واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

بهترین تعطیلات ...

  • ۱۰:۰۹

سلام

الان حدود نیم ماهی میشه که ننوشتم...اینقد که تایپ نکردم دستم کند شده...دلیلشم اینه که هم سرم حسابی شلوغ بوده هم اینکه یه دفتر خوشگل داشتم همیشه کنار گذاشته بودمش که بعد نامزدیم اتفاقات شیرین دوران نامزدیمو اونجا بنویسم...برای خودم و خودش.... برای سال ها بعدمون.... این شد که دفترمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن خاطرات...

خداییش توی دفتر نوشتن از تایپ کردن خیلی سختتره....حسابی خسته م میکنه طولانی نوشتن اونجا.... اما خوبیش اینه که فقط خودم ازش با خبرم و اونی که بخوام دفتر رو بهش بدم...

خب از عید بخوام بگم سال تحویل رو خونه بودیم.... بدو بدو امسال سفره ی هفت سین رو چیدم....روز اول فروردین عصر بود که راه افتادیم سمت شهرستان برای دیدن آقاجونم اینا....همون شب که رسیده بودیم بچه های دایی مامانم اومده بودن عید دیدنی خواهر برادری و همسراشون... اون میون پسردایی مامانم هم بود که خب مثل همیشه با دیدنم یه لبخند پت و پهن به صورتش افتاد.... بعدتر حواسم بود بی بی هی مدام به اون نگاه میکرد هی نگاه من میکرد....منم که اصلا تا تونستم ننشستم و بیشتر در چرخش بین آشپزخونه و اتاق خواب بودم....

دیگه بعدترش هم خانم عموی مامانم و بچه هاش اومدن دیدن آقاجون....و خلاصه حسابی عید دیدنی ها به راه بود....

روز دوم عید هم صبحش مهمون داشتن آقاجون اینا....آقا جون بزرگ فامیل مادری محسوب میشه و همیشه عیدا خونه شون حسابی شلوغه....غیر از بچه ها و نوه ها تقریبا همه ی اعضای فامیل اولین عید دیدنیشون اونجاس... دیگه عصر هم پا شدیم چند جایی عید دیدنی رفتیم مثلا خونه دایی بزرگتر مامان ، خونه خاله م ، پسرخاله هام ، عموهای مامانم و .....

سوم فروردین لباسامونو جمع و جور کردیم و رفتیم خونه ی عموم.... ناهار دعوت عمو کوچیکه بودیم و عصر هم که مراسم عقد دخترعموی کوچیکم بود... داداش و زن داداش هم خودشونو تا ناهار رسوندن...

دیگه عصر هم توی حیاط عمو اینا صندلی زدن و سفره عقد رو چیده بودن و دیگه مراسم عقد برگزار شد....این دفعه من روی سر دخترعمو قند سابوندم تا بله رو گفت... تا اونموقع خانواده ی پدری هم هیچکدوم از آزمایش خون رفتن من مطلع نبود....فقط بابا به عموها تنها خبر داده بود که مه سو آزمایش خون رفته و اگه پنجم فروردین نتیجه اوکی باشه قرار به بله برونش هست....

به خاله کوچیکه گفته بودم اگه تا شب برمیگردن شیراز همراهشون میخوام برم...این شد که دیگه بعد عقد و رقص کیک و اینا بابا منو رسوندن خونه ی آقاجونم اینا....و همون شب با خاله برگشتم....

چهارم فروردین عصر من به گشت و گذار و لباس دیدن گذشت.... اما هیچی چشممو نگرفت... بدو بدوهای من از صبح پنجم همراه با نوشتن یه لیست روزانه ی بلند بالا شروع شد!!!!

اول از همه گرفتن جواب شفاهی آزمایش بود که خدا رو شکر مشکلی نبود...از اونطرف رفتم دکتر چون آنتی بیوتیکم شب قبلش تموم شده بود و دیگه بهم قرص سرماخوردگی داد و آنتی هیستامین و یه چک کرد و گفت مشکلی نداری....

دیگه بعدترش بدو بدو رفتم برای دیدن لباس همون طرفا که یه سری لباس پرو کردم و از خودم توی آینه عکس گرفتم که با مامان مشورت کنم... ظهر هم مامان اینا برگشته بودن....و یه عالمه تعریف از عقد دخترعموشون داشتن....

