- جمعه ۹ اسفند ۰۴
- ۰۴:۳۴
سلام....خوبین؟!!
هیچوقت فکر نمیکردم روزی اینجا بنویسم برای خداحافظی و از بین رفتن تمام خاطرات قشنگی که سالها زندگیش کردم... برای شمایی که خیلی هاتون از دوستان نزدیکم هم نزدیک تر شدین... و رفیق تمام روزهای گذشته م بودین...
برای من نوشتن جدا شدن از دنیای بیرونی بود... دنیایی که خیلی وقتا برام غریب بود... قسمت کردن تنهایی هام (در جمع دوستان) با تمام شمایی بود که از هر دوستی نزدیک تر بودین... حرفایی که خیلی هاش رو نمیتونستم با کسی در میون بگذارم.... و چقدر سخته این جدا شدن و فاصله گرفتن از این صفحه ای که هر وقت دلتنگ بودم مأمن من بود...
خیلی وقت بود که دیگه خاطره ای ثبت نمیکردم... خیلی ها نمیدونن پشت این خاطره نویسی و سال های وبلاگ نویسی چه رنج و مزاحمت هایی برام ایجاد شد... چه زخم هایی به روحم خورد تا هی فضام کوچک و محدودتر شد... ولی من این فضا رو خیلی دوست داشتم.... این صمیمیت بدون دیدن تصویری از هم.... دوستی های بی منت... آرزوهای زیبا و گوش های شنوای بی انتها برای تمامی اوقات خوشی و ناخوشی....
حیف که گذر زمان همه چیز رو تغییر میده...
خیلی دوست داشتم مجدد بیام و بنویسم...ولی فرصت محدودم و مسائل زندگی و دویدن های بی پایان وقت چندانی برام نمیگذاشت... نمیدونم بعد از این کجا میتونم اینهمه دوست رو کنار خودم داشته باشم.... کانال تلگرام؟!!!
چطور پیداتون کنم؟!!! فقط مستر اچ میدونه چقدر پریشون این اتفاقم...
حلالم کنید اگر این سال ها سخنی پیش اومد که باعث کدورتی شد...
....................................................................................
و اما آخرین پستم اینجا...اگر خبرها صحیح باشن در مورد بسته شدن بیان...
مطلبی که میخواستم مفصل ازش بنویسم وقتی که کامل شد... ولی انگار فرصتش نشد...
بالاخره ما تونستیم خونه دار بشیم.... و گرفتاری اینروزام مربوط به این امر بود...خبر کوتاه بود...صاحبخونه طی یه پیام بهمون گفت سر موعد (اردیبهشت) باید خونه رو تخلیه کنیم چون خودش میخواد ساکن بشه... و طوفانی که درونمون ایجاد شد برای سختی جابجایی... و چند روزی که مغزمون درگیر پیدا کردن خونه برای اجاره بود و دو دو تا چهار تا کردن ها تا تصمیم به فروش ماشین و .... و نهایتا ماشین رو نگه داشتیم...یه مقدار طلا و پس انداز رو جمع و جور کردیم و یه مقدار از بابا قرض گرفتیم که چند ساله تسویه کنیم...و خونه ی سبزمون رو خریدیم...و اینروزا که توی این شرایط تمام توانمون رو گذاشتیم تا تکمیلش کنیم و شاید بتونیم تا عید ساکن بشیم... درسته توی این واحد کسی ساکن نشده بود ولی صاحبخونه قبلی به افتضاح ترین و بی سلیقه ترین شکل ممکن کابینت و کمدها رو کار کرده بود...و کسری های زیادی که خریداری شدن و خونه ای که داره خونه میشه... فعلا در مرحله اتمام کابینت ها و کمدهاس... و پدرشوهرم هم که سرش سلامت مقادیری پول بهمون هدیه دادن برای خرید لوستر و پارکت کف و ... واقعا انتظاری نداشتیم... خیلی شوکه شدم راستش...
به مستر اچ میگم ما از این ساختمان خارج نمیشیم...فقط از واحدی به واحد دیگه منتقل میشیم!!!!
این شهر خونه هایی با نقشه و نورگیری خوب تک و توک داره...آپارتمانی که هم پارکینگ و انبار داشته باشه و هم آسانسور!!!! و از قضا قسمت ما یه ساختمون خوش نقشه س... از ایرادهای ساخت باید بگذریم.... پیدا کردن این واحد خیلی شانسی و اتفاقی شد انگار که قسمت ما بود و صاحبخونه ی قبلی که با شرایط ما برای پرداخت کنار اومد و با تغییرات قیمت، قیمت واحدش رو گرون نکرد....البته گرون تر خریدیم نسبت به واحدهای دیگه...ولی نسبت به خونه ها و آپارتمان هایی که دیدیم و پولی که داشتیم برای ما مناسب بود.... و نگم که بعد از خرید ما حدود یک چهارم مبلغی که خریدیم روی قیمت خونه اومد... شاید همون پیام صاحبخونه که اینقدر بهممون ریخت نشانه ای از سمت خدا بود که زودتر خودمون صاحبخونه بشیم قبل از اینکه آرزوهامون دور و دورتر بشن..
امیدوارم خونه های قشنگ و پر نور، قسمت همه ی مستاجرا...
دوست داشتم آخرین نوشته م با خبر خوبم تموم بشه...حداقل میون تمام ناامیدی و سختی های این ماه های اخیر...
به امید اتفاقات سبز و قشنگ برای همگی... تنتون سلامت و ممنونم که 18 سال اخیر زندگیمو قشنگ کردین....(اینجا خونه ی سوم من بود)
_ مه سو _
- ۱۲