واژه واژه سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم، وقتی... تو صدایم می کنی

ساباط

  • ۲۱:۵۹

گفتم از صبحانه ای که دعوت شدیم....رفتیم و در جوار دوستان بسیار دلچسب بود.... چقدر دلم برای تک تکشون تنگ شده بود..... چقدر من این جمع رو دوست داشتم....چقدر با هم خاطرات ریز بامزه داشتیم.... یکرنگی هاشون.... یکدلی هاشون....

از دوست، قدیمی اش بهتر است ....

هوا بعد از صبحانه ابری شد آخر هفته ای.....دیگه تا عصرش مامان حوصله ش از خونه نشینی سر رفت و رفتیم توی خیابون.... توی بارون.... آخ که چقدر چسبید کنار رودخونه ..... دیدن اون آب گلی جمع شده....

خاله اینا رفتن سفر و پسرخاله و شوهرخاله زنگ روی زنگ که شمام بیاین عالیه....

مامان اینا دوس داشتن برن....منم همش مردد بخاطر درس و دانشگاه.... مامان میگفت بساط درس رو بیار اونجا درس بخون....میدونستم میبرم ولی نمیخونم.... دیدم هی دل میزنن و اگه نرم نمیخوان برن.... دیدم تابستونی من سفر رفتم و مامان اینا سفر خاصی نرفتن.... مامان این روزا حسابی شکننده شده و واقعا نیاز به عوض شدن حال و هواش بود.... این شد که دل رو زدم به دریا و رفتیم.... یکی از کلاسامو از دست دادم و نرسیدم کار خاصی برای دانشگاه هم انجام بدم دوباره.... ولی به شادی مامان می ارزید.... به جمع بودنمون دور هم با خاله اینا می ارزید....

رفتیم یزد.... یزد دوست داشتنی و تاریخی....

فقط یه نکته : آقا این چه وضع رانندگیه؟!!! توی کوچه های تنگ و نمورش هم ماشین با سرعت 80 تا میومد چند بار نزدیک بود له مون کنن بخیر گذشت! لطفا رسیدگی شود!

....................................................................................................

شنبه همراه با مه صبحگاهی حرکت کردیم و تا ظهر اونجا بودیم....عصر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم سمت باغ دولت آباد....قبلا در طی یه نیم روز توقف در یزد، چند جایی از یزد رو دیده بودیم ولی خب همسفرانمون که شامل پسرخاله و خانومش میشدن ندیده بودن و خب همراهیشون کردیم.... بعد از اون رفتیم سمت بازار خان....پسرخاله توی برنامه waze زده بود بازار خان....بعد فک میکنین سر از کجا در آوردیم؟!!!! با ماشین ما رو برد وسط بازار مسگرها از توی کوچه پس کوچه ها!!!!!!خنده وای یه جاهایی آینه ی ماشینمون از روی ویترین مغازه ها رد میشد....من داشتم سکته میکردم از این وضعیت....مویی از در و دیوار رد میشدیم و راه برگشتی هم نبود چون جای دور نبود....یعنی اوضاع از این خنده دارتر نبود!!!!خنده من از استرس دلدرد شدم.....خلاصه به یه قسمت میدون مانند رفتیم که دور تا دورش ماشین پارک بود .... دور زدیم و دوباره مسیر رو برگشتیم و خارج شدیم و توی خیابون پارک کردیم ولی دیگه هر وقت دنبال آدرس بودیم میگفتیم از میم بپرسیم که ببرتمون وسط بازار!!!خندهکلی اذیتش کردیم و خلاصه دور همدیگه یه عالمه خندیدیم...خودش که دیگه مرده بود از خنده همش میگفت شما مسیر رو برید من پشت سر ماشین شما بیام....

دیگه بعدتر یه سینی مسی قدیمی داشتیم داداشم از بی بی گرفته بود....چند جاش آسیب دیده بود بردیم برای جوش....کنگره های اون سینی رو دیگه جایی ندیدم اینقدر که خوشگله....داداش برای گذاشتن روی کوزه ی قدیمی ای که خریده دوسش داره و گفت سینی نو هم نمیخواد.....توی بازار کمی خرید کردیم و شب های یزد هم که کلا آروم....زود تعطیل میشه....برگشتیم خونه ....

یکشنبه رو صبحش رفتیم دخمه خاموشان....چند ساعتی اونجا بودیم.....چقدر هم قشنگ بود....بعدتر دیگه برگشتیم و ناهار و یه استراحت کوتاه که بریم سمت چک چک....بعدتر اشتباهی رفتیم سمت خرانق که بریم چک چک ....جاده خاکی بود و دیدیم اصلا نمیصرفه حدود 40 کیلومتر جاده خاکی...! باید از سمت اردکان میرفتیم ولی دیگه به شب میخورد و فایده نداشت و این شد که کلا برگشتیم یزد....و بعد از ظهرمون سوخت...بعدتر واستادیم یه سری سوغاتی های خوراکی یزد رو خریدیم....دیگه شبی پاشدیم رفتیم دوباره سمت بازار چون باید سینی رو میگرفتیم...مسجد جامع و بازارای قدیمی یزد...یه عالمه پیاده روی دلچسب و کنارش خریدای کوچولو....

برای دوشنبه صبح برنامه ریختیم چک چک(عبادتگاه زرتشتیان هست اونجا).... دیگه وسایل رو آماده کردیم و صبح هم بیدار شدیم و سه تا ماشینی راه افتادیم.... اولین مقصد میبد.... کاروانسرای شاه عباسی.... یخچال و .... و آخرش هم یه سر رفتیم بازار صنایع دستی.... عاشق ظرفای سفالی شدم من....یاد همدان افتادم و لالجین زیباش.... بعد من مُردم میون اونهمه ظرف زیبا و منی که نمیتونستم خریدی کنم چون تمام وسایلامو خریدم و هنوز معلوم نیست ظرفیت آشپزخونه م چقدره.... فقط یه جفت فنجون مرغی خریدم برای دوتایی های خودم و مستر اچ(تصویر پرنده هست روی لیوان و مخصوص همین میبد هست)....یه جفتشم هدیه برای دوس جان خریدم....6 تا بشقاب هم هدیه گرفتم برای خواهرشوهرم چون قبلا گفته بود عاشق ظرفای سنتی اینجوریه که نقاشی روشه....ظرف هم گل گلیه و دوس داشتنی.....گفتم تولدش احتمالا میاد خونه مون و سوپرایزش کنم....یواشکی بگم عاشق بشقاب ها شدم خودم ....

خلاصه بعد از خریدای سفالی که چند تا کارتن شدن رفتیم سمت اردکان....ناهار رو اردکان بودیم .... وای توی رستوران یه سری از همین ظروف سفالی بود من عاشق یکی از همین طرح ها شدم....زمینه ی زرد با پرنده هایی که طراحی شده بود....به مامان گفتم مامان اگه اینجا فروشش هست من یه سری دوتایی از این ظرف میخوام....بشقاب و لیوان و کاسه...رفتیم پرسیدیم گفتن میبد هست و اینا فقط جنبه ی تزئینی دارناخمگفتم از این طرح که ندیدم اونجا...پسرخاله اومده میگه : نه من دوتا مغازه بالاتر از اونجا که خرید آخرو انجام دادیم دیدم....گفتم : چرا به من نگفتی؟! گفت : من از کجا بدونم از این طرح خوشت میاد؟!خندهرفته بودم برا پسرم که گفته بود قلک میخواد قلک ببینم....خلاصه دپرس شدم حسابی.....

دیگه بعد ناهار رفتیم سمت چک چک....

توی نگاه اول که رسیدیم واقعیتش گفتم اونقدرام تعریفی نبود که گفته بودن برید ببینید حتما....بعدتر ولی وقتی وارد عبادتگاه سر کوه شدم... اون فضای خاصی که داشت....آبی که چکه چکه از دیوار میریخت....در کنار آتش دان و کلا فضا منو گرفت.... مخصوصا اون چنار بیرون ساختمانش که از دیوار بیرون اومده بود.... خیلی قشنگ بود....گرچه زیباییش از عکساش قابل تشخیص نیست زیاد.... به ما که خوش گذشت....

دیگه برگشتیم سمت اردکان و بعد از پرس و جو رفتیم یکی از ارده فروشی ها و یه سری خوراکی و سوغات اردکان خریدیم ...اینقدر خسته بودن بابا اینا روم نشد بگم منو ببرید میبد بشقاب کاسه بخرم....و شب کاروان خسته مون دوباره برگشت یزد....نگم براتون از زانو دردهایی که کشیدم بخاطر اینهمه پله و سر بالایی های پر شیب....

سه شنبه صبح گفتیم زودی پاشیم بریم به گردش چون عصرش قرار بود ما برگردیم...گرچه خاله اینا تا امروز اونجا بودن....ولی ما برنامه مون فشرده تر بود.... خلاصه زودتر رفتیم سمت میدون امیرچخماق و مسجد امیرچخماق....همونجا پیاده رفتیم سمت خانه ی ملک التجار....هم پیاده روی بود و هم سرک کشیدن به مغازه های سنتی اونجا....بعد از اون برای دیدن خانه های محله فهادان همینطور میون بازارا قدم زدیم....خانه محمودی و خانه لاری ها در دست مرمت بودن....و انگار روزمون به گشت و گذار میون کوچه پس کوچه های زیبای قدیمی گذشت....نهایتا زندان اسکندر رو رفتیم که قبلا هم دیده بودیمش....و کنارش بقه دوازده امام که در دست مرمت بود....خلاصه روزمون به دیدن مرمت بازار گذشت و یه گروه که عکاسی میکردن برای نمایشگاه..... بهمون هم گفتن بیاین چادر بپوشین شرکت کنین در این همایش...گفتیم وقت نداریم...

و نهایتا با همین گشت و گذار توی هوای ابری سفر ما تموم شد....

بعد از اونم برگشتیم خونه و وسایل رو توی صندوق چیدیم و بعد از ناهار حرکت کردیم برای برگشت....توی راه برگشت نزدیک تفت هم که برف باریده بود چه برف قشنگی....تا لب جاده....

و اینجوری شد که من بازم این هفته تنبلی کردم برای درس ها شاید کنارش دل مادر و پدر شاد شه بخاطر سفرمون....مگه چقدر دیگه از دختر خونه موندنم مونده؟!!!.... بعدش دیگه معلوم نیست سفر دسته جمعی بتونیم بریم یا نه.....و اگه بریم کی باشه....

...........................................................................................

استاد امروز امتحان نگرفت....چون نصف همکلاسیا نیومده بودن به ما 2 نمره داد و گفت نمره ی پایانی اونایی که نیومدن از 18 حساب میشه....

...........................................................................................

پریشب پدر جاری بزرگم فوت کرد.... خیلی ناراحت شدم برای جاری اولی.... پدرش سنی نداشته و سکته و تمام....به هر حال مصیبت سختیه براشون.... براشون طلب آرامش و صبر میکنم.... هنوز برای تسلیت تماس نگرفتم...منتظرم مستر اچ شماره بفرسته برام....گفته بذارم اوضاع کمی آروم شه بعد.... نمیدونم واقعا اینجور وقتا چطور میشه به فرد دلداری داد....

سایه تمام مادر و پدرها مستدام....

..........................................................................................

پ.ن : ساباط‌ها (سابات) از ویژگی‌های مهرازی (معماری) زیست بوم‌های گرمسیر و کویری هستند و در استان‌هایی مانند یزد، کرمان، اصفهان و خوزستان- خراسان جنوبی و .... یافت می‌شوند. یکی از کارکردهای سابات پدید آوردن سایه و جایگاهی خنک برای رهگذران است.

  

_ مه سو _

  • ۵۲
hasti
خوشحالم که بهتون خوش گذشته وسفر خوبی داشتید.کم سعادتی من بوده که. نتونستم ببینمتون ودر خدمتتون باشم.کبوترخانه میبد هم قشنگه.واتشکده زرتشتیان خیابان کاشانی  هم قشنگه.
شما خوبیتون از دور هم به من رسیده لطف دارین....
کبوترخانه رو دوس داشتیم بریم ولی وقت کم آوردیم....یخچال و کارونسراشو رفتیم و بازار صنایع دستی قشنگشو....یه دفعه دیگه باید به مستر اچ بیام یزد....
آتشکده زرتشتیان رو سفر قبلی رفته بودیم قشنگه....و یه خونه هم کنارش بود کافی شاپ بود....:)
Vafa 1192
راست میگیا به کاشان نزدیک تره ولی ما تو سفر یزد به ابیانه و کاشان و اینا رفتیم واسه اینه یزد که میگن ابیانه هم یادم میوفته 
همیشه در سفر گلم 
ایشالا حال دلتون خوب 
کاش خدا دلامون رو آروم کنه کلی اتفاق خوب بیوفته مشکل ها حل شه 
جدی؟!!! پس حسابی تفریح و تماشا بوده براتون....
مرسی عزیزم...همچنین حال دل توام خوبه خوب....
Vafa 1192
منم رفتم یزد ابیانه خیلی خوشگله دوست دارم بازم برم روستای ابیانه
عزیزمی...ابیانه عالیه....البته ابیانه به اصفهان و کاشان نزدیکه....ولی معماری خاص و خیلی خیلی دوست داشتنی ای داره موافقم....:*
hasti
مهسوجان چه بی خبر اومدی ورفتی.
میومدین پیش ما.خوشحال میشدم از نزدیک ببینمت
فدای مهربونیت بشم عزیزدلم....اومدنم خیلی خیلی یهویی شد شاید باورت نشه شب قبل اومدن از خوابم زدم که چمدون جمع کردم....دیگه تعدادمون هم زیاد بود مجبور بودم از جمع تبعیت کنم....اگرنه خیلی خیلی دوست داشتم ببینمت و به یادت بودم....
همشهری هاتون مهمون نوازی کردن....روزی که اومدیم تا وارد شهر شدیم آدرس محل اسکان رو از یه آقایی که کنار ماشینش بود پرسیدیم....گفتیم میدان مسکن ، گفت انگار مهمون خودمید خونه ی منم میدان مسکن هست....راه افتاد ما رو رسوند تا مقداد....بعد هم کلی تعارف که بریم خونه....خلاصه مهمان نوازیشون به ما رسید....خیلی راحت به محل اسکانمون رسیدیم اگرنه همینطور باید دو ساعت میگشتیم....:)

آسـوکـآ آآ
خدا پدر جاری رو بیامرزه...
الهی همیشه به تفریح و دورهم بودن ❤
:) ان شا الله....
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
تمام خاطرات سفر یزد برام زنده شد مه سو
حتی الان هوس کردم دوباره برم
اینجور جاها رو باید چند بار رفت
هر باز تازه تر و جالب تر به چشم میان
همیشه به سفر و خوشی
اوهوم....من بازم دوس دارم در آینده نزدیک بازم برم....این دفعه قسمت شه و مستر اچ هم باشه....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قلب تو کبوتر است ؛ بالهایت از نسیم ؛ قلب من سیاه و سخت ؛ قلب من شبیهِ ... بگذریم /// دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیمِ خاردار ؛ پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /// توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست ؛ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است ... چیست؟! /// مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم ؛ نیش می زند به روح نازکم ، تیغ های تیز مشکلم /// راستی تو جوجه تیغی دل مرا ، توی قلبت راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده ، تو به او پناه ... می دهی؟ /// باورت نمی شود ولی ... جوجه تیغی دلم ، زود رام می شود ... تو فقط سلام کن ، تیغ ها ی تند و تیز او ... با سلام تو ، تمام می شود ....................................
Designed By Erfan Powered by Bayan