عصر دوباره با مامان برای دیدن لباس یه سمت دیگه رفتیم.... اینقدر اعصابم داغون شده بود مونده بودم چه کنم؟! تنها کار مفید این بود که خب یه مانتوی سفید خیلی خوشگل دیدم که چون از هر سایزی یه دونه بیشتر نداشت و مستر اچ هم پول ریخته بود به حسابم که هر خریدی دارم انجام بدم و بعد از اجازه گرفتن ازش برای عقد محضر خریدم....مامان هم نمیخواستن اجازه ی خرید رو بدن و میگفتن باید دوتایی خریدای عقدتونو انجام بدین ولی خب وقتی بررسی کردیم و اومدن مستر اچ مصادف با تعطیلی های زیاد میشد مانتو و بلوز برای زیرش رو خریدیم و بقیه خریدا رو موکول به اومدنش کردیم...البته که جاهاشونو نشون کردم که با اومدن مستر اچ فقط برسم تند تند خرید کنم...

ششم فروردین صبحش با مامان رفتیم آخرین جایی که گفتیم اگه اینجا لباس مناسبی گیرمون اومد خوبه....اگه نه باید یه جوری همین چیزایی که دیده بودیم رو جفت و جور میکردیم.... و خب سر نیم ساعت اول چندین تا لباس مناسب دیدم و پرو کردم که خب از میون اونها یه دونه ش رو با وجود گرون بودنش خریدیم.... همون مارک لباسی بود که برای عروسی داداشم خریده بودم ولی خب رنگ و مدل و اینا فرق داشت....

عصرش هم چون خیلی یهویی تصمیم گرفتیم آتلیه بریم ( چون عقدمون جشن نداریم ) و بعد از کسب اجازه از بابا که بتونیم محرم بشیم بهم برای آتلیه رفتن ، رفتم دنبال آرایشگاه و آتلیه و گل و ... که خب مامان اینا گفتن زود بیا بریم خونه ی پدر خانوم داداشم هم عید دیدنی هم اینکه یه صحبتی کنیم برای اینکه کجا برای بله برون غذا سفارش بدیم و ... چون تجربه دارن.... منم چقدرررررررر عصبانی بودم که به هیچکاریم نمیرسم و این میون منم میخوان ببرن...

خلاصه رفتیم اونجا و بنده خداها کلیییییییی پیشنهادهای خوب دادن... قرار بود توی حیاط خونه بگیریم که بعدتر به پیشنهادشون رفتیم و جایی تالار دیدیم و یه قسمتش رو برای مراسممون رزرو کردیم ... شام هم همونجا رستوران رفتیم دعوتی بابا و آخر شب برگشتیم خونه .... مامان اینا که خیالشون از بابت جا و غذا راحت شد صبح هفتم فروردین باز رفتن سمت خانواده ی پدری ، عروسی دختر دخترعمه م دعوت بودیم!!!!!

هیچی دیگه ، علی تنها موند و حوضش!!!!! من با استرس خیلی زیادی تنها موندم و یه سری کارای خرده ریز زیاد!!!!! مقادیری هم سر مستر اچ غر زدم که به هیچکاری نمیرسم و چرا اصلا تو اینجا نیستی و این صحبتا!!!! همسر خوش خیال منم مدام میگفت همه کارها رو بذار من اومدم با هم انجام میدیم!!!!! حالا از یه طرف من غر میزدم و توقع داشتم این وسط منو دلداری بده ، از اونطرف مستر اچ دنبال راه چاره میگشت!!!!فریاد

خلاصتا وارد جزئیات نشم... فقط اینکه سفارش شیرینی رو با داداش رفتیم هم از سمت خودمون هم از سمت مستر اچ ، گل رو گفتم آنلاین سفارش بده ، تزئینات بله برون و یه سری خریدای کوچیک رو خودم بدو بدو انجام دادم ، خدا عمر بده به خاله کوچیکه یادمه نزدیک ساعت 1 بود زنگ زد که دارم غذا میذارم تو هم میای پیش من و بچه ها؟!!!! منم خسته و گرسنه گفتم حتما حتما!!!

عصرش باز رفتم دنبال خریدا و بعدتر اومدم دنبال خاله اینا و تااااااااااااااااا آخر شب با هم بیرون بودیم دنبال خرید... هرجا هم میرفتم شال مناسب رنگ لباسم پیدا نمیشد یا اگه پیدا میشد مجلسی نبود!!!!! یه جا فقط یه شال مناسب دیدم که خیلی گرون میگفت.... بعدم منت میذاشت که اگه فردا برگردی بهت نمیفروشم!!!! هیچ جا دیگه نمونه ش نیست!!!!!

بعد فک میکنین چی شد؟! مغازه ی کناریش هم همون شال رو داشت به قیمت 20 هزار تومان ارزونتر!!!!!! یعنی چقدر فریب و دروغ زیاده!!!

خیلی زده شده بودم و دوس نداشتم بخرم ولی آخرش رفتم و همونو خریدم...

خلاصه یه شبش هم خونه ی داداش رفتیم و براش تولد سوپرایزی گرفتیم... با شمع سیبیل به مناسبت اینکه امسال پدر میشه!!!

لیستای روزانه م تند تند خط میخوردن تا نهم که کلاس های مشاوره ی قبل از ازدواجمون بود که به نظرم یه سری مسائلش خوب بود واقعا... ظهر هم مستر اچ از راه رسید و برام یه عالمهههههههه لواشک آورده بود.... وای نگم براتون چه لواشک هایی !!!! همراه با سوغات شهرشون....

رفتیم توی ماشین و صیغه محرمیت رو خوندیم .... هدیه ی تولدمو هم داد و گفت اگه میشه شب بعد کلاس همدیگه رو برای شام ببینیم...

دیگه ظهر از مامان اینا اجازه گرفتم و کلاسمو رفتم و بعد اون مستر اچ اومده بود سمت کلاسم و با هم برای شام بیرون رفتیم.... بهترین حس دنیا بود اینکه با هم بودیم و دیگه هیچ ترسی نبود....

دهم با هم رفتیم برای خرید ولی همه ی جاهایی که میخواستم خرید کنم تعطیل بودن!!!!!! دست از پا درازتر!!!!! تنها کار مفیدمون خریدن یه کت تک برای مستر اچ بود و حلقه ی نقره برای این مدتی که تا خرید حلقه ی اصلیمون طول میکشه...

عصرش هم کلاس بودم و بعدش مستر اچ اومد سمت خونه ی ما ، گفت نمیخواد دست خالی دیدن خانواده م بیاد که دیگه با هم رفتیم و یه بن سای بزرگ خیلی خوشگل هدیه گرفت برای مامان و بابا ....بعدتر هم اومدیم خونه که خیلی مامان گرفته بود و فهمیدم زن داداش لکه بینی داشته و استراحت مطلق پزشکی بهش دادن که خب خیلی حال مامان گرفته شده بود و میگفت باید بیشتر مراقب خودش باشه و توی ماه پنجم خیلی خیلی سقط خطرناکه ...

دیگه مستر اچ برای شام نمیخواست بمونه ولی خب به اصرار موند و شام رو با هم چهار تایی بیرون رفتیم و بعدتر بابا تا نزدیک محل اقامتشون رسوندش...

یازدهم هم گفتیم همه جا بسته هست چرا بریم و بگردیم؟!!!استراحت کنیم!!!!

تا ظهر به جمع و جور کردن وسایلامون گذشت و ظهر مستر اچ زنگ زد و از بابا اجازه گرفت و اومد دنبالم و منو رسوند آرایشگاه .... عاشق مراقبت هاشم یعنی ....ساعت 3 بود که کارای آرایشگاهم تموم شد تقریبا و مستر اچ اومد دوباره دنبالم و منو رسوند خونه و خودش هم یه کوچولو اصلاح کرده بود و رفت که لباسشو بپوشه و برگرده با هم بریم آتلیه ... آتلیه هم حسابی معطلمون کرد و بعد یه عالمهههههههه بهمون ژست داد و عکس گرفت و کنار هم خیلی خندیدیم....

و بعدتر هم رفتیم مراسم...

مراسم عالی بود....معارفه ی خانواده ها عالی تر...نزدیک 60 تایی دعوتی داشتیم که مستر اچ اینا حدود 10 نفری بودن فقط... و بعدتر عکس گرفتنا....

حس این سلبریتی ها رو داشتم!!!!! خیلی خیلی معذب شدم وقتی از همه طرف تند و تند عکس میگرفتن ازمون فامیل عزیز!!!!! نمیشد هیچی هم بهشون گفت....مردد

حالا خوبه دو تا دوربین اصلی داشتیم فقط!!!! یکی دوربین خودم بود یکی دوربین برادرشوهر کوچیکه که حسابی ازمون عکسای خوشگل میگرفت ...

بالاخره من شانس در این مورد باهام یار بود و یه نفری پیدا شد که توی مجلسم ازم عکسای خوب بگیره...

خلاصه همه چیز عالی عالی برگزار شد...مادرشوهر حسابی منو بوس بوسی کرد و چلوندم...پدرشوهر همینطور....

روز دوازدهم هم که مستر اچ اومد اینجا و با هم رفتیم خرید....یه سری از خریدامون انجام شد که خیلی خیلی دوسشون داشتم...مخصوصا کیفی که برام خرید....عاشقش شدم یعنی...چون کیف مورد نظرمو پیدا نکرده بودم و دیگه با هم رفتیم برند و اونجا یافتمش!!خنده

یه پیرهن بلند هم برام گرفت که خیلی خیلی دوسش داشتم...کلا روز دوازدهم روز خیلی خوبی برای من و مستر اچ بود .... روز خوبه خوب...

ظهر هم مامان سفارش کرده بود مامان مستر اچ غذا درست نکنن و براشون غذا فرستادن که رفتیم خونه ی خاله و چند تا قابلمه رو برداشتیم و رفتیم خونه ای که بودن.... برای ناهار هم گفتن من هم برم پیششون که خب رفتم و ناهار رو با هم بودیم....و بعدتر هم مستر اچ رو رسوندم فرودگاه که دیگه کم مونده بود بشینیم جفتمون گریه کنیم که داریم دوباره از هم دور میشیم...

.............................................................................................

سیزده بدر هم خاله دومی با مامان هماهنگ کرده بود و مرغ آماده کردن برای ناهار که جوجه کباب بزنیم... از اونور دخترخاله هامم اومدن و چند تا خانواده ای رفتیم باغ شهر ما.... روز خوب و پر از خنده ای بود...مخصوصا به فسقل های دایی و دو قلوهای دخترخاله حسابی خوش گذشت و تا تونستن تجربه ی پا برهنه راه رفتن روی خاک کسب کردن... تربچه رو که به زور میگرفتیم سی ثانیه ازش غافل میشدیم یهو میدیدیم رفته روی بلوک های سیمانی که یه گوشه بودن برای ساخت و سازهای توی باغ....یا روی آجرها... اصلا اوضاعی شده بود فجیع....این بچه سر نترسی داره و این حالت هاش شبیه خود داییم شده...

و از بعد عید هم من که همش بخاطر خرده کارها و بدو بدوها استراحت نداشتم...

زن داداش هم سونو رفت و خدا رو شکر نینی مشکلی نداره...ولی همچنان دکتر بهش استراحت داده و گفته نباید هیچ کار سنگینی کنه و تا میتونه باید استراحت کنه... جورابای نینی هم آبی هست!!!!!آرام

از اونور آبجی مستر اچ هم سونو رفته و مشخص شد اون یکی نینی هم جوراباش آبیه و من دوباره مسئول انتخاب اسم شدم...چشمک

خواهر شوهر به این خوبی کی دیده آخه؟!!!! امیدوارم همیشه با هم خوب باشیم....

..............................................................................................

عید مبعث روز عقدمون توی حرم امام رضاس.... بلیط ها رو گرفتیم .... تقریبا برای رفتن همه چیز آماده شده...دیشبی هم بابا رفتن و هدیه ی سر عقد برای دامادشون خریدن و من حسابی هوراااا شدم....

دختر دایی مستر اچ هم حسابی به زحمت افتاده و برامون وقت محضر رو هم اوکی کرده.... محضر خیلی گرونی هم انگار گرفته و روی محضر یه هزینه ی میک آپ ساده هست که قراره دختردایی دوباره زحمت پیدا کردن آرایشگاه هم بکشه ، و سه تا عکس شاسی هم ازمون میگیرن و تحویلمون میدن...

و خلاصه من امروز دیگه آخرین خرده کارهایی که یادم بود رو انجام دادم و لیست وسایلم برای بردن رو آماده کردم.... جمعه پیش به سوی خوشبختی....

الهی شکرت ...

دوستای خوبم توی حرم و وقت عقدم جمعا به یادتون هستم.... شما هم برای خوشبختیمون دعا کنید ......چشمک

_ مه سو _

  • ۵۱
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
عزیزم با گوشی نشد کامنت بذارم نمیدونم چرا!!!

انشالله خوشبخت بشید
مبارک باشه مه سو جانم
خداروشکر لطف خدا به بهترین شکل سر راهت قرار گرفت
می بوسمت دوست خوبم
 مرسی عزیز نازنینم شما هم برقرار باشید و خوشبخت :***
مانیا (مالزی نشین سابق)
سلام مه سو جونم. امروز بعد از مدت ها رسیدم یه کم سر بزنم اینجا. برات کلیییییییییی آرزوی خوب دارم از خدا. ایشالا همیشه خوشبخت باشی عزیزم
سلام عزیزمممممممممم....ممنونم از آرزوی قشنگت.... ان شا الله
و ان شا الله برای شما...
hasti
انشاالله خوشبخت باشی همیشه.التماس دعا
مرسی هستی عزیزم....محتاجم به دعای شما...
آسـوکـآ آآ
عزیزم
همیشه به شادی و خوشی
الهی خوشبخت ترین بشی :*:)
ممنونم خانوم...ان شا الله قسمت شما با اونی که دوسش داری...
خاطره
لیلیلیلیلیلیلی💑💑💑💑💃💃💃💃
برای من هم دعا کن منم این روزا رو میخوام🌺🌺🌺🌺
ان شا الله به زودی برای شما هم خیر اتفاق بیفته
سارا میم
به به چ پستی 😍😍تبریک میگم دوباره عزیزم 😍 
خداروشکر همه چی عالی پیش رفت😍 
الهی خوشبخت شید 😍😍😍
مرسی مامان خوشگل
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan