واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

قبل از عید

  • ۱۹:۵۳

ای باباااااااا....اینهمه تایپ کردم یهویی خودبخود پنجره بسته شد و پرید!!!!! یه امکان خوب که پرشین بلاگ داشت این بود حداقل هر از چند دقیقه ای یه بک آپ از نوشته ها تهیه میشد اینجور مواقع یه سری نوشته هات مونده بود و اجبار به تایپ دوباره نبود!!!!!! الان کلا ذهنم پرید که از چی مینوشتم!!!!

..................................................................................................

این مدتی انتخاب واحد کردیم... یکی از آقایون همکلاسی هم کاشف به عمل اومد هنوز انتخاب واحد نکرده بود و خب باعث تسکین بود که حداقل یه نفر دیگه بهمون دروغ نگفته بود !!!!!

هنوز نمرات دو تا درس دیگه مونو نزدن..... لعنت به این استادهای بی فکر!!!!!

زمستون سرد و خشکی بود..... اینقدر سرد و بی خاصیت که نتونستم نه از بارونی خوشگلم که از بلاد کفر خریده بودم استفاده کنم نه از نیم بوت خوشگلترم!!!! فک کنم اینا از شدت استفاده نشدن بپوسن!!!!!!

آخه حیف بود بخوام از نیم بوت هم برا دانشگاه استفاده کنم....هم زیاد مناسب نبود برا اون فضا هم خب اگه با سر به هوایی های من به سنگی صندلی ای چیزی گیر میکرد خب حیف میشد دیگه خنده

هفته ی پیش آخر هفته خاله کوچیکه اینا اومدن اینور.... دیگه بساط بیرون رفتن و خرید به راه بود .... با خاله کوچیکه و بچه هاش و خاله سومی که اینروزا میگه حوصله م سر رفته اگه جایی رفتین منم ببرین و پسر و عروسش دو شب یه عالمه بازار گردی کردیم.....البته که بیشتر اجناس هنوز زمستونه بودن... وایییییییی یه مانتوهایی میدیدم عاشقشون میشدم ولی اومدن با پارچه های ضخیم درستش کردن همش 2 هفته بیشتر نمیشه ازش استفاده کرد بعد عید یهو تو تب تابستون میفتیم و توی اون مانتوها گرمه!!!!

گذاشتم خوب به نهایت لاغری هم نزدیک شم بعدتر مانتو بخرم....البته که بیشتر دنبال یه مدل سنتی دامنی هستم بدرد مهمونی رفتن بخوره بعد عید که جنس های خوب اومدن مانتوی دیگه میخرم...

یه دلیل خرید نکردنم هم خیلی شاید خنده دار باشه ولی توی جمع دوست ندارم خرید کنم خیلی بدجنسم!!!! دوست ندارم کسی دیگه مثل من خرید کنه!!!!و خب حضور عروس خاله مانع خریدم میشد!!!! دوس دارم لباسی که میپوشم هرچند ساده تک باشه!!!

مثلا یه لباس کوتاه خونگی خریدم بعد عروس خاله اومد دست گذاشت روش آغا توی سر من غل غل عصبانیت!!!!!!خندهحالا بگو دختر آخه مثلا یکی مثه پسرخاله تو رو که با اون لباس کوتاه نمیبینه!!!!! خانمشم که خب جلوی اونایی که تو این لباس خونگی رو میپوشی اون لباس رو نمیپوشه!!!! ولی بازم دوس نداشتم و خب بازم خدا رو شکر یه رنگ دیگه شو برداشت اگه شبیه ش برداشته بود میرفتم سر جاش میذاشتمش!!!!خاله کوچیکه و مامان هم دقیق منتظر همین کار من بودن منو میشناسن !!!!!! این اخلاق بد منه !!!!!! به تنها کسی که حسادت نکردم تا الان دوسی جانم بوده....که شده لباس شبیه لباس خودم براش هدیه بگیرم....و خب عروسمون تا حدود کمی!!!!! بعد اونروز راجع به این اخلاق بدم به عروسمون میگفتم....میگفت با من بیا خرید دیگه من سایزت نیستم مطمئنی لباس عین هم نمیخریم!!!!!خندهاینقدر خندیدم.... اون از این اخلاقا نداره اصلا.... مثلا یادمه خرید چمدون عروسیش که بود کفش پاشنه بلند مشکی خریده بود چون خیلی دوسش داشت به مامان میگفت : مامان شما هم برید یه دونه عین همینو بخرید خیلی توی پا راحته....و قشنگم هست....

فک کننننننن من اینجور مواقع یکی بخواد شبیه من برداره بغض میکنم خرید خودمو میذارم سر جاش حتی اگه مامان خودم باشه هااااااا !!!!!!زبان درازیمه سوی بدجنسم دیگه!!!! البته وقتی بخوام هدیه ای برای کسی بخرم میگردم چیزی که برای خودم دوست دارم استفاده کنم براش برمیدارم......و البته تا اونجایی که سلیقه شو هم بدونم....

....................................................................................................

خب خبر بعدی چی بود؟!!! آهاااااااا....عید یه عالمه جشن و عقد و عروسی دعوت شدیم....عقد دخترعموی کوچیکم....عروسی دختردخترعمه م... عروسی پسر یکی از همسایه های قدیمیمون که البته من این یکیو اعلام کردم اصلا اصلا نمیام چرا هیچکدوم برا عروسی داداشم نیومدن؟!!!! فک کنن من در آینده برا جشنم دعوتشون کنم!!!!!!!!

دخترعمه ی مامانم هم فردا شب حنابندونش هست که گفتیم نمیریم!!!!دقیقا به دلیل اینکه جشن برادرم نیومدن!!! مامان میگه ما برا جشن همه بچه هاشون میرفتیم ، نکردن اونهمه کارت دعوت دادیم حداقل یه نفر ازشون بیاد!!!! گفته بودم جشن داداشم 800 تا دعوتی داشتیم که همش 400 نفر اومدن دیگه و هیچکدومم خبر ندادن و اونهمه حیف و میل غذاها و میوه های سفارش شده پیش اومد!!!!

عید هم عروسی یه پسرعمه ی دیگه ی مامانمه که مامان اونم گفته نمیریم....

تازه غیر این خبرا خبردار شدیم دخترعموی 17 ساله ی مامان هم نامزدی کرده....فاصله ی سنیش با شوهرش که از فامیلاشون میشه حدود 13 سال هست!!!!!!!!!مامان اینقدر غصه خورد...میگفت فاصله ی سنی زیاد رو هر کسی نمیتونه پر کنه....خیلی باید دختر این وسط بزرگونه رفتار کنه و از سنش بالاتر باشه و این زود پیرش میکنه...اگه هم نتونه زندگیشون خیلی دچار نوسان میشه....کلا مامان مخالف صد در صدی فاصله ی سنی زیاد یا فاصله سنی خیلی کم هست!!!!خنده

......................................................................................................

این مدتی دیگه رفتیم و یه جفت فرش دستباف برای ورودی خونه و نشیمن خصوصی خودمون گرفتیم...یه فرش راهرویی دستباف دیگه هم برای راهروی جلو اتاقا که تقریبا شبیه همون جفت فرشاس.... قالی های قبلی هم دادیم بشورن مامان میگن فعلا همونا رو بندازیم تا بعد خونه تکونی که این جدیدا کثیف نشن.... من این شکل جدید خونه رو دوست دارم....این روشنیش رو...

برای اتاقمم یه دونه فرش انتخاب کردم که گفتن اینروزا نمایشگاه فرش هست گفتیم بریم نمایشگاه ارزون تر بخریمش!!!!احتمالا فردا بریم...باید یه جفت پادری هم برای سرویس ها بخریم که با رنگ جدید فرش هامون ست شه.....

......................................................................................................

اینروزا ورزش بدنسازی هم شروع کردم ببینم چطور نتیجه ای برام داشته باشه....یعنی میخوام سریع تر وزن کم کنم و ماهیچه هام هم شل نشن!!!بعد این میون یهو مثه دیروز خونه خاله دعوت میشیم و نمیشه از اونهمه غذای رنگارنگ گذشت...بالاخره فرصتا جور شد و خاله تونست عروس رو پاگشا کنه...بعد من رفتم یهو خامه خوردم خیلی دلم کشیده بود!!!!یا مثلا ژله!!!! البته که ظهر نه نون خوردم نه برنج!!!! فقط یه نصفه کباب و یه مقدار گوشت قورمه!!!!!!

البته عروس قبلا هم خونه خاله اومده بود ولی خب فرصت پاگشاشون نشده بود....خاله یا مریض خونشون بود یا خودشون نبودن خونه یا داداشم اینا.... داداش اینام که خب خیلی وقته اونورا نرفته بودن که کسی ببینتشون بخواد دعوتشون بگیره دیگه خاله همینجا دعوتشون کرد...

خلاصه دیروز نزدیک 12 نفر بودیم...ما و خاله کوچیکه اینا و دایی کوچیکه و خاله سومی و همسرش ...و خیلی خوش گذشت دورهمی....مخصوصا آخرش که قد یه ماشین ظرفشویی یکه و تنها همه ظرفا رو شستم!!!!!!! خنده اینچنین دختر خوبیم من!!!!

عروس این آخر هفته سه ماهش تمومه....شکمش از همین حالا قشنگ گرد و قلمبه شده!!! مامان دیگه برا خاله کوچیکه و خاله سومی گفتن که داریم نوه دار میشیم.... کلی هم خاله ها خوشحالی کردن....لبخند به عروس میگم با این سرعتی که داره پیش میره فک کنم به اردیبهشت برسیم بگی 9 ماهم تمومه!!!خندهکلی خندیدیم.... الهی قربون اون پنجولای ریز برادرزاده ی ندیده م برم من....عمه بی صبرانه منتظر گذشت اینروزا و دیدنشه...

......................................................................................................

آخر اسفند تاریخ مهمیه....و برای رسیدنش حسابی دلهره دارم...الهی به امید خودت...

_ مه سو _

  • ۱۲
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
به به بازار گردی با خاله ها
هلاک این اتفاق هستم مه سو خیلی ساله پیش نیومده
الهی همیشه به خوشی خرید کنی عزیزم
فرش ها مبارکتون باشه
تغییر تو خونه خیلی خوبه روحیه رو عوض میکنه
عروس سه ماهش تموم شد به سلامتی
انشالله بقیش هم به خوشی سپری بشه عزیزم
هرچی هست اون اتفاق اسفند ماهت برات از خدا خیر میخوام عزیزم
عزیزمی برنامه شو بذار خیلی روحیه عوض میشه با اقوام....
ممنون گلم....برای تمام تمام آرزوهای خوبت....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan