واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

روزایی که خاطره میشن ....

  • ۰۳:۰۴

سلام...یه عالمه وقت هست ننوشتم و باعث شده خیلی از مطالبی که قابلیت نوشتن رو داشتن از ذهنم برن.... تنبل شدم به قراری...

امتحانات هفته ی گذشته تموم شدن.... اینجور که نمره ی سخت ترین درسم از نظر خودم هم اومده و دیدمش واقعا شاهکار کردم!!!

یعنی امشبی در پوست خود نمیگنجم ... چه فغان ها که برای این درس سر دادم .... چه اشک ها که ریختم !!!

مستر اچ رو مجبور کردم دقیقا 3 ساعت پشت تلفن دو تا مبحث رو برام توضیح بده جوری که یاد بگیرمش و توی ذهنم بمونه هم !!!! حالا چه درسی؟!!! آمار !!!!

همچین قابلیت هایی داریم ما !!!

بهش غر زدم که اگه یادم ندی دیگه نمیام اونجا بمونم !!!! و تو نذاشتی سر کلاس باشم که یادش بگیرم .... طفلی یه عالمه برام توضیح داد ... شبش یه دفعه دیگه موضوعات رو سریع نگاه کردم دیدم بازم هیچیش یادم نیست.... باز زنگ زدم بهش فک کنم داشت ایمان میاورد زن خنگی گرفته خنده باور کنین من اصلا خنگ نیستم و نبودمااااا مطلب سختی بود خداییش .... خلاصه یه کوچولو توضیح داد بازم حس کردم یاد نگرفتم ولی گفتم حالا فردام یه نگاه کنم اگه بلد نبودم توی راه زنگت میزنم...

خلاصه فرداش هم با استرس زیاد شروع کردم درس خوندن .... کجا ؟! توی اتوبوس !!!! وقت رفتن به دانشگاه ... ولی خدا رو شکر دیدم انگار بلدمش !!! زنگ زدم بهش میگم میتونی بهم افتخار کنی بلدمش !!!!خندهآرام

خلاصه سر جلسه هم تند و تند جوابگوی سوالا بودم و فقط برای یکی از سوالا موندم که انگاری اون جواب نصفه نیمه هه جوابگو بوده!!! شایدم نمرات بچه ها خیلی پایین بوده بهشون نمره اضافه کرده من نمره م به این خوبی شده عایا ؟!!!!خنده هرچی هست دلم شاد شد عاقا ... نوزده شدم.... خداییش شاهکار هست برای نمره ارشدهاااا....

شبمو ساخت ....

بقیه نمراتم نیومدن ...ولی خب میدونم که نسبتا امتحانات خوبی دادم و منتظر نمرات خوبیم....از جمله نمره ی بیست !!! که مطمئنم روی شاخ یکی از امتحاناتمه ....

البته که فجیع ترین شرایط امتحانی رو داشتم این ترم .... چطوری؟!!! خب روزی که امتحان داشتم صبحش تا ظهر که صرف رفتن به دانشگاه و امتحان میشد ...یعنی درس تعطیل.... فوقش یه روخوانی توی اتوبوس اونم وقتی چشمام پر از خواب بود و نیمه چرت بودم.... عصرشم که بدو بدو باید برمیگشتم و اینقدر در طول روز در رفت و آمد بودم نزدیک 7 ساعت توی ماشین که مگه جونی میمونه آدم درس بخونه ؟!!!! فقط غش میکردم روی تختم ...

بعدم برای اکثر امتحانام یه روز بیشتر وقت نداشتم....

بعد حالا با شروع امتحانا دایی اولی به مامان پیام داد که خانومم داره میره تهران برای امتحاناتش ( زن دایی هم ارشد میخونه ) میای پیش بچه هام ؟! منم غر زدم به مامان که نخیر نباید برید من نمیتونم با این فرصت کم آشپزی کنم...بابا هم شما نیستین همش میپرسه ناهار چی داریم شام چی داریم؟!!!! مامان هم گفتن دوس دارن بیان ولی نمیتونن منو تنها بذارن... این شد که دایی جان برداشت 3 تا بچه ها رو اومد اینجا !!!! یعنی فاجعه در حد لالیگا!!!! چرا؟!!! چون کوچیکه مریض بود تب داشت .... مامان نذاشت برن خونه خودشون گفت بمونید حواسم بهش باشه.... تربچه مدام میخواست با من بازی کنه .... حتی نمیذاشت من بخوابم میومد توی رختخواب منو ناز میکرد بوسم میکرد که نخواب بیا بازی !!!! دختردایی هم که ماشالله هی صدای جیغ اینا رو در میاورد .... فندق کوچولو هم که بخاطر مریضیش همش گریه و نق و نق .... شبا با صدای جیغش 4 دفعه از خواب میپریدم از ترس تشنج میکردم تو خواب!!!!!!!خندهمیخواست دارو بخوره گریه....لباسشو عوض کنن پوشکشو عوض کنن گریه...بخوابه گریه...بیدار میشد گریه ...طفلی رو دو روز آخری هم بستری کردن دو تا بچه ها پیش من بودن یعنی دیگه دوس داشتم سرمو به دیوار بکوبم...البته که خیلی درد داشت فندق عفونی شده بود بدنش....دایی هم به خانمش اصلا نگفت که یهو ول نکنه بیاد ....

اینقدر که تربچه شیرین هست و شیرین حرف میزنه من دوست داشتم تمام مدت پیشش باشم....طفلی میومد میدید در اتاقم قفل هست مامان میگفت مه سو رفته دانشگاه ول میکرد میرفت.... ولی خب خونه ی شلوغ رو چه میشد کرد!؟!!! با اونهمه درس حفظی ما !!! صبحا هم بیدار میشد باباش نبود جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ بنفش میرفت زیر میز.... اینقدر میرفتم دورش بغلش میکردم آبجیش بغلش میکرد تا کمی آروم میشد باز میخوابید .... به مامان میگفتم زن دایی ظلم خیلی زیادی در حق این بچه ها میکنه .... خیلی از نظر روحی آسیب میبینن سنی ندارن اینا ....

خدا رو شکر فندق هم خوبه ....و برگشتن خونه شون ...

خلاصه بگم در شرایط به ظاهر بحرانی نتایج خوبی گرفتم .... از خودم راضیم ....

..............................................................................................

تربچه میگشت هی صدام میزد : عمه !

میگفتم جونم ؟! جون دلم؟!!!

حدود ده بار شاید تکرار کرد.... یهو آخرین دفعه با زیرکی تمام و شیطنت گفت : تو که عمه ی من نیستی !!!!

و ریز خندید.... خدایا من باید با این شیرین زبون چه کنم ؟!!!

فقط دو تا قلب میشد چشمام میچلوندمش و میبوسیدمش...( مامانم خونه نبود برا همین میدونستم مامانمو صدا نمیزنه .... )

همزمان با اتمام امتحاناتم هم مراسم سیسمونی بینون نینی داداشم بود .... رفتیم جشنشون .... رسم و رسوماتشون.... ما که از این رسما نداریم خب .... خیلی مامانش زحمت کشیده بود برای وسایلا و بهترینایی که تونسته بودن رو تهیه کرده بودن ...

مامان اینام رفتن یه ماشین کنترلی برا نینی نیومده خریدن ....اینقدر خوشگله با اون صندلی چرمش ... زنگ زدم به مستر اچ میگم : ببین نینی دنیا نیومده هم ماشین داره با صندلی چرم.... ما هنوز ماشین نداریم :)))))))

..................................................................................................

یه لیست از خرده کارایی که باید قبل اومدن مستر اچ انجام بدم یا همراه با خودش نوشتم .... تند تند تا فرصتی میشه انجام میدمشون و خط میزنم ...

هفته ی آینده مستر اچ میاد اینجا و هفت هشت روزی اینجاس و بعدش هم با هم یه سفر طولانی میریم .... برای یه برنامه ریزی زندگیمون ....

به امید خدا ............

..................................................................................................

بعضیا رو دیدین ناراحتیشونو خیلی راحت به اسم رک و صریح بودن تو صورتت خالی میکنن ؟!!!

چقدر راحت دل میشکنن .... چقدر راحت .... چه توقعی میشه داشت ؟!

گاهی ترجیح میدم سکوت کنم... سکوت

..................................................................................................

چقدر خوب شد این ترم هم تموم شد .... راحت شدم خداییش از دست همکلاسی ها .... هیچوقت به این شدت تحت فشار روحی نبودم ....

خیلی پررو و پر توقعن.... بدم میاد ازشون .... ازشون که سوال میپرسم بعد دو روز جواب نمیدن.... حتی نمیگن نه آقا نمیدونیم .... بلد نیستیم !!! زورشون میاد ....

بعد وقتی خودشون سوال دارن توقع دارن سریع جوابگو باشم ....

سر همین درسی که یاد نگرفته بودم جزوه هامو به یکی از همکلاسی ها دادم گفتم فلانی به شرطی جزوه هامو میدم که فلان مبحث رو بهم یاد بدیا....( گفته بود خیلی این درسش خوب بوده و کار بلده ... کافیه یه دور بخونتش ) بعد 4 هفته دقیقا منو سر کار گذاشت و یادم نداد .... بعد شب امتحان زنگ زده راجع به فلان مبحث ازم میپرسه .... منم نامردی نکردم گفتم واقعیتش همسرم زنگ زده برام 4 ساعت توضیح داده خودم فهمیدمش ولی نمیتونم براتون توضیحش بدم !!!!!! در حد اینکه خودم فهمیدم فهمیدمش!!!!! پیچوندمش!!!!

یا یکی دیگه شون اصلا انگار نه انگار که من توی گروه سوال پرسیده بودم برداشته خصوصی پرسیده فلان مساله رو بلدین؟!!! منم جوابشو ندادم تا ساعت 2 شب !!!!که نوشتم آره بلدم!!!!

فرداش اومده گله که زودتر بهم جواب میدادی اون ساعت خواب بودم !!!!!

منم گفتم : ای وایییییی دیر خوندم پیامتونو !!!!

باید با بعضی ها مثل خودشون رفتار کرد....

از این رفتار جدیدم باهاشون راضیم ....

تازه برای اون همکلاسیم که ناراحتم کرده بود هم پیام دادم و علت ناراحتیمو ازش بیان کردم.... اگه نمیگفتم حناق میگرفتم!!!خنده گفتم که بتونم فراموشش کنم .... چقدرم از اونروز حالم بهتره....با اینکه فقط پیام رو خوند و هیچ جوابی نداد.... اصلا برام مهم نیست جوابش .... همین که حرفمو زدم آروم شدم ....

.....................................................................................................

در تعطیلات چه میکنم؟!

با دوس جانم رفتیم یکی از خونه های زمان پهلوی رو دیدیم .... چقدرم قشنگ بود فضاش .... فقط هوا خداییش گرم بودا....بعدم رفتیم برای عروسیش کارت عروسی دیدیم ....

با یکی دیگه از دوستامم امروز رفتم بیرون کافه گردی...گرچه دخترکش نذاشت زیاد با هم حرف بزنیم .... بهم دیدارمون نچسبید چندان....

انگار مشکلات زندگی اونو بیشتر از حال برده بود .... من آخر دپرسی ام از فکر زندگی فقط دکمه خاموشی خیلی از فکرا رو زدم ....

.......................................................................................................

خاله کوچیکه هم چند روزی اینورا بود ...یه سری خرت و پرتای ریز آشپزخونه رو رفتیم با مامان و خاله خریدیم ... همچنان برقی کوچیکا موندن مامان گفتن ببینن چطور اوضاع پیش میره ...هی عکس گرفتم از خریدای جدید هی کارتن گرفتم و لیستشو روش زدم که مامان اطلاع داشته باشه چی به چیه هی بسته بندی ها رو بردم خونه ی خاله کوچیکه چیدم روی هم ... چون یهو مامان میگن فلان وسیله تو قیافه شو یادم نیست منم هی تند تند عکس میگرفتم بسته بندی میکردم برای اینجور وقتا....

ظرف چینی ها هم همونی شدن که عکسشو گذاشته بودم....رفتم همونو بدو بدو میون امتحانا با مامان خریدم .... مامان ترسیدن از افزایش قیمتا .... اون مغازه قیمتای قدیمیش رو دست نزده بود .... بهم میگفت قاشق چنگالایی که بردی خیلی شانس آوردی....سفارش جدیدی که گفتم برام بفرستن 400 تومن روی قیمتش اومده .... از تهران بهمون گفتن قیمتا رو تغییر بدیم ولی من گفتم جنسای قدیمیمو به همون قیمت قدیم میفروشم جدیدا رو جدید....بازم دستش درد نکنه.... خلاصه همونجا دیگه 3 تا قابلمه گرانیت و یه تابه گرانیت هم برداشتم ...سرویس کامل مارک دیگه هم بود و ارزونتر میافتاد ولی خب اینا شیک تر بودن مامان بیشتر دوسشون داشت گفت رنگ صورتیش خیلی بامزه تره و جنساشم بهتره.... سماور قوری روی گازی هم همونجا برداشتم دسته های صورتی داره .... دوسشون دارم....

دیگه مامان خودشون رفتن برام ست پاسماوری برای ادویه هامم خریدن قبلا دیده بودیم گفتن شاید جای دیگه مدل دیگه ببینن ولی دیگه چشممون اینروزا ترسیده و عملا اون سه تا شیشه های در صورتی مات موندن برای استفاده ای دیگه .... مثلا مربا و ....

یه سری ابزار آلات آشپزخونه هم به سلیقه ی خودشون خریدن صورتی....مثل در باز کن ، پوست گیر و ....

خلاصه حسابی خریدا رو انجام دادن توی این اوضاع تا قیمتا تغییر نکرده بود ....

بیشترین دلیلشون هم این بود رفتن یه سر خونه ی عموم برای رب گوجه گیری ...بعد خونه عمو کوچیکه هم سر زده بودن زن عمو جهاز دخترعمومو آورده ببینن و براشون تعریف کردن که رفتن جنوب یه سری خرید کنن صبح یه سری خریدا رو انجام دادن عصر روی هر جنسی که خریده بودن 150-200 تومن رفته بوده!!! و به مامان گفتن چرا زودتر تموم نمیکنی خریدا رو ؟!!!

خلاصه دو تا جاری ها با هم تند تند در حال خرید جهازن برای ما دو تا دخترعموها....

این شد که مامان جان تا برگشت خونه همون شب منو برد برای خرید چینی ها و ....

خلاصه که روزهای ما اینگونه میگذرد.... البته به صرف مهمان هم !!!!

آقاجونم اینام اومدن امشبی و فعلا خونه ی دایی کوچیکه هستن و قراره یه مدت اینجا باشن....فردا میریم دیدنشون .... عمه کوچیکه هم پس فردا مهمونمون هستن ....

_ مه سو _

  • ۳۳
مطهره
مه سو جان خریدات مبارک باشه خانوم.انشالله با شادی ودل خوش از همشون استفاده کنی...ما هم درگیر خرید برای خواهرم هستیم.چی بگم از افزایش قیمتا...

انشالله همسر میان و دیدارها تازه شود وکلی هم تو مسافرت خوش بگذره
سلام عزیزم...مبارک خواهر عزیزت باشه....به سلامتی خرید کنید....
ممنون همسرجان اومده و منم همش اینور اونورم حتی به آپ وبلاگم هم نمیرسم...
آسـوکـآ آآ
سلام سلام سلام
نخسته از امتحانات
چه پست شلوغ و پر اتفاقی:-D
خدا تربچه رو براتون حفظ کنه و تو رو کنار مستر اچ شاد و خوشبخت و دلخوش مادام العمر نگه داره عزیزم.
سلام عزیزم مرسی از اینهمه دعای خوب و انرژی مثبت
hasti
سفرت بخیروخوشی.التماس دعا عزیزم.خوش بگذره بهتون

ممنون هستی جون...منتظرم مستر اچ بیاد یه هفته ای هستیم بعدش ان شاالله...
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
مه سو این روزها همه چیز گرون شده
من که دیگه زدم به بیخیالی
تا کی آخه؟؟  بی خیال شدم

مسافرت بهتون خوش بگذره
آخی راه دور سخته و البته هیجان دیدار
و تلفنی صحبت کردن هم عالیه
اوهوم خیلی گرونی ها اذیت کننده س...منم بیخیال خیلی چیزا شدم :(
ان شا الله....شروع هفته ی دیگه میبینمش برا همین خیلی خوشحالم...دوری واقعا سخته برامون....امیدوارم زود بگذره و بریم زودتر زیر یک سقف...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan