واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

بدو بدو قبل عید

  • ۱۳:۴۷

هفته ای که گذشت...آخ که چقدر برای نوشتنش خسته ام...

نمیدونم چرا اینقدر دلم ننوشتن میخواد...روزام عجیب غریب شدن...

چند سالیه تلاطم اسفند رو دوست ندارم راستش... تقریبا خریدای عید تموم شده.... اون لیست لعنتی یه جاییش گیر کرده و بیشتر پیش نمیره...

روزای من شدن گرفتاری و گرفتاری.... گرفتاری ذهنی ...روحی... بدنی...

هفته ی قبل دکتر پوستم رو رفتم.... نوبت اول بودم و بعد ویزیت دکتر نشستم که برای لیزر صدام بزنه...یه خانومی کنارم بود و از کار دکتر پرسید.... گفتم من برای لیزر اومدم و راضی بودم....و میدونم توی کارشون تبحر دارن ... واقعیت هم همینه...چون دیدم کاری که ازش برنمیاد رو میفرسته پیش دکتر دیگه و خودش کاری انجام نمیده....گرچه فراوون پول دوسته!!!!! ولی خیلی هم دکتر رک و صریحی هست...

دیگه نشست به درد دل کردن که آره یه مدت پیش روی گونه ی دخترم یه دونه زد...حالت زخمی...رفته رفته بزرگتر شد و جمع شد و سفت شد عین یه توپ.... هرچی پیش جراح التماس کردم از داخل دهنش خارجش کنه گفت نمیشه و باید از روی پوست صورت برداشته شه...و حالا بعد عمل جاش مونده....مردم و زنده شدم تا جواب پاتولوژی اومد امروز که سرطان نیست....دکتر گفته نادره... یکی از همسایه هام این جناب دکتر رو معرفی کرد اومدم ببینم برای جای عمل میشه کاری انجام داد؟!!!

راستش دخترشو قبل دیده بودم که گوشه ی لبش یه فرو رفتگی تیره داشت....چقدر هم براش غصه خورده بودم که چهره ی به اون قشنگی چرا باید این ایراد توی صورتش باشه و خب من که اولش نمیدونستم همچین مساله ای بوده و فک میکردم مادرزادی همچین مشکلی داشته کلی به خدا شکایت بردم که دختر به این خوشگلی چرا همچین ایرادی توی صورتشه...

خلاصتا دخترخانوم که توی اتاق دکتر بود مادرشم رفت بهش پیوست....بعد ده دقیقه نمیدونم چی شد مادرش برافروخته از اتاق بیرون اومد رفت روی صندلی اونور مطب دراز کشید و دستش روی قلبش....اینقدر حالش بد بود...با التماس بهم نگاه میکرد....روم نشد برم بپرسم دکتر چی گفته.... گفتم داغ روی داغ که نباید باشم...

بعدتر نشست زنگ زد شوهرش که بیا فلان ساختمون دنبالمون...جوری بیا که باید زیر بغلمو بگیری ببریم حالم خوب نیست نمیتونم روی پام واستم...

همون موقع منو صدا زدن برم اتاق لیزر.....و کمی بعدتر صدای جیغ دخترک و منشی هراسون که پشت در اتاق دکتر رفت و اطلاع داد مادر بیمار بیهوش شده.....

نمیدونم دکتر بهش چی گفت....چی شنید....فقط فهمیدم اورژانس اومد و اون خانوم رو برد .....اخم

...............................................................................................

این هفته دانشگاه شلوغ بود.... دو تا شهید گمنام مهمون دانشگاهمون شدن...دو تا شهید 17 و 23 ساله.... مراسم بزرگداشتشون بود...

تنها فایده ی این هفته شاید زیارت قبور این دو شهید بود...

حس خوبی داره.... دو تا دوست جدید پیدا کردم انگار...

با زنده ها که نمیشه هر حرفی رو زد....

................................................................................................

آخر هفته عروسی دعوت بودیم...نرفتم با مامان اینا....مامان اینا رفتن و من که برگشتم خونه تنها بودم 3 روزی....

کلاس برای نظام ثبت نام کردم و جمعه م به کلاس گذشت...

در کنارش نشستم به درست کردن سه تا جا شمعی ست....وسایلاشو همین خرید هفته ی پیش کامل کرده بودم و وایییییی که نتیجه خیلی دوس داشتنی شده....عاشقش شدم....

دوس جان عکسشو دید میگفت چقدر خوبه منم میخوام....گفتم شیشه هاشو بجور بقیه وسایل رو میریم باهم میخریم برات درستش میکنم برای خونه ت ....

دیروزی هم با دوست جان رفتیم کنسرت....خوش گذشت.... دوس جان میگفت اگه میدونستم زندوکیلی رو فروختی به گلاب من میدونستم و تو!!!خنده

گفتم میخواستم یکم شاد باشم نه اینکه ناله گوش بدم!!!!!

توی گرفتاری اینروزا واقعا کافیه آهنگ ناشاد گوش کنم بشینم باهاش زار بزنم و گریه کنم....

اینقدر دوس جان توی کنسرت شیطنت کرد و حرفای بامزه زد من غش بودم از خنده....

بعدتر هم رفتیم خرید و شام....هدیه ی دوم شاهنامه هم شد یه جا کلیدی دست دوز خیلی خوشگل....دوسش دارم عروس خانوم قرقری رو...

عصر دوباره قراره بریم با دوس جانم خرید....حسابی گرفتار خریدا و کارای عیدشه...دیگه پای من هم سایز پای خواهر شوهرش!!! قراره منو ببره که برای خواهرشوهرش کفش هدیه بخره برای تولدش....خندههمچین دوست بدرد بخوری هستم من!!!

اتفاق خاص دیگه هم نیفتاده فعلا...

_ مه سو _

  • ۳۵
Neli
سلام من سو جان
أین روزا گویا برأی همه با تلاطم میگذره :( 
طفلی دختره:( 
کاش عکس شمعدون هات رو میذاشتی هنرمند خانم .
سلام عزیزم...اگه بذارمش فقط برای یه روز دوست ندارم از طریق وبلاگم شناسایی شم آخه...
آره چه تلاطمی هم!
آسمانی با طعم خاک ...
سلام عزیزم ... خوبی؟ دم عید نگو که انگار اسفند کفش اسپرت پوشیده در حال فرار ... چقدر دلم گرفت یعنی دختر بیماری داشت؟ خدا شفا بده خیلی زود ..😘😘
سلام عزیزم...دقیقا اسفند همین شکلیه...امسال دیگه بدتر
نمیدونم والا آخر نفهمیدم دکتر چی بهش گفت
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
سلام بر مه سو بانو
من که هلاکم بدونم این خرید های عیدت چیا هستن
تو وبلاگ در جواب کامنت ها سوال پرسیده بودم نمیدونم دیدی یا نه

هنر دستت هم که خیلی خوشگل بود بسیار پسندیدم
به خوشی استفاده کنی عزیزم
سلام عزیزم...
خریدای عید فقط برای خودم که نیست....هرچیزی مربوط به خونه یا حتی ماشینم باشه من لیست میکنم با خانواده تصویب میکنیم میخریم :)))))))
ولی همچنان خریدای خودمم بودن...
نه ندیدم که....
فدات قابلی نداره عزیزم...
آسـوکـآ آآ
خدا به هممون سلامتی بده :(
ان شاالله
سارا میم
     سلام مه‌سو عزیزم 😍
   
   ای بابا چقد ناراحت شدم برا اون دختر 😔 یعنی چی      
    بهش گفته دکتر 😭

    هنرمندی دیگه 😍😍 عکسشو بفرست تو گروه خیلی       
    دوس دارم ببینمش😍😍😍
سلام...حتما عزیزم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan