذره بیفته بعد عید....بعدتر رفتیم بیمارستان دوباره و به زور دکتر رو راضی کردم که این آنتی بیوتیکی که میخورم شاید به من نمیسازه؟!!! من عوارض جانبیشو خوندم نصفشو دارم....به دادم برس...

بعد فشارمو دکتر گرفت 7.5 بود....سرم نوشت گفت برو یه سرم خوب بزن....بعد هم دارومو عوض کرد...و خب خدا رو شکر بعد عوض کردن داروم رفته رفته رو به بهبود رفتم....سونو هم نوبت گرفتم و رفتم و گفت کلیه و مثانه هیچ مشکلی نداره و احتمالا عفونت ساده بوده....

و اینگونه بود که من تونستم امتحان سوم شاهنامه رو بعد 3 روز بالاخره بدم و بازم جایزه ببرم....البته که دوسیم خیلی همکاری کرد و مرتب میگفت چون عروس عفونی هستی ارفاق میکنم خنده کلا تو هپروتم با این داروها....

روز آزمایش خون هم هی رفتم اینور و اونور و گفتم من فلان داروها رو خوردما....من فلان هستما مشکلی که نداره برا آزمایش خون ازدواج؟!!!

خنده شون گرفته بود...

واییییییییی که چقدر خندیدیم هم....مستر اچ و دامادشون کلی دو تایی سر به سر هم میذاشتن و سر به سر افراد توی مرکز....خانومی که برامون واکسن میزد یه عالمه دعای خوب کرد....کلی هم مستر اچ سر به سرش گذاشت آخرش گفت پسرم هر جایی اینقدر زبون نریز چشمت میزنن...

خاله کوچیکه هم همراهمون بود و یکی دو تا عکس از ما گرفته میگه به مستر اچ بگو باید عکسا رو ازم بخری....هر چی هم میگم خاله خب عکسا رو نشونمون بده میگه نه دیگه شانستون هست که عکس خوبی باشه یا بد باشه!!!!

خلاصه اینم از نتایج بدو بدوهای قبل سال تحویلی من....چشمک

تازه ننوشتم که میون مریضی ها مستر اچ هم بدو بدو رفته بود برای خرید انگشتر نشون...انگشترای بزرگ بزرگ نشونم میداد عکس میفرستاد نظر میپرسید دل میبرد بعد میگفت فلان قد بیشتر که پول ندارم پس نمیشه بخرم!!!!!!! یعنی یه عالمه منو حرص داد....آخرش گفت خب پس نمیشه نشون خرید!!!! بیا برات یه انگشتر کوچیک بگیرم هدیه تولدت....نیم بند...

به انگشتر کوچیک انتخاب کردم و گفتم ندی سایزشو عوض کنن ها....همینطوری دست میندازم بهتره...یهویی گفت اینو خریدم و اون انگشتر بزرگ هم که دوس داشتی خریدم برای نشون!!!! میگم پول از کجا آوردی؟!!! میگه سوپرایز!!!! پول داشتم!!! هر ماه از حقوقم کنار گذاشته بودم!!!!!

یعنی کم مونده بود جیغ بزنم سرش!!!! میگم خب از اول میگفتی اینقد حرص نخورم !!!! نشستم یکم غر زدم که برا طلا خریدن باور کن من خودم ذوق زده میشم نیاز به سوپرایز حرص دادنی نیست خداییش.... قول میدم قد یه دنیا ذوق زده بشم....و اینگونه شد که حسابی طلا بارون شدم....خنده ان شا الله همیشه پول توی جیبش باشه.... امیدوارم همه آقایون جیباشون پر پول باشه و شرمنده ی همسرشون نشن....

.........................................................................................

کلاس هامم براه تند تند برگزار میشن....فعلا یه نصفه کلاس رو از دست دادم بخاطر سونوگرافی رفتن....یکیشم که بخاطر بله برون از دست میدم!!!

اینجور هم که برای عقد برنامه ریختیم که بریم بالا سر حضرت و حرم امام رضا عقد کنیم احتمالا مبعث پیامبر که آخر فروردین هست برنامه شو بذاریم!!! که داداش و عروس هم بتونن همراهمون بیان تا شکم عروس خیلی بزرگ نشده و مانع سفرش نشده...یعنی برنامه فروردینمو نوشتم جای نفس کشیدن ندارم....موندم چطوری درس بخونم برای امتحانم اخم

دیگه اتفاق خاصی توی ذهنم نمیاد....

حوصله ی غر زدن از همکلاسی ها سر دانشگاه رفتن هفته ی آخر هم ندارم خداییش.... اینقدر از اتفاقات آخر سالی خوشحالم که جلوی غر زدنمو گرفته.....

الهی شکرت ، شکرت ، شکرت برای تمام شیرینی ها.... به خودت دل بستم برای بهترین اتفاقات....سپاسگزارم سپاسگزارم و سپاسگزارم...

_ مه سو _

  • ۴۹

بدو بدو قبل عید

  • ۱۳:۴۷

هفته ای که گذشت...آخ که چقدر برای نوشتنش خسته ام...

نمیدونم چرا اینقدر دلم ننوشتن میخواد...روزام عجیب غریب شدن...

چند سالیه تلاطم اسفند رو دوست ندارم راستش... تقریبا خریدای عید تموم شده.... اون لیست لعنتی یه جاییش گیر کرده و بیشتر پیش نمیره...

روزای من شدن گرفتاری و گرفتاری.... گرفتاری ذهنی ...روحی... بدنی...

هفته ی قبل دکتر پوستم رو رفتم.... نوبت اول بودم و بعد ویزیت دکتر نشستم که برای لیزر صدام بزنه...یه خانومی کنارم بود و از کار دکتر پرسید.... گفتم من برای لیزر اومدم و راضی بودم....و میدونم توی کارشون تبحر دارن ... واقعیت هم همینه...چون دیدم کاری که ازش برنمیاد رو میفرسته پیش دکتر دیگه و خودش کاری انجام نمیده....گرچه فراوون پول دوسته!!!!! ولی خیلی هم دکتر رک و صریحی هست...

دیگه نشست به درد دل کردن که آره یه مدت پیش روی گونه ی دخترم یه دونه زد...حالت زخمی...رفته رفته بزرگتر شد و جمع شد و سفت شد عین یه توپ.... هرچی پیش جراح التماس کردم از داخل دهنش خارجش کنه گفت نمیشه و باید از روی پوست صورت برداشته شه...و حالا بعد عمل جاش مونده....مردم و زنده شدم تا جواب پاتولوژی اومد امروز که سرطان نیست....دکتر گفته نادره... یکی از همسایه هام این جناب دکتر رو معرفی کرد اومدم ببینم برای جای عمل میشه کاری انجام داد؟!!!

راستش دخترشو قبل دیده بودم که گوشه ی لبش یه فرو رفتگی تیره داشت....چقدر هم براش غصه خورده بودم که چهره ی به اون قشنگی چرا باید این ایراد توی صورتش باشه و خب من که اولش نمیدونستم همچین مساله ای بوده و فک میکردم مادرزادی همچین مشکلی داشته کلی به خدا شکایت بردم که دختر به این خوشگلی چرا همچین ایرادی توی صورتشه...

خلاصتا دخترخانوم که توی اتاق دکتر بود مادرشم رفت بهش پیوست....بعد ده دقیقه نمیدونم چی شد مادرش برافروخته از اتاق بیرون اومد رفت روی صندلی اونور مطب دراز کشید و دستش روی قلبش....اینقدر حالش بد بود...با التماس بهم نگاه میکرد....روم نشد برم بپرسم دکتر چی گفته.... گفتم داغ روی داغ که نباید باشم...

بعدتر نشست زنگ زد شوهرش که بیا فلان ساختمون دنبالمون...جوری بیا که باید زیر بغلمو بگیری ببریم حالم خوب نیست نمیتونم روی پام واستم...

همون موقع منو صدا زدن برم اتاق لیزر.....و کمی بعدتر صدای جیغ دخترک و منشی هراسون که پشت در اتاق دکتر رفت و اطلاع داد مادر بیمار بیهوش شده.....

نمیدونم دکتر بهش چی گفت....چی شنید....فقط فهمیدم اورژانس اومد و اون خانوم رو برد .....اخم

...............................................................................................

این هفته دانشگاه شلوغ بود.... دو تا شهید گمنام مهمون دانشگاهمون شدن...دو تا شهید 17 و 23 ساله.... مراسم بزرگداشتشون بود...

تنها فایده ی این هفته شاید زیارت قبور این دو شهید بود...

حس خوبی داره.... دو تا دوست جدید پیدا کردم انگار...

با زنده ها که نمیشه هر حرفی رو زد....

................................................................................................

آخر هفته عروسی دعوت بودیم...نرفتم با مامان اینا....مامان اینا رفتن و من که برگشتم خونه تنها بودم 3 روزی....

کلاس برای نظام ثبت نام کردم و جمعه م به کلاس گذشت...

در کنارش نشستم به درست کردن سه تا جا شمعی ست....وسایلاشو همین خرید هفته ی پیش کامل کرده بودم و وایییییی که نتیجه خیلی دوس داشتنی شده....عاشقش شدم....

دوس جان عکسشو دید میگفت چقدر خوبه منم میخوام....گفتم شیشه هاشو بجور بقیه وسایل رو میریم باهم میخریم برات درستش میکنم برای خونه ت ....

دیروزی هم با دوست جان رفتیم کنسرت....خوش گذشت.... دوس جان میگفت اگه میدونستم زندوکیلی رو فروختی به گلاب من میدونستم و تو!!!خنده

گفتم میخواستم یکم شاد باشم نه اینکه ناله گوش بدم!!!!!

توی گرفتاری اینروزا واقعا کافیه آهنگ ناشاد گوش کنم بشینم باهاش زار بزنم و گریه کنم....

اینقدر دوس جان توی کنسرت شیطنت کرد و حرفای بامزه زد من غش بودم از خنده....

بعدتر هم رفتیم خرید و شام....هدیه ی دوم شاهنامه هم شد یه جا کلیدی دست دوز خیلی خوشگل....دوسش دارم عروس خانوم قرقری رو...

عصر دوباره قراره بریم با دوس جانم خرید....حسابی گرفتار خریدا و کارای عیدشه...دیگه پای من هم سایز پای خواهر شوهرش!!! قراره منو ببره که برای خواهرشوهرش کفش هدیه بخره برای تولدش....خندههمچین دوست بدرد بخوری هستم من!!!

اتفاق خاص دیگه هم نیفتاده فعلا...

_ مه سو _

  • ۳۶

دخالت چرا؟!

  • ۱۷:۱۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۱

سردرگم

  • ۱۱:۰۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸

من لایقم ...

  • ۱۵:۳۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۷

و اما عشق ...

  • ۱۹:۵۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶

قبل از عید

  • ۱۹:۵۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan