واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

دلخوشم با نفسی...

  • ۱۸:۳۲

دلخوشم با نفسی

حبه ی قندی

چایی...

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی

دل خوشی ها کم نیست،

دیده ها نابیناست...

....................................................................................

این هفته خیلی قشنگ و مجلسی بخاطر دیر حرکت کردن اتوبوس نزدیک یکساعت از کلاس اولمو از دست دادم...خیلیم ناراحت شدم خداییش چون برام این کلاس خیلی مهم بود....مهم ترین درس این ترم....

هفته ی آینده هم یه عالمه مشق داده استاد!!!! و قراره یه کوئیز هم بگیره!!!!

اون یکی استاد گفت پروپوزال رو بیارین برام!!!!

یعنی کارای ما تمومی نداره....میدونین یادم افتاد به تعطیلی های عید!! معلم ها یه عالمه مشق میدادن و کوفتش میکردن تعطیلی رو بهمون!! حالا دقیقا استادها چون این هفته تعطیلی داریم یه عالمه کار بهمون سپردن!!!!

تازه میخواستم چند روز برم سفر دلم باز شه هاااا....

خیلی حس پژمردگی و خمودی داشتم این مدت و تا تقی به توقی میخورد اشکم دم مشکم بود...دایی پیشنهاد داده بریم جنوب....خونه خاله کوچیکه و دایی ها... ما هم استقبال کردیم شدید....

من که دلم میخواد از حالا پرواز کنم برم....دارم بدو بدو کارهای دوشنبه رو میکنم و میخوام برسم یکم برای پایان نامه م تحقیقات کنم که برم با شوهرخاله حرف بزنم ببینم امکانش هست که بحث پایان نامه مو ببرم روی محل کارشون؟!!!

خلاصه حسابی سر شلوغیان هستم!

ارائه ی درس دیگه هم دادم رفت.... استاد خوشش اومده بود مشخص بود....قبلش یه دفاع پروپوزال بود که خیلی دانشجو افتضاح بود کارش و معلوم بود سردرگم هست و کاری نکرده....استاد از تسلط من خوشش اومد ولی گفت چون اولین ارائه هست و میخواد سطح توقعش از دانشجوهای دیگه رو بالاتر ببره نمره کاملشو بهم نمیده!!!!! حالا نمیدونم با اون نمره ی اضافی یا بدون اون!!!

خلاصه هرچی بود گذشت و دیگه برام مهم نیست....چون تلاشمو براش کردم و خیلی هم وقت گذاشته بودم براش...

برای اون کلاس اضافی هم یه طرح بردم ولی خب این دفعه زمینمو عوض کردم چون واقعا زمین بدقلق و دوست نداشتنی ای هست....

....................................................................................

فردا با دوس جان میریم بیرون.... دلم براش تنگ شده حسابی....

کاش عکس عروسیش آماده شده باشه برام بیاره ... میخوام بزنم به اتاقم....

....................................................................................

اینقدر که روند دانشگاه رفتن صبحمون ساعتش بد هست دیگه قرار شد با ماشین دو تا از همکلاسی جدیدیا بریم و بیایم....من و یکی دیگه از آقایون همکلاسی...

هفته ی قبل توی اتوبوس با همین آقای همکلاسی بودیم رفتیم شهر دانشگاهی...بعد عکس عزیزعمه رو بهش نشون میدادم گفت حس عمه بودن رو داری؟!! خوبه؟!

گفتم خیلی وقته ندیدمش....عروس قطع ارتباط کرده... نمیذاره داداشمم فسقلی رو بیارتش...فقط عکسشو میبینم هر از گاهی...

اونم سر ِ درد دلش باز شد.... از یکی از عروساشون میگفت....وای انگار کپی پست از عروس ما !!!! رفتارش...قهراش...توقعاتش...حرفاش...اصلا همه چیز...

خیلیه هااااااا....

خلاصه نشستیم یه دو ساعتی درد دل....خندهاومدم خونه برای مامان اینا میگفتم که فلان همکلاسیمم عروسشون کپی عروس خودمون!!!! مامان میگه توام میگفتی عروس ما هم اینطوریه....گفتم: دقیقا منم گفتم....مامان : خوب کردی حداقل دلت یکم باز شد!

بمیرم برا مامانم که هنوز نتونسته پیش هیچکی بگه....

البته اونجور که از شواهد و قرائن پیداست به گمونم عروس یه حرفایی توی صحبتای تلفنیش با اقوام کرده چون مامان میگه حس میکردم زن عموت و دخترعمه ت به کنایه میپرسیدن نوه تو هم میبینی؟!!!! حالا حسش چطوریه؟! و از این صحبتا...

گفتم اصلا مهم نیست مامان....محل نذار...

خاله کوچیکه هم هی اصرار پشت اصرار که شما باید زیاد سر بزنین و ... که دیگه مامان میگفت قهره به فلان دلیل(دلیل اصلیش و رفتارشو نگفت) و خب خاله هم واستاده بود ارائه راه حل که چکار کنین و نکنین ....یعنی اصلا براش قابل هضم نبود....خب دلیلی که مامان هم گفت واقعا دلیلی نبود برای قطع ارتباط که برای دیگران راضی کننده باشه.... ولی بابا شدیدا اصرار دارن که کسی نفهمه .... و من اصلا درکشون نمیکنم....

خلاصه ته ش به خاله گفتم : خاله بیخیال مامان اینا نمیخوان دلیل اصلی قهرشو بگن....فقط شما بدونین ما دیگه ارتباطی نداریم و نمیبینیمشون و فقط برادر رو مدت یه دفعه میبینیم....و هی به مامان هم نگین تازه اشکش بند اومده از اتفاقات اخیر....که دیگه خاله گفت اها....

اینقدر نسبت به دخترای همشهری بدبین شدم که دوست ندارم حتی وقتی راجع به خودم حرف میزنم بگم از فلان شهرم!!!!ترجیح میدم با اصلیت مامان و بابا شناخته شم نه محل تولد خودم!!!! نمیخوام بگم همه شون بد و ایرادگیرن ولی اینجور که اینور اونور شنیدم انگار همه زخم خورده ان از رفتاراشون.....همه جا خوب و بد داره ولی .... البته که بسیار معتقدم توی زمینه ی ازدواج زوجین باید با هم فرهنگ خودشون ازدواج کنن....کسی که افکار خود و خانواده ش خیلی نزدیک بهم باشه.... خودم با اینکه کیلومترها با مستر اچ فاصله مون بوده ولی واقعا راجع به خیلی مسائل شبیه همیم.... چیزی که توی عروس و برادر ندیدم هرگز....از همون اولش....به داداش هم گفتم ولی زیربار نرفت....

......................................................................................

اواسط هفته ای بالاخره تونستم با خواهر جونی حرف بزنم....طفلی حسابی پکر بود و انگاری پسر فسقلیش با دارویی که دکتر داده بود مسموم شده بود و 3 شب بیمارستان بستری بود....توی اون هیر و گیر هم دست دختر کوچولوش در رفته بود....

الهی بگردم....

اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت....گفت فعلا گوشی همسرش شکسته و گوشیشو داده دست همسرش و خودش بی گوشی مونده....منم زنگ زده بودم به مادرشوهر که تونستم باهاش حرف بزنم....

امیدوارم بلا از تن همه ی نینی ها به دور باشه....

.......................................................................................

دوباره رژیم رو شروع کردم....راستش دور اولی رو خوب پیش رفتم تا وقتی که نیمه راه رهاش کردم.... ولی تابستونی توی سفر با مستراچ یه مقدارش برگشته بود و هیچ جوره هم کم نشد...یعنی هی کم میشد هی زیاد.... دیگه باز از امروز سری دومشو شروع کردم که امید به خدا به اون وزن دلخواهم برسم....فقط باید دنبال این باشم که یه جوری بعد کم شدن وزن، تثبیتش کنم....

پ.ن: خدایا شکرت برای تمام داده هات....

_ مه سو _

  • ۵۴
سارا میم
سلام مه سو نازنین 😍
خداروشکر عشق تو دلاتون روز ب روز پر رنگ تر میشه❤️ 
بنظرم دلیل پررنگ بد خلقیای عروس حسادتش ب تویه .و چ بد ....انشاله بهتر شه و بفهمه داره چیکار میکنه😔
سلام عزیزم....خوبی؟!!! دختر نازت چطوره؟!!!
ممنونم
دقیقا حسادتاش این بلا رو سرش آورده متاسفانه....و تقریبا همه پل های پشت سرش برای ارتباط با ما رو شکست و فکر نمیکنم روزی بتونیم رفتاراشو ببخشیم....فعلا که کنار داداش زندگی میکنن و کاری به کارشون نداریم.....و خدا بهترین قاضی ست..... امیدوارم خدا هدایتش کنه....و ما هم جزو هدایت شدگان باشیم....
آسـوکـآ آآ
رژیم گرفتن خیلی سخته واقعا :(
چطور میشه چیزای خوشمزه رو نخورد یا حتی کم خورد :(
خوشبخت و شاد باشی عزیزم :)
آخخخخخخخخخ نگو که دلم کبابه!!!! رفتم سفر هرچی رشته م پنبه شد توی قسمت رژیم :))
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
عزیزم مه سو
امیدوارم مشکلات برادرت به زودی حل بشه برای همیشه
و زندگیشون سر و سامون بگیره
خانم عموم دو تا عروس داره
همیشه میگفت هیچ وقت نمیشم دلم برای نوه هام تنگ میشه
چون عروسم از همین حس دلتنگی علیه خودم استفاده میکنه

من میگم وقتی دعوا ناراحتیه
دیگه هر کس به هر چی چنگ میزنه برای آزار بقیه
ندیدن بچه هم ی وسیله است دیگه
خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه

عزیزم امیدوارم پایان نامه عالی پیش بره
ممنونم...
پست ترین کارها اینجور موقع ها سواستفاده از احساس و نقاط ضعف دیگرانه به نظرم
Vafa 1192
مه سو انگار دیروز بود از قبولی دانشگاهت مینوشتی :) چه قدر زود میگذره زندگی 
من عاشق شهرتونم خیلی حالم خوب اونجا ....

پ ن : منم فکر کنم مزاجت دم باشه :)
:دی
آره ارشد زودتر از اونچه که فکر میکنی شروع نشده تمامه :)
منِ پر حرفツ
خاصیت پر حرف بودن اینه که نمیخواد چیزی از گفته هاش از قلم بیفته دیگه..
زیاد هم حرف میزنه😂😐😊
هر کی هست..قشنگ نوشته بوده..قلمش هم پااایدار:)))

حالا کی خواست شوهر کنه:/
ولی خب تلاشمو میکنم..فقط امیدوارم خواهر شوهر یا جاری پر رو نداشته باشم..چون واقعا روحیه حساسی دارم و نمیتونم از پس چنین چیز های زندگی بر بیام...
ان شاءالله:)....امیدوارم:)
:)))))))))))
ای بابااااااا.....با دید بد وارد نشین....مطمئنا خوبی ها خوبی رو جذب میکنن
منِ پر حرفツ
چه قدر قشنگ بود...شعر مینویسید؟خیلییی خوبه:)))
-----------------------------
نمیدونم چی بگم..ولی بهترین حرف همینکه برای خودمون تلخ نکنیم و بگذریم:)

خوش بگذره:)
خوووب خستگی در کنید که راه های مهم تری رو به روتونه:)))
موفق باشید:)
----------------------------------
دوستیتون پایدار:))
---------------------------------
خداروشکر مامانم عروس دار نمیشه که خدایی نکرده غم و غصه شو ببینم:|
چقدر بده اینجوری:(
هعییی....
-------------------------------
وووویییی چه بد:( همیشه دلم برای بچه ها میسوزه وقتی میبینم بلایی سرشون میاد..خیلییی معصومن...

ان شاءالله:)
--------------------------------
خیلیی خوبه که به فکر خوتون هستید:)
تنتون سلامت:)

پ.ن:(یک عدد لبخند خیلییییی پررنگ)
مرسی از اینهمه نظر....برای تکه تکه نوشته ها....
قسمت اول نوشته ی خودم نیست....متاسفانه نویسنده ش ناشناس هست برای همین ننوشتم اسمی ازش....
حالا مادر عروس دار نمیشن ولی خودتون حواستون باشه چطور عروسی برای خانواده ی همسرت میشی.....غصه ندی بهشون ان شا الله....مطمئنا که خوش قلبیات نمیذاره غم به دل کسی بذاری....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan